تبليغاتX
دانشجویان ترکمن دانشگاه زابل

زابل دانشگاه سینینگ تورکمن دانشجولرینگ وبلاگی

برای نادر ابراهیمی

"همه جای ایران آلاچیق من است"

پیش از آنکه تو قدم بر خاک صحرا بگذاری و با آن انس بگیری و آن را  دریابی، صحرا چنان در سکوت خود فرو رفته بود و چنان تنها بود که مردمانش دیگر دریافته بودند که در این سرزمین پهناور غریبه ای بیش نیستند که به تنهائی می بایست زندگی خویش را با درد و رنج هایش دنبال کنند و هرگاه از خاک خود پا فراتر می گذاشتند غربت چنان آنان را فرا می گرفت که گویی در سرزمینی دور و در میان مردمانی نا آشنایند که با آنان او را هیچ پیوندی نیست آنگاه که نگاههایشان بر او دوخته می شد سیل عظیم غربت به جانب او رهسپار می گشت چشم او ، زبان او،لباس او و همه چیز او برایشان غریب بود و دیگر او را طاقت آن نمی ماند که بیش از این در غربت بماند و بازمی گشت

و پیش از آنکه تو صحرا را در کتاب و فیلمت بگنجانی، چه کسی می دانست که قطعه ای از خاک این سرزمین نامش صحرای ترکمن است؟ و چه کسی می دانست در این قطعه از سرزمینشان مردمانی زندگی می کنند که در نگاهشان جز مهر چیز دیگر یافت نمی شود و عشقشان یادآور عشقهای افسانه هاست و زندگیشان سادگی را معنا می دهد و درِ خانه هایشان همیشه بر روی کسانی که آنان را غریبه نمی پندارند باز است و همیشه آشنای خود را دوست می دارند و سفره مهمان نوازی خویش را در برابرش می گسترانند و او را نان گرم مهر می خورانند و چای داغ محبت می نوشانند

تو آمدی و با آتش بدون دودت ما را با سرزمینمان و سرزمینمان را با ما پیوند دادی و مرز غربت و بیگانگی را از خاک ما محو ساختی و گفتی همه جای ایران آلاچیق ماست و ما نیز همراه با تو فریاد برآوردیم همه جای ایران آلاچیق ماست چرا که می دانستیم این سخن تو از صمیم دل توست. تو نه مأمور بودی که به اجبار این سخن بر زبان رانی و نه آن ریاکاری که برای بهره بردن از نیروی ما بهر منافع خود این سخن بگوید آن هم به روزگارانی که کمی پیش از آن بسیار آمدند از این گونه غریبه ها بر خاک ما.

و ما هیچ گاه تو را که با ما صادق بودی و قلم و فیلمت از صداقتت می جوشید فراموش نخواهیم کرد و یاد و نام تو را برای همیشه پاس خواهیم داشت .

|+| نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

پاسداشت خانم لوئیز الیزابت فیروز

 

در جستجوی زمان از دست رفته

*

در همان دقایقی که خانم لوئیزالیزابت فیروز, در بیمارستان برزویه گنبد کاووس, نفس های آخرش را می کشید, چند کیلومتر آن طرف تر روزنامه نگار جوانی تصمیم گرفته بود تا برای نخستین شماره نشریه اش قرار گفتگوی اختصاصی با او بگذارد اما ...ساعاتی پس از آن پیامکی به دستش رسید که او را برای شرکت در مراسم تشیع جنازه بانوی سرزمین اسب وزین و ششلول به قره تپه شیخ فرا می خواند...

**

رفته بود تا ببیندش روزنامه نگار,خدر پیشکار مخصوص و همراه سیزده ساله خانم لوئیز,  به سرای بانو فراخوانده بودش, روزنامه نگار او را دیده بود با روسری آبی گل ریزی که لچک وار سرش را پوشانیده بود و تی شرت طوسی رنگ و پیراهن آبی به رنگ آسمان که دکمه هایش فلزی بود و سیگاری که دیگر حالا یادش نیست کنت بود یا مالبرو یا وینستون !

*

و حالا در جاده میراند به اتفاق همان دوستی که با پیامک خبر از فوت خانم داده بود. درسکوت جاده و در هوای خفه و آسمان گرفته ابرآلود یک روز خردادی, بی خبر از آنچه که بر بانو آمده است از دوم خرداد می گفت و حضور احتمالی شیخ کروبی در انتخابات ریاست جمهوری آینده وتیر خلاصی که قرار بود شیخ اصلاحات به سوی خاتمی و یارانش پرتاب نماید. کسی از مرگ  لوئیز فیروز خبری نمی گرفت !

