یاغمیر یاغدیر سلطانیم
پیر مرد نگاهشو به آسمون دوخته بود و کودک هم به چشمان او . کودک چنان به پیرمرد نگاه می کرد که از بازی خرگوشها غافل مانده بود و آنچه را که در نگاه پیرمرد می یافت براش عجیبتر از جست و خیز خرگوشها بود کودک توی چشمان پیرمرد حالتی رو می دید که خیلی شبیه حالت چشمای خودش بود وقتی که می خواست از باباش پول تو جیبی بگیره و باباش هم نداشت تا بهش پول تو جیبی بده و اون همانطور که پیرمرد به آسمون نگاه می کنه به باباش نگاه می کرد و آخرش هم یک سکّه ای از باباش می گرفت که می ترسید باهاش بره مغازه و شکلات بگیره آخه مغازه داره بهش می گفت" برو با این چیزی نمیشه خرید"
پیرمرد چشماشو از آسمون کند و به زمین دوخت و کودک همچنان مات نگاه پیرمرد بود و این بار نگاهش یه جور دیگه واسه اش آشنا بود این بار مثل نگاه خودش بود وقتی از مغازه می اومد بیرون و به سکه ای که نمی تونست چیزی باهاش بخره زل می زد.
پیرمرد بی آنکه نگاهشو از خاک زیر پاش بکنه با پاهایش زیر و روش می کرد و اینبار کودک نگاهشو از چشمان پیرمرد کند و به پاهاش خیره شد باز براش عجیب بود و آشنا پیرمرد با پاهاش همونجور خاک رو زیرورو می کنه که وقتی خودش از مغازه ناامیدانه بر می گشت خونه،توی راه خاکارو زیر و رو می کرد تا شااااااید سکه ای پیدا کنه
پیرمرد نگاهی به کودک کرد کودک سرشو زیر انداخت. ساقهای کوتاه گندم چون چوب خشکی بی حرکت بودند گندم هایی که سال پیش با فوت کوچولوی کودک بازیگوش خم می شدند و دوباره می ایستادند و کودک شاد می شد از این که تونسته گندمها رو برقصونه و بعدش با دیدن یه دنیا ساق سبز و بلند گندم که با موسیقی ملایم نسیم می رقصیدند دستاشو مثل بال شاهینهای در حال پرواز باز می کرد و مثل خرگوشهایی که گهگاه سرشو نو بلند می کرد شروع می کرد به ورجه وورجه کردن
کودک سرشو بلند کرد و به اطراف نگاه کرد دنبال چیزی می گشت که باهاش بازی کنه نگاهی به آسمون کرد خبری از شاهینها نبود که اداشونو در بیاره خرگوشها که نتونسته بودند واسه خوردن چیزی پیدا کنند هم رفته بوند و باد گرم هم اذیتش می کرد خواست یه ملخ بگیره اما ازشون می ترسید کودک حوصله اش سر رفت خواست به پیرمرد بگه می خواد بره خونه اما دید که پیرمرد زانوهشاو رو خاک گذاشته و تو یه دستش ساقهای خشک گندم بود و تو اون یکی دستش یه مشت خاک.
پیرمرد چشماشو به آسمون دوخته بود و دستی که پر از خاک بود رو رو به آسمون کرد و گفت: ای خدا این خاکو ببین تشنهء تشنه هست می بینی چقدر خشکه!چشم انتظار ابریه که خودش رو تیکه تیکه کن و با ذرات پیکرش سیرابش کنه (دستی که پر از ساقهای خشک گندم بود را بالا برد) این گندمو می بینی منتظره که این خاک گل بشه تا بتونه ریشه هاشو مثل خنجری بزنه توی دلش تا با خونِ دلِ خاک بزرگ بشه و بار بده (هر دو دستشو پائین آورد و قدری سرش رو به سوی خدا کشید)ای خدا منو می بینی منتظرم تا این گندما بار بدن تا خودشونو بسپارند به داس من تا من تا دستام پر بشه (با چشمان و سرش به کودک اشاره کرد) ای خدا این بچه رو می بینی منتظره تا دستام پر بشه تا بتونم اشک حسرت رو از چشاش پاک کنم تا بی آنکه سکه ای باشد درس ایثار رو یاد بگیره. می بینی ما همه منتظر ایثاریم تا ایثار کنیم. باران را که نعمت بزرگ توست بر ما عطا کن تا نعمت بزرگتر از اون که ایثاره توی دستای ما جا بگیره "
کودک مات لبهای پیرمرد بود. همه جا سرخ شد پیرمرد بلند شد جای زانوهاش بر خاک پیدا بود. کودک دوست داشت حرف بزنه دوست داشته بگه چرا اینجا اینجوری شده؟ چرا شما اینجوری شدید ؟چرا منو هر روز پیاده میاری اینجا؟ چرا که امروز عروسیه منو نبردی عروسی؟و هزار سوال دیگه اما نمی تونست هیچ کدومو بپرسه
پیرمرد دستای کودک را که توی دستاش بود رو حس نمی کرد و شاید وجود کودک را هم حس نمی کرد . ذهنش انباشته شده بود از اگرها
اگر بارون نباره اگر گندم بار نده اگر نتونم بدهی هامو بدم اگه کسی هوامو نداشته باشه اگه کسی به دادم نرسه اگه نتونم شکم خونواده رو سیر کنم اگه مجبور بشم زمین رو بفروشم...
پیرمرد با اگرهای خود پیش می رفت که به ناگه صدای کودک او را از ازدحام اگرها بیرون آورد" بابابزرگ اونجا رو بابام داره میاد"
پیرمرد نگاهش رو به سمتی که کودک اشاره می کرد دوخت مرد جوان به سویشان آمد و روبه پیرمرد کرد و سلامی داد کودک را به آغوش گرفت پیرمرد سوالی نکرد و مرد جوان که گویی سوالی ازش کرده باشند گفت: دکترا گفتن نیاز به عمل داره مادر باید برد تهران امّا با کدوم پول
و اگرهای دیگری ذهن آشفته پیرمرد را آشفته تر ساخت.
بادِ گرم گام هایش را سیریعتر بر می داشت و آهنگی را که از زبان باغشی گرفته بود به گوش پیرمرد می رساند:
سنينگ دك قادردان ديلگ ديلارين
رحم ايلهييپ، ياغمير ياغدير، سلطانيم
غريبام، غمگينام، ناليش ايلارين
رحم ايلهييپ، ياغمير ياغدير، سلطانيم
قدر الله دوكگين نصرت باراني
اكينينگ همدمي، يرينگ ياراني
يرينگ، گوگينگ، عرشينگ، كرسينگ سبحاني
رحم ايلهييپ، ياغمير ياغدير، سلطانيم
بلبللر مست بولسون، عالم آييلسين
قايغيلار دپ بولسون، غملار ساويلسين
نوشيروان وقتي دك جهان ياييلسين
رحم ايلهييپ، ياغمير ياغدير، سلطانيم
رحمتينگ ايشيگي عرشدان آچيلسين
نورينگ اينيپ، ير يوزونده ساچيلسين
غبار گوچسين، عالم گردي آچيلسين
رحم ايلهييپ، ياغمير ياغدير، سلطانيم
عالم تقدير گوزلار ـ حقينگ فرماني
جهاني بسط ايله، چيقسين آرماني
سندن بيتر دردليلرينگ درماني
رحم ايلهييپ، ياغمير ياغدير، سلطانيم
بنده بيچارهيم، نه باردير منده
رحيم سن، رحمان سن، كرم كان سنده
كرمينگ بولماسا، قالديق درمنده
رحم ايلهييپ، ياغمير ياغدير، سلطانيم
درگاهدان ديلنر ناليشلي قوللار
مناجات ايلهييپ، آچيلار ديللر
يامانليق گوترليپ، ياييلسين ايللر
رحم ايلهييپ، ياغمير ياغدير، سلطانيم
مختومقلي، عشقينگ ايلار اراده
عشقينگني كمال ات، قويما آرادا
يتيرگين مقصده، محشر - مرادا
رحم ايلهييپ، ياغمير ياغدير، سلطانيم
مجلس یک ماهه
اکنون که در آستانه انتخاباتیم حرفهایی که زده می شود، خبرهایی که گفته می شود، سوالاتی که پرسیده می شود و واژه هایی که شنیده می شود،همه و همه مربوط می شود به انتخابات، چنان که آدمی در بین واژه های "انتخابات""کاندید""رأی""صلاحیت و رد صلاحیت""نماینده""مجلس"و... محصور می شود و جایی برای نفس کشیدن دیگر واژه ها نیست و من نیز محصور میان این واژه ها ، واژه های دیگری را نمی توانم به کار ببرم و از باب دیگری سخن بگویم و اگر هم خودم را رهایی بدهم و سخن دیگری غیر از انتخبات بگویم کاریست بیهوده چرا که خواننده ای نخواهد داشت این روزها برای همه سخنی غیر از انتخابات جذابیتی ندارد و دوست دارند تنها از انتخابات بگویند و بشنوند و من نیز به ناچار سخن از انتخابات می گویم
اما قصد این را نیز ندارم که حرفهایی بگویم که همه جا زده می شود. قصد این را ندارم که سخن از کاندیداها بگویم و به آنالیز شخصیتی آنان بپردازم و یا پیش بینی کنم و یا به طرفداری از کاندیدی بنویسم . همانگونه که گفتم این حرفها همه جا زده می شود و هم اینکه خوشبختانه در این دوره کانددیدها اشخاصی شایسته هستند و تفاوت زیادی بینشان وجود ندارد و حتی خودم هنوزم نتونستم تصمیم بگیرم به چه کسی رای بدهم ، کار واقعا دشواریست انتخاب کردن از بین گزینه هایی که همگی شایسته انتخاب شدن دارند
حرفهایی که قصد بیانشان را دارم حرفهایی که در هردوره در زمان انتخابات ذهن مرا مشغول خود می سازد
همانطور که گفتم این چند روز آتش بحثهای انتخاباتی چنان فروزان است و فراگیر که همه را در برگرفته است و آن هم با چنان شدتی که گویی خاموش شدنی نیست. آتشی که ذهنهای همه را واداشته است تا بیاندیشند که به چه کسی رأی بدهند، گوشها را چنان باز کرده است که بشنوند کاندیداها چه می گویند و یا چه حرفهایی در مورد آنان زده می شود، چشمها را چنان بینا کرده است هیچ چیزی از چشم شان پوشیده نمی ماند، پاها را چنان قوتی داده است که از هیچ محفل انتخاباتی باز نمی مانند و حضور پیاد می کنند و دلها را چنان شوقی داده است که از این همه شنیدن و دیدن و دویدن خسته نمی شوند.
