تبليغاتX
دانشجویان ترکمن دانشگاه زابل

زابل دانشگاه سینینگ تورکمن دانشجولرینگ وبلاگی

همایش دویست و چهلمین سالگرد تولد شاعر و طنز پرداز بزرگ ترکمن محمد ولی کمینه
کمینه دییر ، کپله سم ده کپ بولار
کپلمه مه سم ، هایسی دردیم دپ بولار
یالانچیدا یاغشی یامان کوپ بولار
قارری قادیردانی سالما گوزونگدن

انجمن شعر و ادب ترکمنی میراث با همکاری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان گنبد کاووس همایش دویست و چهلمین (240) سالگرد تولد شاعر و طنز پرداز بزرگ ترکمن مامد ولی (محمد ولی ) کمینه را برگزار مینماید .
از عموم علاقمندان و فرهنگ دوستان جهت شرکت در این مراسم دعوت به عمل می آید.
زمان :روز پنج شنبه 13 دی ماه 86 از ساعت 3 الی
6 بعدازظهر
مکان :شهرستان گنبدکاووس _بلوار دانشجو ،خیابان هنر (پشت دانشگاه پیام نور ) مجتمع فرهنگی هنری اداره فرهنگ وارشاد اسلامی گنبد
|+| نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386 ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

قزاق پنق خلیفه بخشی

قزاق پنق خلیفه بخشی

 

قزاق پنق بعد از اتمام تحصیلات ابتدایی در دبستان صفوی بناور در مدرسه علوم دینی نعمان بیناور(امچلی) به استادی طایجان آخوند محمدی قره جه از علمای بزرگ ترکمن صحرا مشغول به تحصیل شد. قزاق پنق که وی را ملا بایرام دوردی صدا می کردند در سن 17-18 سالگی مدت یکسال تمام در بستر بیماری بوده به سختی مریض می شود و نیروی جسمانی وی به شدت تحیلیل رفته و بسیار ضعیف می شود مادر و برادرش را به بالین می خواند و از آنها رخصت می خواهد . مادر در ابتدا از رخصت امتناع می کند ولی بالأخره می گوید : هر جوری می خوای همانطور باش.

قزاق نفس راحتی می کشد و از آنها می خواهد که دوتار ملا قانقرمه را بخرند ، برادران دنبال ملا رفته و دوتارش را برای او می خرند و قزاق پس از رسیدن به معشوقش (دوتار) که جبر زمانه و مخالفت خانواده و فامیل باعث دوری آن دو از یکدیگر شده بود روحیه و جان تازه ای گرفته و رو به بهبودی می رود و سلامت خود را باز می یابد .

بعد از آن تحصیلات حوزوی را همراه با خوانندگی تا یک قدمی درجه آخوندی ادامه می دهد. به علت فقر فرهنگی به هنر موسیقی و خوانندگی زیاد ظلم می شد.

کسانی که با ذوق و اشتیاق به این هنر روی می آوردند با مخالفت و سرسختی خانواده و طایفه خود مواجه می شدند و یکی از علل عمده مخالفت آنان باور و برداشت غلط دینی بود و دیگری آلوده بودن این هنر به اعتیاد بود. قزاق پنق نیز از این قاعده مستثنی نبود بعد از کشمکشهای خانواده و طایفه خود نوبت به طایفه و خانواده همسرش نیز می رسد و دادن دخترشان را به کسی که در هنر موسیقی و خوانندگی مشغول می باشد، برای خود کسر و صدمه به غیرت و ناموس خود تلقی می کردند بدین خاطر چندین بار طایفه یامپی به بناور آمده و می خواستند دخترشان را ببرند که با مقاومت طایفه قزاق پنق مواجه می شدند.

بعد از پیروزی شکوهمند انقلااب اسلامی در 22 بهمن تحولی در هنر موسیقی ترکمن پیدا می شود و جوانان به خودآمده و او نیز به سوی گمشده خود یعنی دوتار باز می گردد.

استاد قزاق پنق با خواندن سبکهای یموت ، آرقاچ، خیوه و با در هم آمیختن آنها سبکی جدید و منحصر به فرد از خود بجای می گذارد.

قزاق بخشی 84 ترانه را در رادیو ضبط و اجرا کرده که چندین آهنگ را خودش ساخته است از جمله آهنگ "گولر" . صدای او صدای خودش بود او در طرز خواندن از کسی تقلید نمی کرد. صدایش در عین نازکی کلفت نیز بود او هم صدای زبر و خشنی و هم صدای نرم و لطیف را داشت او با ترکیب این صداها توانست سبکی جدید از خود برجای بگذارد.

از صفات برجسته او هنگام خوانندگی طرز نشستن و نحوه به دست گرفتن دوتار بود که توجه عموم را به خود جلب می کرد. جوق جوق های او هنگام خوانندگی صدایی چون غرّش شیر از گلوش خارج می کرد که شاهکار بود و هر بیننده ای را مسحور خود می ساخت و به وجد می آورد.

 متأسفانه هر کس در ترکمن صحرا دوتار بدست بگیرد زندگیش با فقر و فلاکت همراه می شود . وضع خلیفه نیز از این قاعده مستثنی نبود ولی باز خوش پوش بود با تمام فقرش سربلند زندگی می کرد.

خاطره ای از استاد قزاق از زبان استاد رحمان قلیچ یمودی نوازنده کمانچه و همنواز قزاق پنق:

برای اعزام به انگلستان و آمریکا جهت اجرای موسیقی ترکمنی آزمونی از چند باغشی مطرح در شهر کرج برگزار شد. سرانجام پس از مراحلی قرار شد از بین قزاق پنق و خوجه باخشی یکی انتخاب بشود من به دلایلی نوازنده خوجه باغشی شدم و کمانچه زن دیگری به نام قهرمان قلی یمودی ، قزاق پنق را همراهی می نمود. در ابتدا خوجه باغشی ترانه ی خدیجه را که قزاق پنق می خواست آن را اجرا کند خواند و به راستی خیلی خوب خواند و اجرا کرد.

بعد نوبت قزاق پنق رسید. او ترانه ی جان جان را اجرا کرد و در خواندن آن ترانه نبوغ خود را به خوبی نشان داد و چنان از جوق جوق هایش بجا استفاده کرد که توجه همگان را به سوی خود جلب کرد.

بدین ترتیب او انتخاب شد و در چند کشور خارجی موسیقی ترکمنی را استادانه اجرا کرد. به طوری که کارشناسان و داوران را نیز به حیرت واداشت و رتبه اول را در سح جهان کسب نمود و با افتخار به وطن بازگشت و این برای تمام ترکمنها و ایرانیان افتخار بزرگی بود.

 

<< قوی اونینگ مهرینی سینگدیریپ یأدیگار قویوپ گیدن آیدیم لاری بیزینگ یورگ لر منده قووات بولیب گوونمیز آچسین>>

قوی اونینگ جای جنت و روحی شاد بولسین آدی المودام یورگلرده قالسین

 

                                                                                مارال قروی

                                                                  

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386 ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

خبر خوش
خبرهای خوشی در سایت دانشجویان و دانش آموختگان ترکمن درج شده است. خبر پیگیری نامگذاری یکی از میادین و خیابان های تهران و گرگان به نام "مختومقلی فراغی"  و پیگیری چاپ تمبر یادبود "مختومقلی فراغی" توسط نمایندگان گنبد و بندرترکمن در مجلس  .

قبل از همه از سایت دانشجویان ترکمن کمال تشکر را داریم که این پیشنهاد را داده اند و همچنین از نمایندگان محترم آقایان مارامائی و ایری که پی گیر هستند.  امیدواریم که این پیشنهاد و تصمیم عملی شود تا آغازی باشد برای شناخته شدن شخصیت والای شاعر گرانقدر ترکمن برای تمامی هموطنانمان . 

