طعمِ روزه
مختومقلی ترک ایله مه اداسین ترک ایله سنگ توتاورگیل قضاسین
معنیسینه یتیپ بیلسنگ مزاسین عجب پیشه، عجب کأردیر بو روزه
مختومقلی ادای آن تکلیف را ترک مکن و گر ترک کردی در پی قضای آن باش که چون به معنای آن برسی و طعم آن را دریابی خواهی فهمید که چه شگفت عملیست این روزه.
طعم روزه را آن کودکی در می یابد که به وقت سحر نه صدای قاشقها و بشقاب ها و نه عطر خوش غذا و نه ندای "پا شو فرزندمِ" مادر بیدارش می کند بلکه او را آن شوقی که پیش از خواب در دل داشت از خواب بیدارش می سازد.دست بر چشم نمی نهد و خمیازه ای نیز نمی کشد و بر چهره اش نیست آن نشانی که بگوید دلگیر است از بیدارشدن نا بهنگامش.آرام به سوی سفره راه می رود و سنگین و آرام بر سر سفره می نشیند و آوای سلامش را به گوش پدر و مادرش می رساند و همچنان آرام و متین می ماند و اینگونه دست نوازرشگر پدرش را وا می دارد تا سر و مویش را سبکتر و مهربانتر از پیش نوازش دهد و بوسه اش را گرمتر از همیشه بر پیشانی اش بنشاند و "آفرین فرزندمِ" مادر را که با لبخندی دلنشین و نگاهی دل افروز آمیخته گشته است دلنوازتر از پیش بشنود.
پیش از اذان سحر با خود چنین عهد می بندد که من فردا روزه ام را می گیرم و نمی شکنم تا عزیزتر از پیش در نزد عزیزانم گردم
صبح می شود و چشمانش باری دیگر بی دلخوری گشوده می شود تا روزی را که سحر با عهدش آغاز کرده بود ادامه دهد.
می رود سراغ بازی و همبازی هایش و هوشیار است که مبادا دروغی بگوید، دعوائی و قهری کند تا بازیش شیرین تر از پیش شود و مهربانتر و آرامتر از پیش با همبازیهایش بازی کند.
و وقتی زمان شکلات و بستنی می رسد و همبازیهایش چونان همیشه پا در مغازه می گذارند او نیز به عادت همیشگی اش خود را در مغازه می یابد با شکلاتی در دستش،صدای خنده بچه ها به هنگام خوردن در گوشش جاریست و او مکثی می کند و ناگه چشمش دستان خالی مانده در جیب خالی همبازیش را می بیند و شکلاتش را به او می بخشد و با فخری دوچندان بیش تر از فخر گرفتن نمره بیست،می گوید بچه ها من امروز روزه ام.
غروب فرا می رسد و سفره افطار پهن می شود و باز آرام می نشیند و شادمانی که از نگاه و لبخند شیرینش پیداست رو به پدر می کند می گوید: با بام من تونستم جلوی خودمو بگیرم و روزه ام رو نشکنم
باز نوازش و بوسه و آفرینی دیگر را می خرد.
آری این کودک دریافت طعم روزه را ، طعم عهد بستن و ماندن را،طعم صبر کردن و انتظار را،طعم خوب بودن و ایثار را،طعم پاک بودن را.
اما چه دور است آن بزرگسالی که هزار قطره عرق از پیشانیش روان می سازد تا سکه ای در دستش بنشاند.وقت سحر او را شوقی نیست او را حسرت هست و غصه.هنگامی که بر سر سفره می نشیند حسرتش زبان می گشاید و می گوید: کی می شود بر سر سفره بنشینم بی آنکه در اندیشه ام دغدغه سفره فردایم نباشد
و غصه اش زبان می گشاید و می گوید:فردا چگونه هزار قطره عرق بریزم و قطره ای آب ننوشم مبادا توان کم گردد با این همه خرجی ماه رمضان چه کنم اگر دخلم کم شود.
و چگونه دریابد طعم روزه را آن بزرگسالی که هزار سکه در جیبش می نهد بی آنکه قطره ای عرق از پیشانی اش روان سازد.او را هم شوق آن کودک نیست به وقت سحر در اندیشه او تنها رفاه هست و فرار از رنج، می اندیشد که چه بخورد و چه بنشود که مبادا بکشد زجر گرسنگی و تشنگی را،طعم روزه را.