آری، همانگونه که گفتم این تب و تابهای انتخاباتی به حدی است که گویی پایان نخواهند داشت و و این آتش برای همیشه فروزان خواهد بود اما تنها یک صدا و یک خبر به سان قطره ای می شود که آتش فروزان را خاموش می سازد به گونه ای که اثری از آن برجا نمی ماند و آن خبر کوتاه این است:
آقای(خانم) ...........به نمایندگی مردم شهر....... در مجلس شورای اسلامی انتخاب شد.
بعد از پخش این خبر و گفته شدن تبریکها،دیگر خبری از مجلس و نماینده مجلس نیست. باورکردنی نیست که آنهمه شوق و اشتیاق برای ساختن سر نوشت و آینده خویش به این راحتی محو شود...همه پی زندگی خود می روند و دیگر کسی سخن از مجلس نمی گوید گویی که وظیفه اصلی شان انتخاب کردن بود و بقیه راه به عهده آنکه انتخاب شده می باشد و آنان را زین پس وظیفه ی نیست.
اما غافل از اینکه انتخاب کردن اولین و کوتاه ترین گام است و در واقع با برداشتن آن تنها راه را آغاز می کنیم و برای آنکه به هدف خود برسیم باید گامهایی برای رفتن و ادامه دادن برداشته شود تا آنچه خواست ماست نصیب ما شود. با ماندن در اول راه و نگریستن به راه ، ره به جایی نخواهیم برد باید گامهای دیگر را برداشت گامهایی چون "حمایت کردن" "نظارت کردن" "گفتن""خواستن""انتقاد کردن""بازخواست کردن" و بسیار گامهای دیگر.
اگر ما تنها به انتخاب کردن نماینده اکتفا کنیم به آنچه هدفمان از انتخاب کردن است نمی رسیم حتی اگر نماینده ما فردی دلسوز و فعال باشد او هر چقدر هم فعالیت کند به تنهایی نمی تواند وظیفه اش را انجام دهد ، اگر ما از مشکلاتمان نگوئیم چگونه از آن آگاه شود و اگر از او نخواهیم چگونه بداند که ما چه می خواهیم، اگر از او حمایت نکنیم چگونه می تواند او از ما حمایت کند ،اگر از او انتقادنکنیم چگونه بداند وظیفه اش را به خوبی انجام می دهد یا نه؟ اگر بر عمل او نظارت نکنیم اگر فرشته هم باشد دچار خطا خواهد شد
بدون برداشتن این گامها تمام آن تب و تابها و شوق و اشتیاقها بیهوده خواهد بود و در پایان دوره نه تنها هیچ مشکلی برطرف نشده بلکه هر چه از دهنمان بیرون می آید نثار نماینده مان می کنیم و با گستاخی تمام می گوییم" چرا برایمان هیچ کاری نکرد".
نعمان جمالزاده
صحرایم بگو...
گوز، كونگول، ديل، عقل قالدي بو توردي
جان وطن آرزولاپ، توردي يل بيله
ترخوسيم بار، گل، ترك اتمه بو يوردي
عشرت سورگون، صحبت قورغون گل بيله
(مختومقلی فراغی)
صحرایم خاموش منشین بگو با فرزندانت از آنچه که سبب رنج توست،بگو! مگو آنان گوش نمی سپارند و چشم بر تو نمی دوزند و سخن از تو نمی گویند، اینگونه نیست. به چشمانش بنگر و اشتیاقشان را دریاب ، ببین چه مشتاق شنیدن سخنت هستند، پس بگو با آنان از دردت از رنجت از سیه روزیت که شاید در پیش باشد، بگذار فرزندانت بدانند درد تو را که درد آنان است.
سالها در توزیستند و در خاک تو نوشیدند و خوردند، شیرمادرشان را، دست رنج پدرشان را و کنون که نمک از سفره تو خوردند آشفتیگیت آنان را دردیست بزرگ و ابدی، نیک می دانند که گر بر نخیزند به درمان درد تو، دردشان را درمانی نیست.
مپندار که فرزندانت مهمان توأند و گر آگه به درد تو گردند فردا رخت از خاک تو بر گیرند و بگویند "میزبان خود بی نواست آنجا رویم که که ما را نوائی باشد". نه فرزندانت اینگونه نیستند آنان از توأند، زاده تو، پاره ای از تو و فردا اگر خاکت جسمشان را در آغوش گیرد روحشان هم در آغوش روح تو خواهند بود.
مگذار که روحشان آشفته گردد آنگه که روحت آشفته گشت، از دردت سخن بگو، سفره دلت را بگشای پیشِ رویشان، مگو علاج دردم در جای دیگریست در دست کس دیگریست، طببیان تو فرزندان تو هستند نه کسی دیگر.
صحرا، ایمان بیاور به فرزندانت، بدان که آنان می خواهند و می توانند تو را از درد و رنجت خلاصی دهند اگر بگذاری مرهم بمالند بر زخم تو.
تو را تاب دیدن گرسنگی خانواده ات نبود ، برایت بس دشوار بود که دست روی دست بگذاری و لقمه نانی نیاوری ، بارت را بر دوش گرفتی و در نیمه شب سرد زمستان با دوستانت که چون خود تو تاب دیدن گرسنگی خانوادهشان را نداشتند قایق کهنه ات را به آب انداختی و پیش از آنکه بر آن پا بگذاری نگاهی به قامت خوفناک دریا کردی و می دانستی هزاران خطر در کمین توست چرا که دریا چون گذشته دست بخشنده ای ندارد که با مهر بر تو نعمتش را عطا کند امروز دست مهرش را بریده اند و ستاندن نعمت از دریا به سان گرفتن لقمه از دهان شیر است امّا چاره ای دیگر نداشتی و جای دیگر سراغ نداری که روزی خانواده ات را از آنجا مهیا سازی . با دوستانت دل به دریا زدی و رهسپار گشتی و در دل تاریکی به آرامی تورت را بر آب انداختی تا مبادا خطر بیدار شود منتظر بودی تا چند ماهی خود را به تور تو بسپارند تا خانواده ات را با این ارمغان کوچک دلشاد سازی اما ناگهان صدای مهیبی تو را آشفته ساخت و بیش از آنکه رو بر گردانی ...
امروز همدردهای تو در سوگ تو می گریند و دیگر نمی توانند خاموش بمانند تا تو را که به جرم یک لقمه نان چنین مجازاتت کردند فراموش کنند و بگذارند سرگذشت تو چنان که پیش از اینها بر کسانی چون تو رخ داده بود بار دیگر تکرار شود
حسام! امروز خیلیها سوگوار تو هستند و بر سرگذشت تلخ تو، چه آن زمان که در میانشان بودی و چه امروز که از میانشان رفتی می گریند و همه جا سخن از توست
"یک جوان ترکمن برای یک لقمه نان کشته شد"
حذف استقلال گنبد گرفتن امید از جوانان ترکمن صحراست

به هنگامه غروب پیش از آنکه خورشید خاک صحرا را از غصه رفتنش اندوهگین سازد و در آخرین لحظه های روزی که از تابش او روز گشته بود با اشتیاق نظاره گر فرزندان صحراست که پاهایشان را تا زانو برهنه کرده اند و با دستهایی که بر فراز افراشته اند توپ گردی را را از فراز نخی سفید و نازکی که بر دو نی خشک بسته شده به این سو و آن سو روانه می سازند.