 خبر پیگیری تدریس فرهنگ و زبان ادبیات ترکمن در مدارس نیز آرزوی دیرینه همه ترکمنهاست.

|+| نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386 ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

فيلم سينمايي "نبرد قلعه گوگ تپه" و سريال "مختومقلي فراغي ساخته می شود
محمدرضا فرقاني" سفير جمهوري اسلامي ايران و "كاكاگلدي چاري ياردردي اف" وزير فرهنگ و راديو و تلويزيون تركمنستان روز شنبه در ديداري در عشق آباد روند آماده‌سازي ساخت فيلم سينمايي و سريال مشترك را بررسي كردند.
به گزارش ايرنا از عشق‌آباد ، دو طرف در اين ديدار از برنامه‌ريزي براي ساخت فيلم سينمايي "نبرد قلعه گوگ تپه" و سريال "مختومقلي فراغي" شاعر نامدار تركمن توسط دو كشور ابراز رضايت كردند.

ساخت اين فيلم سينمايي و سريال مشترك براساس توافقات اخيرمقامات فرهنگي دو كشور انجام مي‌شود.

نبرد گوگ تپه در سال ‪ ۱۸۸۱‬ميلادي با هدف مقاومت در برابر سلطه‌طلبي روس‌ها در آسياي مركزي بوقوع پيوست و كشته‌شدگان اين نبرد از نظر مردم تركمنستان شهدايي هستند كه جان خود را براي حفظ استقلال سرزمينشان فدا كردند.

فراغي كه در فاصله سال‌هاي ‪ ۱۷۳۳‬تا‪ ۱۷۹۰‬ميلادي مي‌زيسته است برخلاف ديگر شاعران تركمن به زبان تركمني قابل فهم عموم شعر مي‌گفت و به همين دليل پايه‌گذار زبان و ادبيات اصيل تركمني محسوب مي‌شود.

آرامگاه اين شاعر بزرگ تركمن در روستاي "آق توقاي" ايران قرار دارد.

وزير فرهنگ و راديو و تلويزيون تركمنستان و سفير كشورمان در اين ديدار همچنين در زمينه برگزاري كنگره‌هاي بين‌المللي درباره شخصيت‌هاي ادبي،تاريخي و فرهنگي مشترك تبادل نظر كردند.


خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۸۶/۰۸/۱۹
|+| نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386 ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

"تركمن زاده اي از رجال ايمان و اصلاح"

    

     شيخ محمد عبده

                     "تركمن زاده اي از رجال ايمان و اصلاح"

  • ملا عاشور قاضي
  • بي بي مريم شرعي

 www.ashourghazi@yahoo.com

 

شيخ محمد عبده ، دانشمند بزرگ ، مصلح سترگ ، نويسنده توانا و شخصيت ديني عاليقدر مصري تركمني الاصل (1) سهم به سزايي در انقلاب فرهنگي و بيداري مسلمانان مصر و مشرق زمين داشته و از همكاران نابغه اجتماعي و سياسي جهان اسلام ، سيد جمال الدين اسد آبادي بوده است . شيخ محمد عبده (1905 – 1845) كه يكي از مشهورترين متفكران مصري قرون 19 و 20 دنياي اسلام با افكار تجددخواهانه ديني است ، دوران اوليه حياتش را به قلم خود به رشته تحرير در آورده است : خانواده اش از سرزمين تركمن به همراه آلاچيق هايشان به محله نصرا واقع در بحيره مصر در مصب رود نيل مهاجرت كرده و روستاي مذكور را تأسيس مي كنند . آوازه او نزد اهل سنت از آن رو بلند است كه نه تنها در احياي تفكر ديني و انطباق آن با مباني عقلي مي كوشد ، بلكه از تجددخواهي ديني براي اصلاح پاره اي از امور اجتماعي مردم مصر نيز بهره مي برد . خانواده اش اگر چه ثروت بسياري نداشت ، ولي به سبب شهرت به دانشوري و پارسايي ، از اعتبار و حيثيت فراواني برخوردار  بود . وي تحصيلات اوليه اش را در روستاي نصرا مي گذراند و بعد در سنين نوجواني به پيشنهاد پدرش به "جامع احمدي" در طنطا مي رود كه دومين مركز معتبر علمي در تعليم معارف اسلامي در آن دوره به شمار مي رفت . بعد از آن به مدرسه مشهور مصر يعني دانشگاه الازهر وارد مي شود و در آن سال ها در محضر سيد جمال الدين اسد آبادي كه به قاهره آمده بود ، رياضيات ، كلام و فلسفه مي خواند و يكي از شاگردان برجسته او مي شود .  شيخ محمد عبده روزنامه نگاري را نيز تحت تأثير سيد جمال الدين اسد آبادي و شيخ حسن الطويل دنبال مي كند و شهادتنامه علمي خود را در سال 1294 ق / 1877 م از دانشگاه الازهر دريافت مي نمايد و با پيشه ي معلمي و سردبيري روزنامه "الوقايع المصريه" به عرصه اجتماعي مصر وارد شده و تحولي عظيم ايجاد مي كند . شيخ محمد عبده تحت تأثير «شيخ درويش» كه دايي پدرش بود ، قرار مي گيرد . شيخ درويش كه عارفي وارسته بود ، وي را در مسير فكري و اخلاقي تازه اي قرار مي دهد . شيخ چون در گذشته به طرابلس سفر كرده و از عقايد سنوسيان متأثر شده بود ، مانند آنان مبلغ اين نظر مي شود . او راه رستگاري مسلمانان را بازگشت به اسلام روزگاران پيامبر (ص) و صحابه و تقليد از ساده زيستي آنان در دينداري و پارسايي و زدودن عقايد ديني كنوني مردم از بدعت ها مي داند . مسلمانان مشغول كارهاي خويشند و چه بسيار مسلماناني كه اين نام را به ناحق بر خود نهاده اند و اسلام را سرپوشي براي تبهكاري هاي خود كرده اند . بعد از اين تحولات فكري است كه شيخ به جامع احمدي باز مي گردد و سپس وارد دانشگاه الازهر مي شود .