**

زن تمایلی به گفتگو نداشت . این را می شد از چهره او خواند. با احترام از میهمانش پذیرایی نمود. روزنامه نگار به خاطر ندارد که چای خورد یا قهوه اما این را خوب به خاطر دارد که خانم تمایلی به گفتگو نداشت

اگر چه به  سئوالات پاسخ می گفت اما ...انگار دلش از همه جا و همه کس گرفته بود.

*

خوشه های زرد گندم, نسیم خوش نفس بهاری و در دور دست ها جنگل های سبزینه پوش به همراه  خیل مشتاقان بانوی سرزمین اسب و زین و ششلول نخستین تصاویری  بودند که در ذهن مرد جای گرفتند آن

 هنگام که از اتوموبیل فکسنی اش به همراه  دوست  خبر رسانش پیاده شد تا در تشیعع جنازه لوئیز شرکت کند.

**

در مزرعه بانو چرخی زده بودند, سفال های گندم خبر از بی آبی و خشکابی می دادند, اسب ها در اصطبل  بی قرار روزی بودند که اشتیاق را دوباره در چشمان آبی پرورش دهنده شان بیابند. زن همچنان نا امید از همه راه هایی که رفته بود و قرارهایی که به نتیجه نرسیده بود خسته و دلشکسته به اسبانش می نگریست و به مزرعه ای که عمرش را به پای آن گذارده بود.

*

مرد پیراهن نارنجی به  اتفاق  مرد میانه سال گور ابدی خانم فیروز را در سایه ی محوی از ردپای  نخستین آلاچیقش حفر می کنند. صندلی هایی به رنگ بنفش , دورتا دور محوطه ای که قرار است بانو درآ ن به خاک سپرده شود , چیده شده است. دوستداران واقعی خانم فیروز از دور و نزدیک آمده اند و آن هایی که نزدیک به اویند مدام در تب و تاب اند تا مراسم تشیع جنازه او به نحو شایسته ای برگزار گردد به همین منظور از ساعتها قبل در مزرعه خانم فیروز گرد آمده و طبق برنامه پیش می روند و آنهایی هم که آمده اند به بدرقه او , در سکوت بر صندلی های پاستیکی نشسته یا در گوشه ای در جمع های دو یا سه نفره به پچ پچ مشغول هستند.

**

مزرعه به سختی نفس می کشید و این را می شد در چشمان کارگرانی که برای خانم کار می کردند به راحتی تشخیص داد. لوئیز فیروز درپس تمام نامرادی ها و کم لطفی ها که به او می شد برای عدم صدور مجوز صدور اسب پونی, بیش از ان که نگران خودش باشد . اندوهناک زندگی کارگرانی بود که مدتها در کنار او زیسته و اینک درزلزله خشکسالی و پس لرزهای آن امیدهایشان رنگ می باخت و زندگی را نومیدانه به تماشا نشسته بودند.

*

جنازه  سوارکار برجسته , سوار بر مزدای سفید رنگی که هیبت نعش کش را به خود گرفته و آمبولانس نامش نهاده اند , می آید. دوستداران خانم فیروز از نیمه های  جاده قره تپه شیخ , جسم سبک ونحیف خانم را بر تابوت گذارده و بی بانک مسلمانی در سکوت او را بر شانه گذارده وبه سوی مزرعه روان می شوند. لحظاتی بعد زنان ترکمن - در نخستین خانه ای که او پس  از آلاچیق برای خودش ساخته است – او را در جامه ی ابدی اش می گذارند و دقایقی بعد جمیعت بانو را تا درب خانه مشایعت می کنند تا او برای بار آخر خانه را نظاره کند و فرزندان او را ...

**

از فرزندانش تصویر روشنی در ذهن روزنامه نگار باقی نماند .بانو, کارنش را بسیار دوست می داشت . او خبرنگار موفق رویترز بود . از روشن نیز سخن گفت اما عاطفه اش را خبرنگار در همان روز از یاد برد تا سال های بعد  که در مراسم خاکسپاری خانم, زیبایی  بانو را در عاطفه و چهره  میانه سالی او را در روشنش دید.