اگر آسمان خورشید را مجالی می داد رخ در پس نقاب نمی کرد تا شور و شوق فرزندان صحرا به پایان نرسد و خود نیز بهره ای از این شور و اشتیاق ببرد که این شور را در تن گرم خود نیز نمی یافت. اما غروب همیشه هست!
در سرتاسر خاک صحرا می توان قطعات مستطیل شکلی را یافت که هر روز فرزندان این خاک پا در آن می گذارند و برای لحظاتی در آن قطعه کوچک طعم شیرین جوانی و نشاط را می چشند، در آنجا چیزی نیست جز دو نی و یا چوب خشک و یک نخ سفید نازک و یک توپ لاکی اما این قطعه زمین کوچک و خشک با چیزهای بی ارزشی که در آن است چنان برای فرزندان صحرا ارزشمند است که حاضر به دل کندن از آنجا نیستند نه باد و باران می تواند سبب دوری آنها از این قطعه زمین شود نه مشکلات زندگیشان.
ارزش والیبال در ترکمن صحرا بیش از یک ورزش و تفریح است والیبال ورزشی است که با روحیات جوانان ترکمن سازگاری دارد و به خوبی می تواند جوابگوی شور و نشاط جوانان ترکمن شود و جوان ترکمن بیشتر اوقات فراغتش را با والیبال سپری می کند از اینرو می توان گفت هر جوان ترکمن یک والیبالیست است. و همیشه و در هر جا جوانان ترکمن در والیبال حرف اول را می زنند و چه بسیار جوانان ترکمن که در ورزش والیبال در سطح کشور و جهان به عنوان بهترینها انتخاب شدند و سبب افتخار ترکمن صحرا و ایران شده اند .
دلبستگی جوانان صحرا به این ورزش ساده ومفید سبب شده است تا آنان به طرف تفریحات ناسالم کشیده نشوند و اینجا ارزش این ورزش بیشتر می شود و حفظ و تداوم آن را واجب تر می سازد.
با وجود واضح بودن این مطلب که در هیچ جای ایران به مانند ترکمن صحرا والیبالیست و والیبال دوست یافت نمی شود متأسفانه کمترین توجهی به والیبال این منطقه می شود. تمامی والیبالیستهای مشهور ترکمن بدون وجود هیچ گونه امکاناتی به موفقیت دست یافتند و علت آن هم تنها به خاطر علاقه شدیدی است که به والیبال داشتند و این نکته نشان میدهد تنها با حداقل امکانات می توان استعداد های بسیاری را شکوفا کرد و کافیست به جوانان ترکمن میدان داده شود تا آنان در میادین ورزشی بدرخشند منطقه و کشور را سرافراز نمایند.
اما گویا کسی در فکر والیبال این منطقه نیست و ارزشی برای آن قائل نمی شود!
استقلال گنبد که تنها تیم دسته برتری در لیگ برتر کشور است و به عبارت دیگر تنها میدانی است که جوانان ترکمن می توانند در آن توانایهایشان را نشان دهند امروز در وضعیتی است که نمی تواند مخارج رفتن به شهری دیگر برای رودرروئی با تیم میزبان را تأمین کند و اگر اینگونه پیش برود تا یک هفته دیگر ترکمن صحرا منطقه والیبال خیز ایران دیگر تیمی نخواهد داشت.دیگر جوان ترکمن برای تماشای بازی تیم محبوبش به استادیوم نمی رود تا شبی را با پیروزی و شادی سپری کند ، دیگر آن قطعه زمین خشک و ساده لذت پیشینش را نخواهد داشت و حذف استقلال برابر است با شکسته شدن نی های خشک و پاره شدن نخهای سفید و نازک و در نتیجه شکسته شدن دل جوانان ترکمن صحرا.
اوستالی اوبه آباد
(نقدی بر عملکرد روحانیون ترکمن صحرا)
عالملاره اویسانگ آچیلار گوزونگ
جاهللاره اویسانگ کور دک بولارسن
کلاممان را با سخنی از مختومقلی -اندیشمندی که در پی اصلاح جامعه اش بود- آغاز می کنیم.
"اگر در پی عالمان باش آگاه می گردی و گر در پی جاهلان باشی گمراه می گردی."
این سخن شاعر گرانقدرمان نشان دهنده تأثیری است که یک پیشرو و راهبر می تواند بر مردم داشته باشد.از دیر باز جامعه ترکمنان از گروههای جزء گرفته تا کلان، روحانیون را پیشرو خود می دانستند و به آنان به عنوان انسانی می نگریستند که توانایی هدایتشان را دارند. چرا که روحانیون ترکمن در گذشته علاوه بر آگاهی بر امور مذهبی بر بسیاری از مسایل دیگر نیز آگاه بودند و می توان گفت آنان آگاه ترین قشر جامعه ترکمنها بودند. آنان علاوه بر اینکه وظایف دینی را بر عهده داشتند نقش های دیگری را نیز ایفا می کردند از جمله قضاوت ، طبابت، معلمی و ریش سفیدی.از اینرو آنان که بسیاری از مشکلات مردم را رفع می کردند مورد قبول مردم نیز بودند و محبوبیت بسیاری نیز داشتند به گونه ای که تصمیمات حیاتی جامعه را بر عهده آنان می گذاشتند و تصمیماتشان را به مرحله عمل می رساندند.آگاهی و بیداری آنان برابر بود با آگاهی و بیداری جامعه و در تاریخ ترکمنها روحانیون بسیاری بودند که سبب آگاهی و همچنین بیداری مردم می شدند و از اینرو نام نیکی از خود در تاریخ به یادگار گذاشتند.امروز روحانیون بهم همین علل همچنان دارای محبوبیت و مقبولیتند گر چه تنها وظایف دینی را بر عهده دارند و در واقع محدود به امور دینی اند هنوز به آنان به عنوان یک راهبر در تمام امور نگریسته می شود.همانگونه که متذکر شدیم روحانیون می توانند جامعه را به راهی که اصلح تر است سوق دهند و آنان را آنگونه که شایسته است راهنمایی کنند و جامعه را با استفاده از توانائیشان به وضعیت بهتری برسانند.و ما در اینجا سوالی را مطرح می کنیم و آن این است که آیا روحانیون ما هم اکنون اینچنین می کنند؟ آیا آنان با استفاده از محبوبیت و مقبولیت خود برای هدایت و اصلاح جامعه قدم بر می دارند؟با تأسف بسیار با آنچه که ما هم اکنون به چشم می بینیم نمی توانیم با قاطعیت جواب مثبت بدهیم و بگوئیم آری.
قصد ما این نیست که روحانیون ترکمن صحرا را زیر سوال ببریم و آنان را مورد مؤاخذه قرار دهیم و یا بخواهیم نسبت به آنان بی احترامی کنیم. ما جمعی از فرزندان صحرائیم که روحانیون برای ما بیش از هر قشری محبوبند و مورد احترام و دوست داریم که این محبوبیت در دل تمام ئفرزندان امروز و فردای صحرا ماندگار و جاوید باشد. از این رو این جرئت را به خود دادیم که انتقادی بکنیم از آنان که دوستشان داریم و برایمان ارزش دارند.البته این نکته مسلم است این انتقادها بر تمام روحانیون نیست بلکه بخش اندکی از آنان را فرا می گیرد
آنچه را که ما قصد انتقاد از آنان را داریم و خواستار اصلاح آن هستیم عبارتند از:
نظام تدریس جاری در حوزه های علمیه :
وقتی می بینیم در گذشته نه چندان دور، طلبه های جوان برای فراگیری علوم دینی چه مسائل و مشکلاتی را به جان می خریدند و برای سالها از دیار خود دور می گشتند و در حوزه های که دارای کمترین امکانات بوند مشتاقانه به فراگیری علم می پرداختند ، این سوال پیش می آید که آن حوزه های چه داشتند که اینچنین مشتاقان را به سوی خود می کشاندند آنهم با وجود مشکلات فراوان
و وقتی امروز می بینیم که کودکان و جوانان از رفتن به حوزه ها امتناع می کنند و پدران نیز در فرستادن فرزندانش به حوزه مرددند این سوال پیش می آید که امروز حوزه ها چه دارد که جوانان از آن روی گردانند؟
امروز کودکی که به حوزه می رود دیری نمی پاید که آرزوی برگشتن به خانه را می کند و به گونه ای از حوزه زده می شود
نمی توان اینرا انکار کرد چرا که اگر نگاهی به اطراف خود کنیم می بینیم تعداد طلبه های که از حوزه بیرون رفتند و تحصیلات خود را نیمه کاره گذاشتند بیشتر از طلبه های است که به تحصیل خود ادامه داده اند.
علت این امر برای که ما چندان با محیط حوزه آشنا نیستیم تا حدی مشخص نیست اما می توان دریافت که آن محیطی که برای یک نوآموز کودک مناسب است در حوزه گویا وجود ندارد محیطی که کودک بتواند به راحتی به تحصیلات خود بپردازد و دچار مشکلات روحی نشود و احساس تنهایی و بی مهری نکند .