پس از اين مراحل وارد مسايل سياسي و اجتماعي مصر مي شود . شيوه تفكر و قضاوت سياسي اش همواره محافظه كارانه و اعتدالي بود ؛ بر اين باور بود كه تربيت اخلاقي و آمادگي فكري بر مبارزه سياسي مقدم است و به جاي اقدام انقلابي ، اصلاح تدريجي را بهترين راه حل مي دانست . چنين تفكري باعث شده بود كه افراطيون مصر ، عبده را به واپسگرايي متهم كنند . عبده معتقد بود كه ملت مصر هنوز به آن مرحله از شعور اجتماعي و سياسي نرسيده است كه بتواند از نظام پارلماني ، درست بهره برداري كند ؛ از اين رو لازم است كه ابتدا آنان را از نظر فكري و اخلاقي دموكراتيزه كرد . به همين جهت در جريان انقلاب اعرابي پاشا در مصر مي گفت كه نبايد تربيت مردم براي اين هدف به دست نظاميان انجام گيرد . وي با وجود روحيه محافظه كارانه و معتدلي كه داشت از نهضت اعرابي پاشا حمايت مي كند و تا آخر نيز به آن وفادار مي ماند ؛  زيرا اعرابي پاشا بر خلاف خديو ، نه راه تسليم ، بلكه راه مقاومت در برابر انگليس را پيش گرفته بود و عبده نيز مانند هر مصري ميهن پرست ديگري به پشتيباني از اعرابي بر مي خيزد . با ورود انگليسي ها به مصر به سال 1882 به مدت سه سال از مصر تبعيد مي شود ، در اولين مرحله در بيروت رساله التوحيد را منتشر مي كند و بعد به سال 1884 به همراه سيد جمال الدين اسد آبادي به پاريس مي رود . در پاريس براي استقلال كشورهاي اسلامي از استيلاي بيگانگان نشريه اي به نام "عروه الوثقي" را تأسيس و روزنامه اي نيز به همين نام انتشار مي دهد و سردبيري آن را به عهده مي گيرد . اين روزنامه در ممالك اسلامي هيجان و علاقه فراواني را ايجاد مي كند ؛ ولي در مدتي كوتاه در مصر ، هندوستان و سودان قدغن مي شود . عبده مدتي با نام اين نشريه در تونس به تبليغات و ترويج افكار خود ادامه مي دهد . بعدها از اين كار دست كشيده و به سال 1885 در بيروت مسكن مي گزيند . عبده در بيروت به تدريس فقه و فلسفه مشغول بوده و با انقضاي دوران تبعيد به سال 1889 اجازه برگشت به مصر را مي يابد ، اما مجددا اجازه تدريس افكار تجددخواهانه خود را نمي يابد . به جز عضويت انتصابي در مجلس شورا كه كارش صرفا مشورت درباره امور اقتصادي و حقوقي حكومت بود ، از هر گونه كوشش سياسي پرهيز مي كرد . كميسر حكومت انگليس در مصر يعني «لرد كرومر» به خديو مصر فشار مي آورد . خديو كه نمي خواهد مناسبات خود را با دولت عثماني قطع   كند ، به لرد كرومر تفهيم مي كند كه قاضي القضاتي از وظايف خليفه است و آزادي وجدان ربطي به انگليسي ها ندارد و آنها حق مداخله در اين امر را ندارند . با دستور خديو به سال 1889 ، شيخ محمد عبده يعني مفتي مصر به بازرسي محكمه هاي دولتي پرداخته و در نتيجه اصلاح آنها را مطالبه مي كند . خطبا را به مساجد مي خواند و قانون جديدي را وضع مي كند ، براي حمايت از تحصيل كردگان فقير و حمايت از مستضعفان ، به سرپرستي "جامعه الخيريه الاسلاميه" برگزيده مي شود و عايدي اين جماعت را به چندين برابر افزايش مي دهد و تا زمان مرگ ، سرپرستي اين جماعت خيريه را به عهده مي گيرد و در همان زمان رياست "جمعيت احياء علوم عربي" را نيز عهده دار مي شود . نشريه اي فرهنگي به نام "المحصص" را به چاپ مي رساند . شيخ محمد عبده غير از تفاسير قرآن كه در دانشگاه الازهر تدريس مي كرده آثاري در كلام ، منطق ، فلسفه ، ادبيات ، جمعيت شناسي و اثرات ديگري در دين اسلام دارد . در رد عقايد گابريل هانو از وابستگان وزارت خارجه فرانسه دفاعيات مشهوري دارد . اين كتاب به تركي ترجمه شده است .  به سال 1290 هجري شيخ محمد عبده به نوشتن مقالاتي گيرا و جاذب در روزنامه هاي مصر دست زد و اين كار را ادامه داد . اين مقالات با نثري قوي و بليغ رنگ آميزي و در سال اول انتشار روزنامه ي "الاهرام" يعني به سال 1293 مقالاتش در روزنامه ي الاهرام سخت چشمگير بود . دو سال بعد به نگارش اثر ارزشمندي در علم كلام نايل شد ، و حاشيه اي بر «شرح جلال الدين دواني» از «العقائد العضديّه» نوشت . مقالاتش نشان دهنده هدايت به سوي روشنايي تعقل و تحقيق و توجه به علوم عقلي و روحاني بود كه آن ها را با علوم تجربي قرين مي سازد ، يعني بين علوم عقلي و تجربي آشتي بر قرار مي سازد و مسلمانان را به تقريب دانش هاي نوين و علوم عقلي دعوت مي كرد ؛ شيخ پس از دريافت پايان نامه تحصيلي از الازهر در منزل خود مجلس درس ترتيب داد و براي برخي از دانشجويان خود كتاب «تهذيب الاخلاق» اثر «ابن مسكويه» را كه در علم اخلاق به روش فلسفي نوشته شده بود ، تدريس مي كرد و علاوه بر آن كتاب «تاريخ تمدن اروپا» اثر «فرانسوا گيزو» كه «حنين نعمت الله خوري» آن را به عربي ترجمه كرده بود ، براي دانشجويان تدريس مي كرد . يك سال پس از دريافت پايان نامه يعني به سال 1295 به عنوان مدرس تاريخ در دارالعلوم برگزيده شد و به جاي اينكه خلاصه اي از «كامل التواريخ ابن اثير» يا «تاريخ طبري» را براي دانشجويان تدريس كند ، «مقدمه ابن خلدون» را كه از شاهكارهاي جامعه شناسي و روان شناسي علمي در جهان اسلامي به شمار مي رود ، به عنوان موضوع درس دانشجويان انتخاب كرد و روشن نگري خود را بار ديگر به ثبوت رسانيد . در ضمن در همين دوران در مدرسه زبان ها (مدرسه الالسن) نيز به سمت استادي منصوب گرديد . محمد عبده بعد از اينكه از مصر تبعيد شد ، در بيروت رحل اقامت افكند و از همان زماني كه در لبنان مي زيست به اين مهم پرداخت و در دو مسجد از مساجد بيروت ، مجلس تفسير قرآن داير نمود و هنگامي كه به الجزاير مسافرت كرد ، سوره «والعصر» را موضوع محاضرات خود قرار داد و شرح و مبسوطي درباره ي تفسير اين سوره مبارك بيان داشت . حتي زماني كه به مصر بازگشت اين سنت حسنه را از ياد نبرد و در الازهر ، مجلس تفسير قرآن بر پا مي داشت و جزء آخر قرآن را براي معلمان "جمعيت خير اسلاميه" كه خود بنيانگذار آن بود ، تفسير نمود و همچنين در مساجد قاهره ، جلسات با شكوه و بزرگي ترتيب داد كه از تفسير قرآن كريم سخن مي گفت . در مجلس او ، بيش از هزار نفر از طبقات گوناگون شركت مي كردند و از اين راه انقلاب فكري شگفتي در مصر پديد آورد ؛ زيرا انديشه هاي مذهبي و عقايد ديني از حيث قدرت تأثير در افراد بشر ، قابل قياس با هيچ نيرويي نيستند ؛ به همين جهت اگر عقايد ديني ، صحيح و دور از موهومات و خرافات تبليغ شوند ، امتي پديد مي آورند كه آنها را بايد برترين امت شمرد ؛ همان طور كه در قرآن كريم آمده است « كنتم خيرٍ امّه اخرجت للنّاس» (سوره آل عمران / 109)

تفسير گرانقدري كه از شيخ به جاي مانده «تفسير المنار»است . اين تفسير نفيس از بهترين تفاسيري است كه در سالهاي اخير نوشته شده و با فروغ خود جهان اسلام را روشن كرده است . تفسير المنار اين طور تصنيف مي شد كه شيخ در ازهر و در مجالس عظيم تفسير ، آيات الهي را مي خواند و در اطراف آنها سخن مي گفت و يكي از برجسته ترين شاگردانش يعني محمد رشيد رضا به نگارش سخنان شيخ مي پرداخت و پس از نوشتن تقريرات استاد ، آنها را بر شيخ عرضه مي كرد و شيخ تصحيح و تكميل مي كرد . محمد رشيد رضا درباره اين تفسير مي نويسد : «اين تفسير يگانه اي است كه آثار صحيح و دلايل عقلي صريح را گردآورده است .» در خلال آياتش حكمت تشريع و سنت هاي خدا را درباره انسان توضيح مي دهد اين معني را روشن مي كند كه قرآن مايه ي هدايت بشر در هر زمان و مكاني است . اين تفسير ، ميان هدايت قرآن و عقايد مسلمانان در اين روزگار كه از راهنمايي هاي قرآن روي گردانده اند و نيز عقايد گذشتگان ايشان كه به رشته ي هدايت قرآن چنگ زده بودند مقايسه مي كند . در اين تفسير ، سهولت تعبير رعايت گشته و از آميختن سخن با اصطلاحات علوم و فنون گوناگون ، دوري شده است ؛ چنانكه عوام آن را مي فهمند و خواص  از آن بي نياز نيستند و اين روشي است كه حكيم اسلام ، استاد امام ، شيخ محمد عبده – كه خدا از او خشنود باد – در دروس خود در ازهر آن را مجري مي داشته است. شرح كلي درباره تفسير المنار نيازمند نوشتن يك كتاب حجيم است و از حوصله ي اين مقاله خارج است .