*

ترکمن هایش,  گور او را به شیوه آداب و رسوم خاکسپاری مسلمانان, آماده نموده اند و این جا خبری از تابوت و دسته گل و آدم های کت وشلواری بزک کرده  و چشمان سرخی که عینک دودی بر چهره زده اند, خبری نیست. قبل از خاکسپاری , علمای ترکمن و ریش سفیدان با هم شور می کنند و از فرزندش کارن اجازه می گیرند تا نماز هم بر جنازه او بگذارند و ...

**

روزنامه نگار دستی را که به سوی او دراز شده است می فشارد و با اندوه بسیار از وضعیتی که انسان پاک و زلالی  همچون او گرفتارش شده است, خانم را ترک می گوید. در حالیکه می داند از دست او برای خانم جز انعکاس تلخ یک گزارش چیز دیگری بر نمی آید.

*

کارن در گور, روسری  نارنجی که مادرش در آخرین روزهای حیات بر سر داشت و چند تکه ریز که شاید گردنبند و گوشواره اش باشد را به همراه یک تکه کاغذ سپید را بر سینه اش می گذارد و دستی او را از گور بالا می کشد تا مرد پیراهن نارنجی, نی های کوتاه شده را اریب وار بر روی سوفه تنهایی بانو نهد و لحظاتی بعد تکه گلی بر روی آن بگذارد و در زیر نگاه های حسرت بار و اندوهگین  کارن که به ساعتش می نگرد, خاک ها از همه سو به سوی گور روانه شود تا بانو برای همیشه  از چهره دوستدارانش پنهان شود و ...

**

چند روزپس از آن دیدار روزنامه نگار جوان و دوست همراهش با خانم لوئیز الیزابت فیروز, یکی از نشریات محلی  تصویری از او در صفحه نخستش به چاپ  رساند در حالیکه خانم فیروز بر روی اسب نشسته  و روزنامه نگار او را  بانوی سرزمین اسب وزین و ششلول  نامیده  و برخی از دغدغه های او را به همراه دلتنگی های کارگرانش چاپ نموده است . گفتگویی که خدر مطمئنا بادش هست !

*

آخوند قرآن می خواند و جمیعت بر زمین می نشینند و پس از تلاوت آیات قرآن برای آمرزش روح بانو دعا می کنند و مراسم پایان می پذیرد بی آنکه اشکی ریخته باشد یا ناله کسی بلند شده باشد. جماعت برای فردا ظهر دعوت به صدقه می شوند و روزنامه نگار یادش می آید قرار بوده  فردا در مزرعه  خانم  فیروز مراسم حراج اسب برگزار شود و بانو یکی از برگزار کنندگان این مراسم بوده است . مراسمی که اینک به مجلس ختم و صدقه برگزار کننده اش  مبدل شده است.

**

روزنامه نگار جوان اینک در جاده می راند به یاد ساعات خوبی که با بانو گذرانیده است. از حسرت یک گفتگوی داغ به جامانده , سری به تاسف تکان می دهد و دوباره از خاتمی, کروبی, قالیباف وبرادر محمود احمدی نجات و اقتصاد پویایش و مجلس هشتم و ویرانه مجلس هفتم سخن بر زبان میراند.

*

... وبانو برای همیشه به تاریخ می پیوندد. تا چند سال دیگر از او جز خاطره ای کنگ, هیچ چیز دریادها  نمی ماند و آن خاطره نیز به مرور کمرنگ و کمرنگ می شود تا روزی که دیگر همه چیزش محو شده باشد  و مزرعه اش نابود ...!

محمد جوان – خرداد۸۷

http://mohammad-javan.blogfa.com

|+| نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387 ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

آغاز به کار شاخه جوانان بندر ترکمن

شاخه جوانان حزب مشارکت ایران اسلامی حوزه بندر ترکمن با حضور جمعی از جوانان و دانشجویان این منطقه افتتاح گردید. حسن رضایی رئیس شاخه جوانان جبهه مشارکت منطقه گلستان با بیان اینکه مراسم با حضور چهره های شاخص اصلاح طلب برگزار می شود، افزود: این مراسم با ارائه برنامه های شش ماه اول سال و بررسی شرایط سیاسی منطقه همراه خواهد بود.

این تشکل حزبی از همه جوانان هم اندیش و بویژه جوانان برومند این حوزه که آینده ای روشن را برای همه ایرانیان می طلبند برای فعالیت در این تشکل دعوت بعمل می آورد

 

منبع: barayefarda.org

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

 

JavaScript Codes
Jamasp
جستجو در وب جستجو در http://www.jamasp.com