و دیگر اینکه نحوه تدریس در حوزه های علمیه است .طلّابی که در حوزه تحصیل می کنند بعد از فراغت از تحصیل دارای آن علمی نیست که بتواند به خوبی جوابگوی مردم در برابر سوالاتی که امروزه مطرح می شود باشد. گویا در حوزه به همان روشی تدریس می شود که در گذشته معمول بوده است و همان را می آموزند که طلبه های گذشته می آموختند؟ امروزه در جامعه مسائل نوینی که مطرح می شود فراوانند که شرعی بودن یا نبودن آن به راحتی نمی توان تشخیص داد و نیاز اساسی است که طلبه ها علاوه بر کتب دینی با مسائل روز چون اقتصاد نوین و حقوق نوین و ... آشنا بشوند و اگر چنین نشود جامعه را نیز دچار عقب افتادگی خواهند کرد
مسایل دیگری نیز مرتبط با حوزه وجود دارد اما نمی توان به همه انها پرداخت و به این چند مسئله_که اساسی تر از بقیه مسائلند-اکتفا می کنیم.
عدم ارتباط روحانیون با اقشار دیگر جامعه:
ارتباط روحانیون ما با دیگر اقشار جامعه ارتباطیست کمرنگ و یا یک طرفه. بسیاری از مردم از دانش آموز و دانش جو گرفته تا کشاورز و تحصیل کرده در زندگی روز مره خود با روحانیون جهت مسائل دینی در ارتباطند و محل این ارتباط نیز بیشتر مساجد و مصلی ها می باشد و هر کسی نیازمند دانش رواحنیون است به سراغشان می رود و از آنان کمک می گیرند تا راحتتر به زندگی خود بپردازند .
باز سوالی دیگری را مطرح می کنم ، روحانیون در زندگی روزمره خود برای کمک گرفتن در مورد مسئله ای به سراغ اقشار خود می روند؟
مطمئناً وقتی سوالی از روحانی می شود که جواب آن مستلزم این است که علاوه بر امور دینی بر امور دیگر آگاه باشد روحانی می بایست از متخصص آن کمک بگیرد تا جواب شایسته ای را بدهد به طور مثال هنگامی از او سوال می شود که خوردن داروئی جایز است و یا نه بدون استمداد از پزشک به جواب به این سوال مشکل می گردد .
یک روحانی برای همین علت می بایست با تمامی قشرها در ارتباط باشد و همانگونه که متذکر شدیم در این غیر این صورت عواقبی بس گران برای جامعه در پی خواهد داشت از اینرو بر روحانیون واجب است که با متخصصین دیگر علوم در ارتباط باشد
و این یک نوع از ارتباط بود که تا حدی روحانیون امروزی بر آن واقفند اما باید این ارتباط بیشتر باشد و نوع دیگر ی از ارتباط نیز وجود دارد و آن نیز دارای اهمیتی فروان است.
بحث را با مثالی آغاز می کنم. امروزه دانشجویان ترکمن در دانشگاههای کشور مشغول تحصیلند آنان در ضمن تحصیل با مسائل زیادی که برایشان تازگی دارد آشنا می شود و این آشنایی دین را نیز در بر می گیرد . کمتر خوابگاه دانشجویی را می توان یافت که در آن شبی سخن از دین ومذهب نباشد و در ذهن آنان سوالات بسیاری مطرح می شود که اگر کسی نباشد که به سوالاتشان پاسخ بگویند آنان دچار تردید و حتی سستی عقیده می شوند چرا که جوابی برای سوالاتشان نیافتند اگر فضایی ایجاد شود که این دانشجو(و یا هر قشر دیگری) به راحتی و بدون ترس سوالات خود را مطرح کند و به درستی به سوالات آنان جواب داده شود نه تنها عقیده اش سست می گردد بلکه محکمتر از پیش می شود.(ما خود دانشجویانی را می شناختیم برای سوالشان به جای جواب درست، از روحانیون تند رویی دیده اند)
از اینرو اگر روحانیون ارتباط بیشتر و صمیمیتر با دانشجویان و دیگر اقشار داشته باشند بسیار به نفع جامعه و هم دانشجو خواهد بود و ما در اینجا ما پیشنهاد ایجاد مراکزی را می کنیم که سبب ایجاد ارتباط بیشتر شود و همچنین برگزاری همایشهایی که روحانیون و دانشجویان گردهم آیند و به ارتباط متقابل بپردازند چیزی که آن را ارتباط حوزه و دانشگاه می نامند.
عدم وجود انسجام در بین روحانیون
در گذشته اختلافات طایفه ای گریبان گیر ترکمنها شده بود که روحانیون در آن زمان همیشه در تلاش بوند تا بین طوایف وحدت و دوستی را بر قرار سازند و در بیشتر اوقات نیز موفق بودند . امروز که خوشبختانه دیگر خبری از آن اختلافات طایفه ای نیست ما در جایی دیگر شاهد وجود اختلافات هستیم آنهم در بین قشری که روزگاری آتش اختلاف را فرو می نشادند. روحانیون!
جای بسی تعجب دارد که روحانیون به عنوان قشری آگاه دچار اختلاف باشند .آنان که مسیر و مقصدشان یکیست این اختلافات از کجا نشئت می گیرد چگونه می شود که در یک شهر دو و یا حتی بیشتر امام جمعه داشته باشد و محل اقامه نماز جمعه دو همسایه متفاوت از هم باشند و یا در زمان اعیاد ، نماز عید در روزهای مختلف بر گزار می شود؟ و هر وقت از آنان علت را جویا می شویم عامل را روحانی دیگر می داند که در نظر او دچار صلاحیت نیست. آیا برای روحانیون که خود باید الگوی تواضع و فروتنی باشند این سخن عجیب نیست؟ آیا برای روحانیون دشوار است که روحانی که عالم تر است را مشخص کنند و در چنین مواقعی به نظر او احترام بگذارند
اگر روحانیون به این رویه ادامه دهند دیگر در شهری که نماز جمعه در چند مکان مختلف برگزار می شود نمی توان گفت که در آنجا نماز جمعه ای برگزار می شود چرا که فلسفه برگزاری نماز جمعه ایجاد وحودت و انسجام است.
و یا وقتی به مساجد می رویم سخن از رد عقاید فرقه های دیگر است و حتی بر سر مسجد نزاع می کنند و مدعی تملک آن هست و باعث بی حرمتی به مسجد می شود و حتی این نزاع سبب بسته شدن در مساجد می شود آنگونه در مدتی پیش شاهدش بودیم.
بهتر است روحانیون به جای اینکه بر فرق دیگر حمله کنند وظیفه اصلی خود را ایفا کنند و اگر همچنان در پی این اختلافات باشند دیگر مقبولیتی نخواهند داشت.
تا اینجا ما به مسائل اصلی پرداختیم که البته تنها چند مورد بود و مسایل دیگری که سخنی از آنان نگفتیم وجود دارد که تعدادشان کم نیست و ما به خاطر وجود محدودیت به چند مسئله دیگر به صورتی خلاصه وار می پردازیم .
روحانیون ما که وظیفه شان حکم می کند به همه افراد جامعه به یک چشم بنگرند متأسفانه دچار تبعیضاتی می شوند و این تبعیضات در چند بعد وجود دارد به طور مثال تبعیضات که برای فقیر و غنی قانع می شوند. اگر به مراسم سوگورای مردی که دارای بضاعت مالی چندانی نیست بنگریم می بینیم که تعداد روحانیون که آمدند بسیار بسیار کمتر از مراسم سوگواری کسانی که غنی ترند و حتی در پاره ای اوقات در مراسم سوگواری نیازمندان روحانی را نمی بینم و یک ملا است که قرآن و دعایی می خواند و یا در مراسم های عروسی و دیگر مراسم ها . آیا این شایسته است که یک روحانی تبعیض قائل شود و آیا روحانی را که اینچنین می کند را یک روحانی نامید؟
و سخن دیگر دوری از قلم و وابستگی روحانیون به زبان است. روحانیون ما وقتی پای صحبت کردن در میان باشد از خود کوتاهی نشان نمی دهند ولی روحانیونی را که به نگارش کتاب و رساله می پردازند حتی شمارشان از انگشتان یک دست نیز بیشتر نیست. مطمئناً قلم و کتاب جاودانگی و حتی تأثیر بیشتری بر زبان دارد و خواننده را مجالی هست تا با تفکر بیشتر درک بیشتری پیدا کند اما مخاطب را این مجال نیست. و دیگر این که خطابه هایی که روحانیون ما ایراد می کنند به غیر از مواردی، آن سخنی نیست که واقعا مردم به آن نیاز دارند بلکه در خطابه ها به چیزهایی اشاره می شود که بارها و بارها گفته شده است و خود مردم نیز بر آن آگاهند. خطابه باید به اموری که مردم از آن آگاهی ندارند اشاره کند و به اموری که سبب بیداری و آگاهی مردم شود و نه به اموری که سبب خستگی آنها می شود.