از نظريات مهم شيخ محمد عبده درباره سياست آن است كه : «شرع ، تكاليف و اقتدارات خليفه ، حاكم ، مفتي و قاضي را معين مي كند . در اسلام اطاعت از حاكم گناهكار روا نيست . شيخ در كتاب «زعماء الاصلاح في العصر الحديث» ، صفحه ي 328 مي نويسد : «نعم ! كنت في من دعا الامه العصريه الي معرفه حقها علي حاكمها» . يعني : «آري من از كساني بودم كه مردم مصر را به شناسايي حقشان بر حاكمان فرا خواندم . مردم را دعوت كرديم به اينكه حاكم هر چند اطاعتش لازم باشد،  ولي به هر حال بشر است و خطا مي كند و شهواتش بر او غلبه مي يابد و چيزي او را از خطايش باز نمي گرداند و طغيان شهواتش فرو نمي نشيند ، مگر در سايه ي خير خواهي امت از راه گفتار و عمل» .

بنابراين هر گونه تحول سياسي بدون زير بناي فرهنگي و تربيتي به شكست مي انجامد . اگر مردم و جامعه فاسد باشند هيچ دولتي موفق به خدمات پايدار نمي شود؛ به همين جهت است كه رسول اكرم (ص) سيزده سال در مكه به تربيت و اصلاح نفوس و فراهم آوردن نيروي انساني مي پردازد و ده سال بعد در مدينه به نبرد و ايجاد حكومت و دولت اقدام مي كند و روش پيامبر (ص) بايد سرمشق همه ي مسلمانان قرار گيرد . چنانكه قرآن كريم مي فرمايد : «لقد كان لكم في رسول الله اسوه حسنه» (سوره احزاب/21) .

شيخ محمد عبده در سن 57 سالگي بسال 1323 هجري در منزل دوستش «محمد بك راسم» جان به جان آفرين تسليم كرد و به ديدار دوست حقيقي شتافت . درگذشت شيخ فقدان بس سترگ در كل دنياي اسلام به جاي گذاشت و جهان اسلام در سوگ او گريست . محمد رشيد رضا شاگرد وفادارش و مدير نشريه ي «المنار» اثري سه جلدي درباره ي زندگاني اين عالم بزرگ به رشته ي تحرير در آورده است .

از شمار دو چشم يك تن كم

وز شمار خِرد هزاران بيش

 

منابع و مأخذ

1.     دائره المعارف اسلام ، جلد 1 ماده «عبده» Abduh ، آنكارا ، 1968 .

2.     سيري در انديشه هاي سياسي عرب ، دكتر حميد عنايت ، ناشر : شركت سهامي كتابهاي جيبي ، چاپ اول ، 1356 .

3.     روزنامه همشهري ، 5 شهريور 1377 ، سال ششم ، شماره 1626 ، ص 9 .

4.     ملاعاشور قاضي ، بي بي مريم شرعي ، نگرشي بر تاريخ ترجمه ي قرآن كريم به زبان تركمني ، ترجمان وحي (نشريه تخصصي مركز ترجمه قرآن مجيد به زبان هاي خارجي وابسته به سازمان اوقاف و امور خيريه) ، شماره 15 ، ص

 

|+| نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386 ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