و هم چنین روحانیون ما دارای خط مشی و برنامه مشخص برای یک دوره زمانی نیستند تا بتوانند به وسیله آن به اهداف مورد نظر خود که سعادت مردم را می تواند در پی داشته باشد دست یابند.
و سخن آخر درباره زندگی فردی روحانیون است. زمانی که روحانیون فارغ التحصیل می شوند دارای فن و حرفه ای نیستند چرا که تحصیلات این مجال را برای آنان نداده است و آنان مجبورند به روحانیت به عنوان شغل بنگرند که این برای یک روحانی شایسته نیست.
و گاها اگر حرفه ای نیز داشته باشند اشتغال به آن را برای یک روحانی مناسب نمی بینند و در واقع آن را عار می دارند و گر روحانیون به روحانیت به عنوان یک شغل بنگرند دچار انحرافاتی خواهد شد چون همان تبعیضی که ذکر کردیم.
قلم رانی بیش از این را جایز نمی دانیم چرا که هدف ما تنها اشاره ای جزئی است تا روحانیون و مردم بیشتر به این مسائل توجه داشته باشند تا روحانیت همچنان محبوب و مقبول باشد چرا که روحانیتی که محبوب باشد و مقبول، می تواند جامعه را اصلاح کند و آن را بهتر از آنچه کند که هست.
نعمان جمالزاده
سراج الدین محمدی
چند صباحی است که تب انتخابات مجلس شورای اسلامی در بین عده ای از مردم گنبد از چند ماه قبل داغ شده است. کاندیداهای گنبدی در محافل و اجتماعات مختلف حضور مستمر دارند و حضور خود را در انتخابات را به هر طریق ممکن نمایان میکنند اما آن چیزی که در محافل و افکار عمومی امروزها قابل تامل است کثرت کاندیداهای ترکمن در شهرستان گنبد است و اکثر مردم نسبت به این موضوع واکنش نشان می دهند.گروهی می گویند با این همه کاندیداها مجلس همانند انتخابات شوراها تراژدی دیگری در راه است. گروهی نیز بر این عقیده اند کاندیداهای مذکور را در جای گردهم آورده و میزان درک وشعور اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و.... را مورد ارزیابی قرار دهند و افراد اصلح تر وارد عرصه انتخابات شوند. البته بعضی از این کاندیداهای محترم خود نیز میدانند آن چنان جایگاهی در میان مردم ندارند و جای تعجب است که به چه دلیل و برای چه مقصودی خود را وارد عرصه انتخابات کرده اند. تعدادی از کاندیداهای احتمالی که حضور شان را در انتخابات اعلام کرده اند و اکنون در حال فعالیت هستند را نام میبریم:
1-داوود آورند رئیس شورای روستای حاجی قوشان
2-مهندس دایان ایگدری کارشناس ارشد معماری
3-حکیم ایگدری مدیر مجموعه سوارکاری گنبد وکارشناس کشاورزی
4-رحیم انگیزه عضو اولین دوره شورای شهر گنبد
5-اسکندر نژاد، کارشناس کشاورزی
6-برمک نماینده در حال حاضر کلاله
7-اکبر پیرا کارمند آب وفاضلاب ساکن روستای سلاق غایب
8-یوسف چپرلی فرهنگی و معلم
9-بهروز حاجی قادری فوق لیسانس مدیریت آموزشی
10-مهندس رستگار احتمالا کارشناس ارشد عمران
11-اراز محمد سارلی ناشر و دبیر سابق دبیرستانهای گنبد
12-طاهر سارلی از بستگان نزدیک شهید معمی هلاکو وکارشناس ارشد تاریخ
13-امان قلیچ شادمهر کارشناس ارشد ادبیات عرب و استاد دانشگاه و پدیده انتخابات مجلس دوره قبل
14-قره جه طیار از بستگان نزدیک شهید اترک طیار و کارشناس حقوق
15-عزیز قلی پور کارشناس ارشد ادبیات عرب و دبیر دبیرستانهای گنبد
16-استاد ملا عاشور قاضی استاد دانشگاه های تهران
17-نقد ی گل چشمه نماینده سابق گنبد
18-حکیم گلدی زاده که حضورش در هاله ای از ابهام است
19-محمد قلی مارمایی نماینده حال حاضر گنبد
20-مرجانی دبیر ریاضی دبیرستانهای گنبد
چند روز پیش با یکی از دوستانم که راننده آژانس میباشد در حال برگشتن به مسیر خانه بودیم که مرد میانسالی در کنار خیابان خالدنبی حواسمان رو به خود معطوف کرد .یک لحظه دوستم ترمز گرفت و مرد میانسال و ژولیده که اعتیاد سر تا پای وجودش را گرفته بود، سلام نکرده خواهش و التماسش را شروع کرد و گفت که من را تا داروخانه شبانه روزی دکتر نازی برسانید حالم خیلی خراب است. مایا بیا زود سوار شو سریع خودمونو به داروخانه برسانیم تا حالت بهتر بشود. دختر نوجوان ترکمن با چارقد ترکمنی به همراه آن مرد میانسال سوار بر پراید سفید شدند. اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد علت بیماری مایا بود؟ آیا سرما خوردگی یا چیز دیگری عامل کسالتش بود؟ مرد میانسال قبل از اینکه چیزی بگوید شروع به درد و دل کرد وگفت پریشب از زندان آزاد شدم. این دختر هم مایا دخترم است .
ناخواسته ازش پرسیدم چه چیزی مصرف میکنیند؟ گفت: مصرفم کریستال است و دخترم به آمپول بی میپریدین (برای حساسیت تزریق می شود که تزریق بیش از حد آن اعتیاد آور است) معتاد است.الان داریم میرویم داروخانه که برای دخترم آمپول تهیه کنم . حالش خیلی خرابه الان تو خونه جنجالی به پا کرده . مایا دختر نوجوانی بود که با بقیه هم سن و سالهای خود هیچ تفاوتی نداشت که یکدفعه شروع به حرف زدن کرد.یک لحظه صدای خشن و غیر عادی مایه نظرم را جلب کرد: من به این آمپول معتادم اگر هر روز این آمپول به بدنم نرسد هر چیزی تو خانه باشه به هم میریزم.مادرم هم معتاد است. اون کریستال مصرف میکنه و به غیر از پدر و مادرم فقط داییم با ما زندگی میکنه که اونم کریستال مصرف میکند .وقتی خودم و زندگی دیگران رو که می بینیم حالم بهم میخوره تنها چیزی که به من آرامش میده همین تزریق استکه اگه اینرا هم نداشتم، نمیدونستم چه بر سرم میومد.حالا دوستم به داروخانه رسیده بود .آخرین چیزی که از اونها شنیدم این بود: مایا خودت برو داروخانه، قیافه من تابلوه به من نمی دهند خودت بروی بهتره.
حالا من مانده بودم و هزاران سئوال در ذهنم! خانواده ای که سه نفر آن کریستال مصرف میکنند چگونه پول مصرفشان را تهیه میکنند؟ چند تا امثال مایا در اطراف مان هست ؟ چرا تقدیر مایا این چنین بود ؟ و سئوالات دیگه که هنوزم ذهن من را مشغول کرده است.
خبرنگار سایت دانشجویان و دانش آموختگان ترکمن ایران
حاجی قربان طریک
عصر دیروز یک شنبه ۲۲ مهر جوانی ترکمن در اثر ضربه چاقوی جوانی دیگر کشته شد این حادثه که در روستای عطا آباد رخ داد تکرار وقایع تلخی است که هر روز ممکن است در نقطه ای از ترکمن صحرا رخ بدهد و ما همچنان به این وقایع تنها به عنوان یک خبر توجه کنیم نه به عنوان یک معضل.
حافظ سنّت باشیم
مطلبی که آقای جم در روزنامه کیهان به چاپ رسانیده اند بسیار جای تأمل دارد. و این سوال را ما ترکمنها باید از خودمان بپرسیم که چرا اینگونه شده ایم.
آقای جم در مطلبشان ابتدا با اشاره به مهمان نوازی در فرهنگ ترکمن و تمجید از آن و این که این نوع مهمان نوازی در دیگر اقوام به این حد نمی باشد و باید دیگر اقوام این عمل پسندیده را در فرهنگشان جا دهند اظهار تأسف می کند که نه تنها این فرهنگ رواج داده نشده است بلکه در بین خود ترکمنها نیز از رونق افتاده است و دیگر چون گذشته نمی باشد.
متأسفانه امروزه فرهنگ سنتی در بین تمام اقوام در حال سقوط می باشد و در آینده ای نزدیک شاید به کلّی از بین برود.
هر چند این رسم مهمان نوازی هنوز هم در برخی از مناطق شهری ترکمن نشین و اکثر روستاهای ترکمن نشین وجود دارد اما بر تعداد افرادی که این رسم و رسوم مشابه را به فراموشی سپرده اند و دست به سوی فرهنگی نوساخته دراز می کنند روزبروز افزوده می شود و خطر ازبین رفتن این رسم و در کل تمامی فرهنگ سنتی وجود دارد.
سنّت که ماحصل تلاش هزاران هزار انسان در طول هزاران سال در محیطهای گوناگون می باشد و تقریباً در آن خبری از آنچه که به زیان آدمی است نیست نباید به این راحتی و در این مدت زمان کم از بین برود و بلکه باید در پی حفظ و تداوم آن باشیم.
از عللی که سبب نابودی و فراموش شدن سنت و فرهنگ بومی می شود برداشت اشتباه از فرهنگ و سنت می باشد و اینگونه می پندارند که سنّت امری غیر قابل تغییر می باشد در صورتی که اینگونه نمی باشد و سنت، توانایی تغییر را دارد و می تواند با محیط و عصر جدید خودمنطبق شود و در عین حال می تواند ذات و خمیره اصلیش را حفظ کند. به عنوان مثال می توان به مورد زیر اشاره کرد:
امروزه به بهانه اینکه جامعه، جامعه بازی است و فرهنگهای و سنتهای متفاوت در هم ادغام کردند و برخی سنتها مکانشان تغییر پیدا کرده است استفاده از لباس سنتی و بومی در محیطی که بومی نمی باشد و یا افراد غیر بومی زیادی وجود دارند امری نادرست و نا پسند می باشد. لباسهای سنتی از رواج افتاده اند و این امر در بین ترکمنها علی الخصوص لباسهای مردان تجلی پیدا کرده است و می شود گفت که لباس سنتی مرد ترکمن به کلی از بین رفته است. اینکه امروزه لباس سنتی تا حدّ زیادی سبب اختلال در زندگی روزمره می شود درست است اما این علت سبب از بین رفتن کلی نمی باشد. آیا لباس مرد ترکمن صدیال پیش با مرد ترکمن هزار سال پیش یکی است؟ و یا آیا لباس مرد ترکمن صد سال پیش از طایفه یموت با مرد ترکمن صد سال پیش از طایفه تکه یکی است؟ مطمئناً نه. چرا که لباس که جزءی از سنت است با توجه به زمان و محیط زندگی تغییر پیدا می کند و به گونه ای طراحی می شود که سبب آسایش آدمی باشد اما در طول این چند هزار سال و در بین این طوایف مختلف لباس ترکمن یکی بوده است آنهم نه از لحاظ ظاهری بلکه از لحاظ باطن و خمیره لباس است و همیشه و در همه جا لباس ترکمن دارای ویژگیهایی خاص خود است که با وجود تغییرات جزءی در زمانها و محیطهای مختلف باز هم لباس ترکمن نه لباس قوم و سنتی و فرهنگ دیگر و یا فرهنگ تحمیلی.
و این امر در تمام جنبه های سنتی از جمله خانه سنتی و آداب و رسوم سنتی و امرار و معاش سنتی و... تحقق پیدا کرده است و می تواند باز هم تحقق پیدا کند اگر واقعا بخواهیم سنت مان همچنان حفظ شود.
و در واقع سنت بهترین و بزرگترین کتابیست که می تواند بهترین هدایتگر انسان برای زیستن در جامعه باشد کتابی که هزاران هزار صفحه است و نوشته هزاران هزار انسان که هر روز صفحه و نویسنده جدیدی بر آن افزوده می شود. کتابی در قفسه ذهن همه انسانها وجود دارد. و اگر خواهان سعادت جامعه و مردم هستیم نباید بگذاریم بر روی اینگونه کتابی گرد و خاک فراموشی بنشیند .
(بحثی پیرامون جوانان موتور سوار ترکمن صحرا)
معضل جوانان موتور سوار در سالهای اخیر از بزرگترین مشکلات اجتماعی جامعه امروزی ترکمنها به حساب می آید. و هر روزه شاهد مرگ جوانا ترکمن موتور سوار در جاده ها هستیم و یا شاهد درگیری مأموران نیروی انتظامی با موتور سواران که در ظاهر راه حل درست برای این معضل پنداشته می شود که نتایج سوءی را در پی داشته است.
جامعه امروزی ترکمن هر گاه شاهد واقعه تلخی که عامل و به وجود آورنده اصلیش موتور سواران بوده اند جوانان را مقصر می دانند و تمامی تقصیرها را بر گردن جوانان می اندازند و آنها را مقصر اصلی می دانند ولی آیا در حقیقت چنین است؟ بیش از هر چیز باید یادمان باشد که این جوانان را که عامل بی امنیتی می دانیم فرزندان کسانی هستند که روز گاری بر روی اسبهای تیز رو می زیستند و می تاختند و هی می کردند و فریاد شادیشان سرتاسر صحرا را فرا می گرفت و جای سم اسبشان بر سرتاسر خاک صحرا نمایان بود. آنان که وجودشان پر از انرژی و نشاط بود آرام و ساکن بودن برای آنان برابر با پیری وم مرگ بود و اگر لحظه ای از اسبشان دور می ماندند بی تابی و بی قراری وجودشان را فرا می گرفتو احساسی شبیه به احساس آبهای خروشانی که در پشت سدها مانده اند را پیدا می کردند . آنان هیچ گاه حاضر نبودند از اسب خود فرود بیایند و همیشه می تاختند هم برای خود و هم برای ایل و مردمشان.
آری جوانان امروز جامعه ما فرزندان همین انسان های پر از انرژی و نشاط هستند و به مانند آنان سکون و بی تحرّکی برای آنان برابر با مرگ است امّا کو اسب؟ و کجاست آن هیجان سوارکاری؟
این جوانان نمی توانستند آرام و بی تحرّک باشند و در غیاب اسب با وفا و نجیب که نه تنها جانی را نمی گرفت بلکه جانها می بخشید موتور سیکلت به وجود آمد موتور سیکلتی که نه احساسی دارد و نه می تواند بفهد که وفاداری به سوار خود یعنی چه؟
جوانان امروز ترکمن موتور را اسب خود می دانند هنگامی که روشنش می کنند می پندارند که افسار اسب را می کشند و وقتی گاز می دهند می پندارند این صدای شیهه اسبشان است و وقتی کلاژ را می گیرند و به دنده می زنند به خیالشان اسبشان آمده تاختن است و وقتی هم تک چرخ می روند فکر می کنند اسبشان است که بر روی دو پا ایستاده است و وقتی سرعت می گیرند احساس سواری را پیدا می کنند که اسبشان به سرعت در حال تاختن است. امّا متفاوت اسب با موتور خیلی است خیلی.
کاش مدرنیته تا این حد سنّت را پایمال نمی کرد و حدّاقل اسب را برایمان می گذاشت. اسب با وفاتر از بسیاری از انسانهاست قرنهاست که انسان را یاری کرد تا پیشرفت کند ولی اسب در جامعه امروزی ما به فراموشی سپرده شده استو نتیجه اش هم همین است.
شاید دیگر دیر باشد که بتوان اسب را دوباره زنده کرد و جایگزین موتور کرد امّا آیا تنها موتور می تواند جای اسب را پر کند آیا جانشینی کم خطرتر از موتور پیدا نمی شود تا جوانان جامعه ما را یاری کند تا نه از بی تحرّکی بمیرند نه بر روی موتور.
نمی توان دست به دست گذاشت تا هر روزه شاهد مرگ جوانان آنهم به صورت دلخراش باشیم جوانانی که می توانند ما را از بحرانهای بسیاری که در جامعه وجود دارد رها سازند نه این که خود آنان برای جامعه بحران باشند.
در خاتمه انتظار دارم که جامعه ما به جای این که بر پیشانی جوانان ما برچسبهایی چون لات، بدرد نخور، اوباشگر،مزاحم، دردسر ساز،نمک نشناس و...بچسبانند باورشان کنند و شرایطی را برای آنان فراهم نمایند تا جوانان از نیرو و نشاط وافر خود به صورتی صحیح استفاده نمایند به گونه ای که هم به نفع و سود خودشان باشند و هم به سود و نفع ایل و جامعه شان.
مطلبی را که در بالا مشاهده کردید نظرات یکی از ترکمنانی است که بنا به گفته خودش در چابهار زندگی است و این حال یکی از صدها و شاید هم هزاران نفر از ترکمنانی باشند که به درو از صحرا در استان سیستان و بلوچستان زندگی می کنند.