جارالله زمخشري (ايزميق شيرلي) عالم و مفسر نامي تركمن
·        ملا عاشور قاضي
·        بي بي مريم شرعي
ashourghazi@yahoo.com        
سپاس بي شمار و ستايش فراوان خداوند سبحان را كه جان ما را به نور ايمان روشني بخشيد و معرفت و علم را بهره ما گردانيد. پروردگاري كه قلم در كف ما نهاد و توفيق نوشتن را به ما ارزاني داشت. درود و سلام بيكران بر رسول گرامي اش كه نظام اجتماعي ، سياسي و اخلاقي و ... تازه اي را به نام اسلام به عالم بشريت عرضه داشت و موجب دگرگوني هاي شگرف در گستره ي جهان گرديد ، و زمينه بالندگي انديشمندان بسياري را فراهم آورد. امروزه شناخت انديشه ي متفكران گذشته از اموري مهم است ، به طوري كه يكي از علائم حيات ملت ها ، التفات آنها به بزرگان و مفاخر گذشته و تاريخ خويش است. سرزمين آسياي مركزي به شهادت تاريخ ، طي قرون متمادي علما و دانشمندان كم نظيري تحويل جامعه بشري داده است كه هر كدام از آنان به پيشرفت تمدن اسلامي ما خدمات بس گرانبها و بي مثالي نموده اند. يكي از آن فضلاي دانشور و دانش مدار تركمن و افتخار دنياي اسلام و ايران «جارالله زمخشري الخوارزمي» مي باشد. با توجه به شهادت محققين آسيايي و اروپايي ، آثار او قرن ها در شرق و غرب عالم ، خصوصا دنياي اسلام مورد استفاده قرار گرفته است. زمخشري نه فقط ميراث ملي و فرهنگي ما و از مفاخر مشترك ايران و تركمنستان است بلكه يكي از دانشمندان ، اديبان و مفسران بزرگ جهان اسلام است.
اين فرزانه ي تركمن «ابوالقاسم محمود بي عمر بن احمد الزمخشري الخوارزمي» و داراي القابي چون امام الدنيا ، علامه جار الله (همسايه خانه خدا) ، فخر خوارزم ، استاد العرب و العجم و صاحب الكشاف است ، در علم تفسير ، حديث ، نحو ، لغت ،          زبان شناسي ، بلاغت ، كلام ، نجوم ، خوشنويسي ، جغرافيا ، شعر و ... سرآمد روزگار و توانمند در هر علم و دانشي بود. شاعر برجسته اي بود كه در زمينه هاي زبان و ادب عربي آثار زيادي دارد و به اين جهت در تاريخ فرهنگ عربي قرون وسطي هم جايگاه مخصوصي احراز مي كند.
محمود بن عمر زمخشري در «زمخشر» (ايزميق شير) خوارزم واقع در شمال تركمنستان 25 كيلومتري جنوب غربي شهر داش اوغوز در محدوده ي بخش گور اوغلي (تخته سابق) در 19 ماه نوروز 467 ه. ق – مارس 1075 م ، دوراني كه اوج شكوفايي شهر و دوره اي كه تركمن ها دولت هاي بزرگي بنيانگذاري كردند متولد شده است.
وي تحصيلات مقدماتي را در سرزمين خود «خوارزم» كه يكي از بزرگترين كانون هاي علم و دانش آن دوران بود ، در محضر پر فيض پدر دانشمندش و ديگر عالمان آن ديار فرا گرفت. بنا به روايت برخي منابع ، زمخشري در كودكي از ديواري سقوط كرده و يا از مركب به زير افتاده و پايش شكسته است و طبق روايتي ديگر در روزي سرد زمستاني در راه سفر بود كه پايش را سرما زد و سپس اطباء مجبور شدند آنرا قطع كنند و پايي مصنوعي از چوب برايش ساخته اند. وي در اشعارش نيز معيوب بودن پايش را بيان كرده است. اما اين عيب مانع پيشرفتهاي علمي و شاعرانه او نگشته است.
زمخشري هنگام فراگيري علوم اوليه و قرآن كريم نزد پدرش ، استعداد و تيزهوشي و علاقه وافرش به علم و دانش بر جبينش آشكار بود. پدرش تصميم داشت به پسر معيوبش هنر خياطي بياموزد ، ولي اين نابغه ي دوران خود ، به كسب معارف عشق و علاقه فراوان داشت ، بنابراين از پدرش درخواست كرد در مدرسه به فراگيري علم بپردازد.
پدر كه علاقه خالصانه فرزند به فراگيري علم را ديد ، او را به مدرسه «كهنه اورگنج» سپرد. پدرش آرزوي او را برآورده كرد. زيبايي خط و حافظه ي قوي محمود همه را حيرت زده مي كرد. او طلبه اي پر استعداد بود ، بزودي در اورگنج (گور گنج) به شهرت رسيد و نزد مدرسان معروف گورگنج علم آموخت ، بر بسياري برتري يافت و با نتايج درخشان آن را به اتمام رساند. ظاهرا كودكي و جواني زمخشري در سالهاي سلطنت ملكشاه سلجوقي (1072- 1092) گذشته و در اين دوره سلجوقيان به اوج قدرت خود رسيده اند. سلجوقيان براي رشد و پيشرفت علوم توجه خاصي مبذول داشتند. زمخشري به مدت 20 سال شاعر دربار «سلطان قطب الدين محمد» بنيانگذار دولت تركمن هاي كهنه اورگنج بود ولي اين شخصيت از زندگي خود رضايت نداشت . او به درد و بيماري سختي دچار شد. پس از رهايي از بستر بيماري براي انجام فريضه حج به طرف مكه مكرمه روانه گرديد. در مسيرش در بغداد با علماي بزرگ آن سامان آشنا شد و مدرسه نظاميه را ديد. وي مدت زيادي در مكه اقامت كرد و با همه عشق و شيفتگي كه به حرمين شريفين داشت در آنجا مجاور شد. در دوره اقامتش در مكه علماي شبه جزيره عربستان نزد او درس گرفته اند در همانجا نيز او به لقب محترمانه «جارالله» يعني انسان مورد حمايت خدا (همسايه خانه خدا) ملقب گشته است. هر چند كه در مكه «زمخشري» مورد تكريم و احترام بود و از آثارش تمجيد و تقدير به عمل مي آيد ، با اين حال دلش براي زادگاهش تنگ شده بود. در مكه به هرجا روي مي نمود ، بزرگان و اصحاب علم و دانش به ديدارش مي شتافتند. شريف مكه سيد فاضل علي بن عيسي بن حمزه حسني ، مقدم او را گرامي مي داشت و از وي بهره مي گرفت. «شريف» در ستايش اين علامه ي  زائر اشعاري مي سرايد.
جميع قري الدنيا سوي القريه التي                                     تبوّاهأ  دارا  فداء  زمخشرا  
و أخر بأن تزهي «زمخشر» بامري                          اذا عدّ في اسد الشّري زمخ الشّري
ترجمه :
همه روستاهاي دنيا به جز آنچه «محمود» در آن جاي گرفت ، فداي «زمخشر» باد.
چه شايسته است «زمخشر» به مردي ببالد كه چون در شمار شيران بيشه درآيد ، بيشه گردن افرازد.
زمخشري بعد از مدتها بالاخره به سوي سرزمينش بازگشت ؛ اما از فراق مكه بي قرار بود و با بي تابي و سوز و گداز ، غمنامه ي اين جدايي را مي سرود . اين اشتياق وافر او را دوباره به مكه كشانيد و مجددا عازم مكه گرديد. در مسير خود با حاكم تركمن شام «تاج الملوك بؤري بن توغتكين» ملاقات كرد. وقتي در سال 1134 براي بار دوم به مكه رسيد، مناسبات دوستانه خود را با ابوالحسن علي بن حمزه بن وهّا س از سرگرفت ، به پيشنهاد او كار تحرير تفسير بسيار ارزشمند چهار جلدي كشّاف را آغاز كرد. تفسير قرآن او به نام «الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل و عيون الاقاويل في وجوه التأويل» است كه اختصارا «كشّاف» ناميده مي شود. (تفسير كشّاف زمخشري ، علاوه بر آنكه مهمترين تفسير معتزلي است ، يكي از تفاسير گرانسنگ قرآني ، به خصوص از نظر ادبي و بلاغي است. ) استاد شهيد مرتضي مطهري درباره آن تفسير چنين نوشته اند :  تفسير كشّاف يكي از پر آوازه ترين و متقن ترين تفاسير اهل سنت است. از نظر نكات ادبي ، بالخصوص نكات بلاغي ، در ميان همه تفاسير ممتاز است. گستردگي اطلاعات زمخشري و دقت و موشكافي او در مسائل كلامي و ... باعث شده است كه اين كتاب در ميان آثار تفسيري از جايگاه بلندي برخوردار باشد. اين تفسير در دنياي اسلام به سبب موضع گيريهاي اعتقادي و كلامي و بررسي جنبه هاي بلاغي قرآن كريم ، در فرهنگ قرآني و نگارش هاي تفسيري ، رنسانسي ايجاد كرد و عده زيادي در آن حيطه به پژوهش پرداختند. در دوران معاصر نيز تحقيقات وسيعي در ابعاد مختلف آن به عمل آمده و پژوهش هاي ارزشمندي انجام داده اند. تفسير كشّاف از آثار تفسيري قرن ششم هجري است كه مؤلف آن را در مدت دو سال و سه ماه و يا دو سال و چهار ماه در مكه مكرمه به پايان آورده است. نگارش اقيانوس مواّج كشّاف را كه فقط خواندن و فهميدن آن براي فهم عادي سالها طول مي كشد ، در دهه ي شصت تا هفتاد سالگي عمر در مدتي كه در فوق اشاره شده است به پايان برده است و به گفته ي خود وي اين كار ، جز آيتي از آيات بيت الله الحرام نيست.