مردم استان سیستان و بلوچستان استان گلستان را موطن دوم خود می دانند و می توان گفت بسیار کمند سیستانی ها و بلوچ هایی که چند سالی را در استان گلستان زندگی نکرده باشند و یا لا اقل انجا نرفته باشند و در آنجا فامیلی نداشته باشند و همچنان که خود شاهدم.اگر در شهر زابلی به یک سیستانی بگی که از گلستان آمده ام تو را همشهری خطاب می کند و با سوالهای که از تو می پرسد یک کسی پیدا می شود هر دوی ما باشد و اکنون به راحتی می توان گفت که استان سیستان و بلوچستان موطن دوم یا بعد از تهران موطن سوم ترکمنهاست و شاید کمتر ترکمنی باشد که یکی از اقوامش در این استان خدمت نکنند. مدتی پیش با یکی از دوستان غیر دانشجو که به واسطه یکی از اقوامش در گنبد با او آشنا شدم به یکی از روستاهای دور افتاده در نزدیکی سراوان رفتیم و در آنجا مشاهده کردم که تنها معلم روستا یک ترکمن ۴۵ ساله است آنهم در جایی که از نعمت برق دوسال است که استفاده می کنند و آن معلم ترکمن به من گفت که ۱۳سال است در این استان خدمت می کند و جالبتر از آن این است که گفت بیبشتر معلمان این اطراف ترکمن می باشند و یا اسفند سال پیش که به نمایشگاه کتاب زاهدان رفته بودم یکی از اقوام نسبتا دورم را مشاهده کردم که در یکی از روستاهای ایرانشهر مشغول معلمی است و ۸ ترکمن دیگر همراه او هستند و افزود که بیشتر کارمندان اداره آموزش و پرورش و هم چنین اداره بهداشت در شهرستان ایرانشهر و حومه اش ترکمن می باشند وقتی از او علت آمدن ترکمنها به این استان را پرسید در جواب گفت:وقتی که تحصیلاتشان را به پایان می برند چون کاری در گلستان نیست و تمام ادارجات علی الخصوص آموزش و پرورش و بهداشت ،ظرفیتشان پر شده است تنها جایی که می توان به کار مشغول شد همین استان است و به علت این که ترکمنها به علت اشتراکات مذهبی و همچنین آشنایی قبلی (همانگونه که ذکر کردم )با مردم این نواحی ،مورد احترام مردم این نواحی هستند و تنها ترکمنها قادرند در این نواحی خدمت کنند " و وقتی پرسیدم زندگی در این نواحی با این آب و هوای نا مساعد برای شما سخت نیست ". گفت"مجبوریم عادت بکنیم" و نمونه دیگری اگر بخواهم ذکر کنم یکی از اقوام نزدیکم می باشد که فارغ التحصیل یکی از رشته های فنی از دانشگاه پیام نور گنبد است که الان ۳ سال که در ایرانشهر معلم است و برادر کوچکترش را هم نزد خود آورده است و یا یکی از دیگر اقوامم که با شوهرش در این استان معلمی می کنند و به گفته یکی از دوستانم که در ایرانشهر خدمت سربازیش را به پایان رسانده بود در حدود ده پزشک ترکمن در آنجا مشغولند و در همین زابل که نسبت به دیگر شهر های این استان شاغل ترکمن کم هست یک کارگاه پشتی بافی هست که توسط چند ترکمن اداره می شود و اینها جدا از سربازان و دانشجویان و اساتید دانشگاه است .
و این ترکمنان شاید بتوانند سختیها را تحمل کنند ولی احساس تلخ غربت تا زمانی طولانی آنان را آزار خواهد داد و مجبورند از موطن خود به دور باشند
امروزه در زندگی روزمره به مانند گذشته نزاع های طایفه ای وجود ندارد و اصلا این گونه موارد مطرح نمی شود که نمونه آن شهر گنبد است که تمام ایلات و طوایف هر روز با هم در ارتباطند ولی همین که حرف انتخابات مطرح می شود همه به دنبال کاندیدی می گردیم که هم طایفه ما باشد ما اگر یموت هستیم کاندیدایی که به او رای می دهیم هم باید یموت باشد و ما اگر آتابای هستیم کاندیدای که به او رای می دهیم هم باید آتابای باشد و ما اگر آق آتابای و یا قجق باشیم کاندیدایی که به او رای می دهیم هم باید آق آتابای و یا قجق باشد و همینطور پیش می رودیم تا به زیر تیره ها برسیم که بیش تر در روستاها مطرح است.
همه از تعداد طوایف و تیره هایی که در گنبد هستند با خبریم و اگر هر کس بخواهد به هم طایفه ای خود و یا به هم تیره خود رای بدهد مسلما هیچ ترکمنی در انتخابات پیروز نخواهد شد و اینگونه انتخاب کردن ما را از تنها فرصتمان باز می دارد و تیشه به ریشه خود می زنیم
این امر بیشتر در شهرستان گنبد و روستاهای اطرافش وجود دارد که به خاطر چنین گسستگی هایی در هر دوره شاهد منتخب شدن غیر ترکمنی هستیم که اکثریت آن روستا و شهر را ترکمنها تشکیل می دهند . و علاوه بر این اگر هم غیر ترکمنی وجود نداشته باشد (مثل بندر ترکمن و آق قلا و ..)شایسته ها زیر چکمه های تعصبات له می شوند
اکثر اهالی شهر و روستا از کاندیدها اطلاعتی دارند و از شایسته بودن و ناشایسته بودن آنان آگاه هستند و چه خوب است که ترکمنهای شایسته به دور از تعصبات طایفه ای انتخاب شوند و حداقل سرنوشت ساز شهر و یا روستای خود باشیم
۲۶ تير ۱۳۸۴
"مهم ترين خصوصيت زنان تركمن صبر و شكيبايي آنان است . آنچنان كه همه زنان تركمن آن را مهم ترين ويژگي خود عنوان مي كنند. تا آنجا كه جيلان پس از جدايي از همسرش پنج سال در انتظار بازگشتش چشم به راه بوده و فقط پس از ازدواج دوم همسرش، اميدش را از دست داده است.
او انگشتان ورم كرده و كبودش را به ما نشان مي دهد و مي گويد:" زندگي خودم و دختر كوچكم را از راه قالي بافي مي گذرانم." تنها آرزوي او داشتن يك اتاق مستقل است. اتاقي كه دمي در آن به دور از نگاه هاي سنگين و پرجمعيت خانواده پدري اش بياسايد..."
كانون زنان ايران- فريده غائب- ترانه بني يعقوب:
جيلان زن 27 ساله اي كه پشت دار قالي نشسته و با گره هاي هنرمندانه اش تارو پود قالي را جان مي بخشد، با چشمان خسته و غمگين توي صورتمان نگاه مي كند و مي گويد:" نمي دانيد زندگي كردن در اين كلاه، آن هم در خانه ي پدري سخت است."
همه زنان ازدواج كرده تركمن طبق سنت زير چارقد هاي رنگانگشان كلاهي روي سرشان مي گذارند. اين رسم نيز در مورد زنان مطلقه صدق مي كند و جيلان مطلقه نيز از اين رسم مستثني نيست.
روبرويمان نشسته، زل مي زند به چشمهايمان و بعد از چند لحظه مكث از زندگي اش، آرزوهاي برباد رفته اش و ناكامي هايش مي گويد. او از اينكه يك زن مطلقه تركمن است اما همچنان در خانه پدري مجبور است كلاه زنان ازدواج كرده را به سر بگذارد غمگين است و غمگين از ننگ جدايي در ميان تركمن ها.
جيلان فقط چهار ماه با شوهرش زندگي كرد . اما اكنون مجبور است كودك هشت ساله و نگاه سنگين مردم و خانواده اش را به دوش بكشد.
او با چشمان مرطوب نگاهمان مي كند و مي گويد:" زنان تركمن بعد از ازدواج مجبورند در خانه پدر شوهر زندگي كنند و فرمانبر مادر شوهر و اقوام شوهر باشند. زناني كه از اين سنت سرپيچي كنند از فاميل و خانواده طرد شوند."
جيلان نيز مانند ساير زنان تركمن بر اين رسم گردن مي نهد و به خانه پدر شوهر مي رود . اما در آنجا مورد شكنجه اقوام شوهر قرار مي گيرد و با كوچك ترين اعتراض به خانه پدري فرستاده مي شود.
مي پرسيم:" مگر تو چه تقاضايي از شوهرت داشتي كه با اين سرعت از سوي او طرد شدي؟" چارقدش راروي سرش جابه جا مي كند و سرش را پائين مي اندازد: " من فقط يك خانه كوچك مستقل از او مي خواستم. آن هم به خاطر عذاب هايي كه در آنجا مي كشيدم وگرنه هرگز اعتراض نمي كردم."
مهم ترين خصوصيت زنان تركمن صبر و شكيبايي آنان است . آنچنان كه همه زنان تركمن آن را مهم ترين ويژگي خود عنوان مي كنند. تا آنجا كه جيلان پس از جدايي از همسرش پنج سال در انتظار بازگشتش چشم به راه بوده و فقط پس از ازدواج دوم همسرش، اميدش را از دست داده است.
او انگشتان ورم كرده و كبودش را به ما نشان مي دهد و مي گويد:" زندگي خودم و دختر كوچكم را از راه قالي بافي مي گذرانم." تنها آرزوي او داشتن يك اتاق مستقل است. اتاقي كه دمي در آن به دور از نگاه هاي سنگين و پرجمعيت خانواده پدري اش بياسايد.
***
اما ننگ طلاق تنها مشكل زنان تركمن نيست. در بين تركمن ها ازدواج زن تركمن با يك غير تركمن كه خود آن را فارس مي خوانند، تقريباً محال است و زناني كه
اين سنت را زير پا مي گذارند در خوشبينانه ترين حالت حداقل تا پنج سال از ميان اقوام و خانواده و مردم شهرستان طرد مي شوند.
به جميله جوان بيست و ساله كه سال گذشته در جشنواره خوارزمي رتبه سوم طراحي يك نرم افزار كامپيوتري را به خود اختصاص داده، مي گوييم:" تو كه يك دختر تحصيلكرده هستي قطعاً به ازدواج با يك غير تركمن فكر كرده اي ؟ در پاسخ مي گويد:" تو را به خدا اين حرف ار نزنيد. دلم نمي خواهد پدر و مادرم را كه اين همه سال زحمتم را كشيده اند براي هميشه از خود برنجانم. فكر مي كنم مي توانم بر قلب و احساسم پا بگذاريم اما بر سنت هايم نه".
با تعجب مي پرسيم:" يعني مي خواهي بگويي حاضري به يك ازدواج بدون علاقه بر سر اجبار به خاطر سنت هايت تن دهي؟" خيلي جدي مي گويد:" اگر در ميان تركمن ها مرد مناسبم را بيابم، ازدواج مي كنم و گرنه براي هميشه از ازدواج چشم پوشي خواهم كرد."
دلايلي كه برخي دختران تركمن اجازه ازدواج با غير خود را محال مي دانند طرد شدن از خانواده پدري، انگشت نماشدن در شهر، حفظ سنت ها و زبان مادري و عدم تناسب فرهنگي با ساير اقوام است.
اما زناني هم در اين ميان اين رسم را ناديده مي گيرند. گلين زن 30ساله تركمن كه سنت ازدواج با خودي ها را زير پا گذاشته و به قول خودشان با يك فارس ازدواج كرده بعد از سال ها زندگي با شوهر غير تركمن همچنان انگشت نماي مردم شهرش است.
پدر گلين بعد از سپري شدن پنج سال از ازدواج دخترش حاضر به پذيرش او شده اما همچنان اقوام او حاضر نيستند او را مانند گذشته بپذيرند.
گلين هرچند از زندگي با همسرش رضايت دارد اما از رنج ها و عذاب هايش برايمان مي گويد و اينكه اگر دوباره به سال هاي قبل بازمي گشت پا روي احساساتش مي گذاشت و با يك مرد تركمن ازدواج مي كرد.
مي گويد: برايم خيلي سخت است كه ناديده گرفته شوم."
گلين و زناني مثل او هرچند اندك در شهرانگشت نمايند. آنچنان كه راهنماي ما هنگام عبور از خيابان هاي بندر تركمن منزل آنها را به ما نشان مي داد و مي گفت :"اينجا زناني زندگي مي كنند كه با يك فارس ازدواج كرده اند"
جرن دختر پرشور و پر هياهوي بندر تركمن است. او كه 23سال دارد در اين باره مي گويد: هرچند من در شهر ديگري درس مي خواندم و خواستگاران زيادي از غير تركمن ها داشتم اما به دليل مخالفت اقوام با وجود دلبستگي هاي عاطفي از اين كار منع شدم. چرا كه در ازدواج فقط دختر و پسر مطرح نيستند بلكه هركدام فرهنگي خاص را به دنبال دارند و هيچ فرهنگي با فرهنگ تركمن همخواني ندارد."
مي پرسيم اما ما همه ايراني هستيم و شباهت هاي فرهنگي بي شماري داريم. بي صبرانه به ميان حرفمان مي پرد و مي گويد: "من يك دختر دو ساله دارم، اگر با يك غير تركمن زندگي مي كردم تكليف زبان مادري ام چه مي شد؟
همه زنان تركمن اينگونه نمي انديشند و برخي از رسومشان را دست و پا گير و مانع پيشرفت هاي اجتماعي اشان تلقي مي كنند. آنچنان كه زليخا زن 33 ساله و فعال امور زنان كه به دعوت او به اين شهر رفته بوديم در اين باره مي گويد:برخي از اين سنت ها هرچند داراي كاركردهاي اجتماعي مفيد براي اقوام تركمن هستند، اما براي زنان محدود كننده اند."
يك روز كه با زليخا در يكي از خيابان هاي اصلي بندر تركمن قدم مي زديم برخورد ناگهاني او با مردي، حيرت زده مان كرد او ناگهان چارقد بلندش را روي صورتش انداخت و با صدايي آرام احوالپرسي كرد و ما را به آن مرد معرفي كرد. وقتي با تعجب دليل اين رفتار او را جويا شديم باخنده روبه ما گفت:" اين آقا برادر شوهر بزرگ من است و اين رسم ماست كه در برابر اقوام بزرگ شوهر به خاطر احترام به آنها سكوت كنيم و رويمان را بپوشانيم."
زليخا برايمان از زماني گفت كه براي كاري به خارج از شهررفته بود و چون منزل خودشان تلفن نداشت مجبور به تماس تلفني با برادر شوهرش مي شود تا پيغام مهمي را به شوهرش برساند.
او با خنده مي گويد:" سه ساعت تمام زنگ مي زدم و چون برادر شوهرم گوشي را بر مي داشت مجبور به قطع تلفن مي شدم. اما در نهايت سنت شكني كردم و خيلي سريع پيغامم را آن هم به اشتباه به برادر شوهرم رساندم و بلافاصله تلفن را قطع كردم."
زليخا گلايه مندانه ادامه داد: "از آن به بعد به عروسي سنت شكن و پررو مشهور شدم كه روي خود را مي گيرد، اما حرفش را مي زند."
برخي اززنان تحصيلكرده تركمن به خاطر ماهيت كارشان مجبور به مسافرت به بيرون از استان شان هستند، اما آنها بدون همراهي شوهر هرگز اجازه خروج ندارد و اگر در سفري شوهر قادر به همراهي شان نباشد، آن سفر قطعاً لغو خواهد شد.
اگر زني شوهر دار در اين ميان سنت شكني كند و به تنهايي به سفر برود ، پيامدش ، روزها مشاجره است.
ازدواج هاي درون گروهي برخي سنت ها در ميان تركمن ها آنقدر ريشه دوانده كه كمتر زن تركمني فشار اجتماعي آن را احساس مي كند و حاضر به زير پا گذاشتن آنهاست.
عايشه پزشك تركمن اين شهر نيز اين سنت ها را مفيد و داراي كاركرد ذكر مي كند . پيامد هاي نفوذ اين سنت در ميان زنان و دختران تحصيلكرده تركمن نيز به دليل پيامد هاي اجتماعي و فرهنگي آن نقشي پر رنگ دارد.
تركمن ها از اختلاط رسم و رسوم خود با غير خودي ها پرهيز مي كنند چرا كه خواهان حفظ سنت هاي ناب تركمن هستند و درباره ازدواج با ساير اقوام نيز اينچنين مي انديشند و آن را موجب اضمحلال فرهنگ خود تلقي مي كنند.
وقتي از پدر و مادر هاي تركمن درباره اين رسم و رسوم به ويژه ازدواج هايشان مي پرسيم حتي يك لحظه هم فكر نمي كنند و مصرانه مي گويند: "اين رسم ماست."
حتي عزيز مرد 33 ساله تركمن حاضر نيست به ازدواج دختر كوچكش با يك مرد غير تركمن بيانديشد. اين افكار نه فقط در نسل قديم بلكه در ميان جوانان كاملاً پذيرفته شده است.
***
در ابتداي ورودمان به بندر تركمن لباس هاي زيبا و رنگانگ زنان تركمن توجه امان را جلب كرد.
پيراهن هاي بلند كه گويي براي هواي گرم و شرجي بندر تركمن طراحي شده اند. اما زنان تركمن به ويژه دختران جوان اين گونه فكر نمي كنند و با اين نظر كاملاً مخالف اند. آنها نوع پوششان را يكي از مشكلات اصلي خود عنوان مي كنند. حفظ پوشش تركمن و اصالت آن در ميان تركمن ها بسيار حائز اهميت است و استفاده از پوشش هايي مثل مانتو و شلوار غير قابل پذيرش است. زني كه در شهر پوششي غير از تركمن دارد با تمسخر ديگران روبرو مي شود . چرا كه در ميان تركمن ها پوشش غير سنتي، پوشش اقوام فارس تلقي مي شود.
بسياري از زنان تركمن دليل مخالفت خود براي استفاده از لباس سنتي شان را قابل پذيرش نبودن آن در ميان غير تركمن ها عنوان مي كنند. برخي از اين زنان از تجارب خود در ساير شهرها و نگاه اطرافيان درباره پوششان مي گويند. بيش از از نيمي از زنان تركمن كه فعاليت اجتماعي دارند اين نوع پوشش را بازدارنده تلقي مي كنند و ترجيح مي دهند از لباس معمول - مانتو و شلوار- استفاده كنند.