گرچه گفته اند مدت نگارش كشّاف 6 سال بوده امّا اين گفته با صراحت سخن زمخشري تعارض دارد كه مي گويد :
« و وفق الله و فرغ منه في مقدار مدّه خلافه ابي بكر الصديق رضي الله عنه ، و كان يقدر تمامه في اكثر من ثلاثين سنه ، و ماهي الا آية من آيات هذا البيت المحرم و بركة افيضت علي من بركات هذا الحرم المعظم » .
بنابراين زمخشري تفسير «كشّاف» را در نيمروز دوشنبه بيست و سوم ربيع الاخر سال 528 ه. ق در كنار خانه اش ، واقع بر در مدرسه علامه ، روبروي كعبه معظمه به اتمام رسانده و بيش از نيم صفحه از سر سوز و التجا با بياني رسا براي بعد از مرگ خويش دعا كرده است. خداوند منان ، دعاي او را در حق خودش مستجاب گرداند.
زمخشري در كالبد شكافي تركيب نحوي و جمله بندي آيات ، براستي كم نظير و مفسران بزرگ اديب بعدي ، همچون آلوسي ،همواره نظر او را آورده و غالبا هم آن را پذيرفته اند.
اما در ميدان بلاغت و تفسير بلاغي قرآن كريم زمخشري تك سواري است كه كسي بر گرد او نمي رسد. آري كسي كه كتابي چون اساس البلاغه مي نويسد سكاندار و سررشته دارفن بلاغت است و به خوبي مي داند اعجاز بلاغي آيات قرآن ، اين معجزه ي جاويد را دريابد و با آن بيان رسا و سحرآميز آن را به رشته تحرير درآورد. معاصرانش اين كتاب را «مادر كليه تفاسير» ناميده اند.
تفسير كشاف همان طور كه خود زمخشري در مقدمه آن اشاره نموده است ، از همان ابتداي طرح اوليه آن ، يعني تفسير آغازين سوره ها  و سخني در باب حقائق سوره بقره ، آن چنان تأثير گسترده و ژرفي بر جاي نهاد كه وقتي زمخشري به قصد مجاورت ، از خوارزم به مكه مكرمه باز مي گشت به هر جا كه مي گذاشت شيفتگان اين علم خواستار اقتباس مطالب آن مي شدند ، چنانكه شريف مكه در زمان غيبت زمخشري از حجاز ، با همه گرفتاريها ، براي دست يافتن به اين مقصود ، خود مي خواسته رهسپار خوارزم شود.
الفاظ و معاني بلنداي كشّاف چنان دلنشين بود كه مفسر بزرگي همچون طبرسي ، پس از تأليف تفسير«مجمع البيان» همين كه تفسير كشّاف به دستش رسيد آن را تلخيص كرد.
حتي تفسير«انوارالتنزيل» قاضي بيضاوي نيز جز در مسائل اعتقادي فشرده اي از كشّاف است. ابن خلكان (911/1283) در مورد كشّاف چنين نوشته است : اثري مانند اين كتاب تا آن زمان تأليف نشده است و سپس خصوصيات شيوايي آن را بيان مي كند. بنابراين زمخشري تنها كسي بود كه توان آنرا داشت كه از جمال زيباي قرآن كريم پرده برگيرد و سحر بلاغت آن را عرضه كند چرا كه او در بسياري از دانشهاي مربوط به تفسيرچيره دست بود به خصوص با ژرفكاوي هايي كه در لغت عرب داشت. اين نابغه علم و ادب ، چنان جامه زيبايي بر قامت تفسير كشّاف كشيد كه ديدگان عالمان را خيره ساخته و دل هاي مفسران را به آن وابسته كرده است.
زمخشري علاوه بر زبان مادريش ، به زبان فارسي كه زبان ادبي آن زمان و زبان عربي زبان علمي آن دوره بود ، تسلط كامل داشته است. حتي درباره تسلط او بر زبان عربي چنين روايت كرده اند : («او در زماني كه در عربستان زندگي مي كرد ، بر قله كوه احد صعود كرده و به بانگ بلند مي گفت : اي اعراب ! بياييد و زبان مادريتان را از من بياموزيد »). بيشتر آثار او به زبان عربي تحرير يافته است. صدها  دانشمند و عالم براي شركت در مجالس درس او و شنيدن سخنانش با اشتياق به نزد او مي آمدند و براي ملاقات با او كوشش مي كردند.
ناگفته نماند در شكل گيري شخصيت زمخشري  دانشمند معروف «ابومضر محمود بن جرير ضبّي» نقش مهمي داشت. «ابومضر» لقب فريد العصر داشت و در زمينه هاي مختلف علوم دانشمند بود ، به خصوص در زبان و ادب و علم طب سرآمد روزگار بود. وي در خوارزم شاگردان زيادي تربيت كرده است. اساتيد ديگر زمخشري عبارتند از : ابوالحسن علي بن مظفر نيشابوري در زبان و ادبيات عرب كه زمخشري تا آخر عمر با احترام از او ياد نموده است.  شيخ الحياتي  در فقه ، ركن الدين محمود الاصولي در علوم دين ، ابومنصور نصر حارثي و ابوسعيد شقاني در حديث كه اين دو بعدها شاگرد وي در تفسير شده اند. علاوه بر اينها اساتيدي چون ابوعلي كُر(kor) (در گورگانچ) ، ابن وهّاس (در مكه معظمه) ، ابن اشجري (در بغداد) ، الجواليكي (در دمشق) داشته است.
زمخشري شاگردان بسياري داشت ، از زمره شاگردانش روحانيون ، اهل ادب و زبان شناسان خوارزم ، ماوراءالنهر و خراسان نظير ابوالمؤيد الموافق بن احمد المكّي الاخطب خوارزمي (بهترين خاطب خوارزم) است. محود بن الحسن السيمسار ، محمد بن ابوالقاسم بايجوق البقالي ، ابو طاهر ساماني بن عبدالملك الفقيه ، عبدالرحيم بن عمرالترجماني (تركماني؟) و  غيره بودند.
زمخشري در دربار سلجوقيان بزرگ و نوادگان خوارزمشاهيان بسيار محترم بود . اتسز خوارزمشاه چندين بار با او ملاقات داشته است. هنگامي كه زمخشري از زيارت خانه خدا به اورگنج  بازگشته ، اتسز به ملاقات وي آمده است و با هم نماز شب خوانده اند.
زمخشري كتاب «مقدمه الادب» (لغت نامه) خود را به اتسز محمد خوارزمشاه تقديم كرده است.
زمخشري در مسائل گوناگون فرهنگ اسلامي از لغت و زبان و تفسير و حديث و شعر و ... براستي اقيانوس بيكراني است كه از مكانت عظيمي برخوردار است . در تحقيق و تأليف زبردست و سختكوش بود ، با وجود آنكه آثاري ارزشمند در زمينه هاي جغرافيايي ، تاريخ ، فلسفه ، فيزيك و علم كلام تأليف كرده ، بيشتر خلاقيت خود را صرف زبان و ادبيات نموده است ، چنانكه محققان معاصر وي ، او را به خاطر وسعت دانش و اطلاعات كم نظيري در فنون ادب و ادبيات عرب ستوده اند. چنانكه قفطي در كتاب «ابناءالروا ، ج3 ، ص 365» مي گويد :
«زمخشري – خداوند رحمتش كند – ضرب المثل علوم عرب و دانش نحو و لغت بود». ياقوت حموي نيز در كتاب «معجم الادباء ، ج19 ، ص126» در ستايش او نوشته است :
«او ، در تفسير ، نحو و ادبيات آگاهي هاي گسترده اي داشت و از جايگاه بلندي برخوردار بود و در دانش هاي بسياري زبردست بود».
شيخ احمد هروي ، يكي از حاشيه نگاران كشّاف ، در تبيين جايگاه اين چنين نوشته است : تفسير كشّاف از جايگاهي بلند و منزلتي عظيم برخوردار است. تفسيري همانند آن در ميان آثار پيشينيان و متأخران ديده نشده است.
ابن خلدون در كتاب «مقدمه تاريخ العبر» درباره ي تفسير نگاري چنين آورده است: گونه دوم تفسير به زبان باز مي گردد : مانند شناختن لغت و اعراب و بلاغت در اداي معني بر حسب مقاصد و اسلوب ها ... و بهترين تفسيرهايي كه مشتمل بر اين فن مي باشد كتاب كشّاف زمخشري است.
تاج الدين ابونصر عبدالوهاب سبكي چنين گفته است : مخالف و موافق بر آنند كه تفسير كشّاف دريايي است از علوم معقول و منقول .
اكثريت دانشمندان و مفسرين نامدار قرون گذشته و حاضر در نگارش تفاسير خود از جنبه هاي بلاغي و ادبي تفسير زمخشري بهره جسته اند. حتي علامه طباطبايي نيز ، در تبيين معاني آيات و توضيح واژه ها و ... به كشّاف مراجعه كرده است.
بارتولد خاورشناس مشهور روسي او را «دانشمند بزرگ با اهميت جهاني» ناميده است. اميرعليشيرنوايي شاعر بزرگ دنياي ترك كه از رجال دولتي سلطان حسين بايقرا بود ، در خصوص تأليف آثار به زبانهاي ملت هاي برادر (عرب ، فارس) از طرف زمخشري چنين گفته است : «ترك ها كه با فارس ها در شرايطي يكسان زندگي مي كردند از بزرگ و كوچك زبان آموختند. حتي شعراي تركمن اشعار گوناگوني به زبان فارسي سراييده ، متون ادبي منظوم و منثور خلق مي كردند.»عليشير نوايي زمخشري را استاد خود ناميد. كتاب «محبوب القلوب » نوايي به كتاب «اطواق الذهب » زمخشري شبيه است.
معرفي تفصيلي آثار زمخشري از حوصله ي اين مقاله خارج است . اما به چند مورد از كتابهايش به طور مختصر اشاره مي كنيم.
كتاب «اساس البلاغه » در واقع فرهنگ عربي است ، معني كلمات عربي و محل استعمال آنها به طور مفصل بررسي شده است. كتاب «الجبل والامكنه و المياه» مشتمل بر 28 باب است. تمام اين كتاب به ترتيب حروف الفباء تأليف شده است. كتاب «المستقصي في امثال العرب» شامل 3461 چيستان و ضرب المثل است.
محمود جان عاقلوف آن ضرب المثل ها و چيستان ها را در مجله ي «فن و تورموش» ، شماره 11 ، سال 1975 چاپ نمود به عنوان مثال : «يامانا ياناشسانگ قره سي يوقار» (اگر به مرد بد نزديك شوي سياه خواهي شد.) ، «يخشي ايشلار بيلان تانالماسنگ ، شان و شهرتينگ اوزاقه گيتمز» (اگر با كارهاي نيك شناخته نشوي ، شهرت تو پايدار نيست) ، «پس كيشي اوزونينگ اوغوز نسليديگيني مغتانار» (نامرد لاف مي زند كه او از نسل اوغوز است). كتاب «ديوان زمخشري» شامل 9 باب است (در مدح پروردگار ، مدح علم و دانش ، مدح دلبران ، اشعار اندوهگين ، اشعار عاشقانه ، اشعار پند و نصيحت ، كلمات قصار ، غزلها ، اشعار درباره زندگي مصيبت بار مردم ) سروده شده است . كتاب ديگرش «اطواق الذهب» كه مضمونش پند و نصيحت است كه برخي دانشمندان ازبك و تركمن راجع به اين اثر مقاله هاي علمي نوشته اند. كتاب ديگرش با نام «المفصل» تدوين شده است. اين اثر به عنوان يكي از بهترين كتاب هاي علم نجوم بين اهل لغت و اصحاب قلم مشهور شده است و زمخشري اين اثر را تلخيص نموده و «انموذج» نام نهاده است.
و همچنين يك كتاب دو جلدي لغت شناسي مسمي به «الفائق في غريب الحديث» تأليف نموده است. يكي ديگر از تأليفات مهم وي «مقدمه الادب» نام دارد و اين كتاب به شكل فرهنگ تنظيم شده است. اين اثر شامل 5 بخش مي باشد.
در اين كتاب كلمات عربي و فارسي و تركي مقايسه مي شوند و بين آنها كلمات جغتايي و مغولي ديده مي شود. في المثل در مقدمه كتاب «مقدمه الادب»  كلماتي مانند:
«آي تغاگون» (ماه و خورشيد) در زبان تركمني امروز به شكل «آي بيلن گون» يا كلمه ي «يتيگن» به تركمني امروز «يديگن» (ستاره ي دب) و ... استعمال مي شوند. مقدمه الادب به طور كلي يكي فرهنگنامه هاي ارزشمندي است كه حدود 70 سال بعد از فرهنگ محمود كاشغري تاليف يافته است. اول اسمها و بعد حروف اضافه و تصريف اسمها و افعال به رعايت ترتيب الفبايي نوشته شده است. تحقيقات كاشغري مربوط  به اوغوزهاي داخلي بوده و اما اين كتاب مربوط به اغوزهاي  بيروني است.  تنظيم به اين شكل و ماهيت ، سوابق فرهنگ نويسي  او را تأييد مي نمايد. جمع كلمات ، ضرب المثل هاي عاميانه و مقايسه ي آنها در زبانهاي عربي ، فارسي ، تركي و مغولي جديت فراواني مي طلبد. در قرون وسطي عالمان كمابيش زبان هاي عربي و فارسي و تركي را مقايسه مي كردند و امتياز زمخشري اينست كه زبان مغولي را هم اضافه نمود. ممكن است اين دانشمند گرانقدر فهميده باشد ، كه زبان مغولي در اصل با زبان هاي  تركي در يك گروه و سيستم ، يعني در گروه آلتاي قراردارد. بايد اضافه كنيم كه بر خلاف نظر برخي از نويسندگان كه مقايسه ي تاريخي زبان ها در علم زبان شناسي را به اروپاي غربي نسبت مي دهند ، بايد مكان پيدايش اوصول مقايسه ي تاريخي زبان ها را در دنياي شرق جستجو كرد و زمان آغاز آن را  هم به زمان محمود كاشغري و زمخشري نسبت داد. در فرهنگ مقدمه الادب به اصطلاحات زراعتي و نجومي نيز بر مي خوريم . در اينجا چند نمونه از آن را به عنوان مثال مي آوريم.
گون ته گه له گي (قرص خورشيد) ؛ يلديز(ستاره) ؛ گوك (آسمان) ؛ گؤزيتيم (افق) ؛ يتيكن (يدي + اوق+گن) – ستاره دب. يديگنيم يدي يلديز ، يدي قونار ، يدي گوچر ، ساناسانگ ثوابي بار (دب من هفت ستاره است ، هفت بار مي نشيند ، هفت بار نقل مكان مي كند ، اگر بشماري خيلي زياد است) ؛ اولكريلديز (ستاره ي ثريا) ؛ يوقاردا اولكر اوغلان ،   تلپه گين سيلكر اوغلان (در آسمان ستاره ي ثريا است ، اي پسر! كلاه خود را تكان مي دهد ، اي پسر! ) و ... نمونه هاي از اصطلاحات زراعتي :
آرپا (جو) ؛ بوغداي (گندم) ؛ بوغداي رنگ (گندمگون) ؛ تگيرمن (آسياب) ؛ كركي (تيشه) ؛ ايمش (ميوه) ؛ يومشاق ير (زمين نرم) ؛ كسك (كلوخ) ، كورك (پارو) ؛ اوراق (داس) ؛ قويي (چاه) ؛ سوغان (پياز) ؛ توپراق (خاك) ؛ سامان (كاه) ؛ و ...
مطالعه دقيق آثار گرانقدر زمخشري و ترجمه آنها به زبان هاي زنده دنيا به پيشرفت دانش بشري كمك شاياني خواهد كرد. هم چنين آثار او براي محققين در زمينه هاي مختلف خصوصا جهت تحقيق تاريخ لغت شناسي منابع معتبري است. بنابر اطلاعات موجود زمخشري بيش از 150 اثر تأ ليف نموده كه 120 اثر از آنها به زمان ما رسيده است. بيشتر اين آثار ، مربوط به ادبيات ، دستورزبان  و لغت شناسي بوده است.زمخشري علاوه بر خلق آثار ارزشمند در رشته هاي گوناگون كه او را به قله هاي رفيع علم و دانش رسانيد ، هنرمند و خطاطي گشت كه روي صفحه كاغذ سفيد را مثل  پارچه ي گلدوزي شده پرنقش و نگار مي آراست ، چنانكه در شهر بخارا كه مركز تمدن و فرهنگ آن دوره بود از راه خطاطي امرار معاش مي كرد. وي يكي از خطاطان متبحر و يكي از خردمندان بزرگ مسلمان و از مفاخر مشترك ايران و تركمنستان است. چنانكه جهت تحكيم دوستي اين دو كشور و شناساندن شخصيت هاي مشترك با حمايت مسئولان دو كشور و همراهي اهل دانش ، كنفرانس بين المللي «جارالله زمخشري» در عشق آباد تركمنستان به تاريخ 19- 18 دي ماه 1382 برگزار شد. منبع اصلي ما نيز، مقالات ارائه شده در اين كنفرانس است.
در منابع آمده است كه زمخشري در ابتدا به طريق اعتزال گرويد ، ولي در اواخر عمرش از اين طريق روي گردان شد. (كاكاجان بايرامف : عالم بزرگي كه در زمخشر به دنيا آمد) زمخشري اين دانشمند بزرگ در سال 1144 ميلادي / 538 ه در 70 سالگي در خوارزم دارفاني را وداع گفت. او را در گورگانچ (اورگنج) به خاك سپرده اند. در نزديكي شهر- قلعه زمخشر(ايزميق شير) واقع در شرق داش اوغوز نيز مزار او زيارتگاه عموم ساكنين قسمت سفلاي رودخانه جيحون و مورد احترام آنهاست. عرب شناس تركمن «ايلمحمدوف» بر اساس كتاب ابن خلكان «وفيات الاعيان» مي نويسد : زمخشري وصيت كرده است كه بعد از مرگش اين سطرها را بر سنگ مزارش بنويسند :‌
«اي كه در شب تاريك با ل مگس را كاملا مي بيني ، اي رب من ! گناهان اين بنده عاصي خود را عفو كن ! » .
فهرست منابع  
-         مجموعه مقاله هاي كنفرانس بين المللي جارالله زمخشري ، 19- 18 دي ماه 1382 ، عشق آباد – تركمنستان.
-         پوپه ن.م : فرهنگ مغولي مقدمه الادب ، 1 – 11 ، لنين گراد ، 1939 .
-         پنجي يف.م : لغت شناسي حرفه اي زبان تركمني ، عشق آباد ، 1991 .
-         محمدوا ز. ب : تحقيقات در تاريخ زبان تركمني ، عشق آباد ، 1973 .
-         ايلمحمدوف : گوشواره هاي زرين ، روزنامه ادبيات و صونغات ، 13 اكتبر 2000 .
-         كاكاجان بايرامف : عالم بزرگي كه در زمخشر به دنيا آمد.
-         مرادپنجي يف : مقدمه الادب زمخشري و زبان تركمني.
-         دايره المعارف اسلامي ، اسكي شهير ، 1997 ، جلد 13 ، ص 509
-         ميراث تاريخي – فرهنگي تركمنستان ، لغت نامه دايره المعارفي ، استانبول 2000 ، ص 136 .
-         اراز پولاد اكايف – بهارلي : امام دنيا .
-         محمد فاضلي : نكته سنجي هاي «زمخشري در تفسير كشّا ف» .
-         ابن خلكان : وفيات الاعيان ، 5 / 168 .
-         انباء الرواء ، ج 3 ، ص 365 .
-         معجم الادباء ، ج 19 ، ص 126 .
-         محمد علي مهدوي راد : پژوهشي در تفسير الكشّاف .
-         طبرسي : جوامع الجامع ، ج 1 ، ص 2 .
-         ملاعاشور قاضي ؛ بي بي مريم شرعي : نگرشي بر تاريخ ترجمه قرآن كريم به زبان تركمني ، ترجمان وحي (نشريه تخصصي مركز ترجمه قرآن مجيد به زبان هاي خارجي وابسته به سازمان اوقاف و امور خيريه) ، شماره 15 .
 - Ignaz Golldziher : Islam tafsir , ekolari , Istanbul , 1997 – 142. Cah.      
 
|+| نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386 ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

 

Meşhur opera we balet aýdymçymyz

merhum Seýitnur Ataýewi ýatlap

 Türkmenistanyñ garaşsyzlygynyñ 16-njy ýylyna bagyşlanýar


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386 ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

آیدیم اونونگ اقبالی

آیدیم اونونگ اقبالی

 

(ذهینلی آیدیمچی، اوپرا و بالت صاحناسی نینگ اوسسادی

مدنیت شاهبردی یووانینگ عمر یولونا و دؤره دیجیلیگینه سین)


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386 ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

خودگويه‌های يك شاعر تركمن

خودگويه‌های يك شاعر تركمن

كريم قربان نفس اف ـ ترجمه : نازمحمد پقه
اشاره:
«
كريم قربان نفس اف» شاعر، نويسنده و مترجم نامدار و معاصر تركمن، برنده جايزه دولتي «مختوم قلي» از جمهوري تركمنستان، سحرگاه 18 اكتبر سال 1929 ميلادي در روستاي «گوك دپه» چشم به جهان هستي گشود و بعد از اخذ ديپلم براي ادامه تحصيل به شهر«عشق آباد» پايتخت تركمنستان رفت و دوره آموزش عالي را با انتخاب رشته «زبان و ادبيات تركمن» در دانشگاه«ماكسيم گوركي» به پايان رساند.
زبان شعر وي كه اهل قلم و علاقه مندان ادبيات او را به نام«كريم آغا» مي‌شناسند، زباني است بي تكلف و صميمي؛ گويي كه انگار اين خود اوست كه اكنون در مقابلت نشسته و با تو سخن مي گويد.
«كريم آغا» در اشعارش با تبحر خاصي از امثال و حكم و پند و اندرزهاي نياكانش بهره مي گيرد و جادوي نفوذ كلام شعرش ناشي از اين چيره دستي است. سبك شعر او پيروان زيادي در تركمنستان و تركمن صحراي ايران دارد.« يادداشتهاي فصل گرم» نتيجه تفكرات فلسفي وي درباره ادبيات، زندگي، انسان، وظيفه و نيك و بد است. با هم مي خوانيم:
اين يادداشتها حاصل تاثيرات من از مسائل ادبي و اجتماعي 25 ساله اخير است و آنها را از اوراق دفترهاي مختلفم طي يك ربع قرن برگزيده ام.
اين صفحات در روزهاي دور و دراز گذشته، نزديكترين همدم من بوده اند و در مواقعي مقدس ترين و پنهاني‌ترين رازهايم را در اين اوراق باور كرده بودم. اين را هم بگويم؛ آن رازها هر چند هم كه پنهان بوده باشند، هرگز آنها را تنها براي خودم يادداشت نكرده بودم. در بسياري از مجامع و ديدار با همكارانم، برخي از آنها را مطرح و درباره‌اش بحث و جدل كرده بودم، روي بعضي از موضوعاتش به توافق رسيده و گاهي هم نرسيده بودم.
افرادي مانند «قاراسيتلي»، «ساخي جبار»،«دانگ آتار عوض»، «كاكاباي بايرام مراد» و... كه از قبل با اين يادداشتها آشنا بودند، چندين بار خواستند كه آنها را تحت عنوان «پندهاي يك شاعر» در مطبوعات به چاپ برسانم. آن درخواستها اگر چه وسوسه انگيز بود، ولي احساس غريبي مرا از چاپ آنها باز مي داشت. آن زمان در آستانه چهل سالگي قرار داشتم. هنوز احساس خاصي مي كردم و به همين دليل طرح و چاپ يادداشتهايي با اين مضمون را، در حد خود نمي دانستم. اما اكنون بعد از 50 سال سن اين حق وجود دارد كه بتواني با افراد كم سن و سال تر از خود و با دوستانت درباره برخي از مسائل به صورت جدي گفت و گو كني. درست به همين سبب بود كه بالاخره به چاپ گزيده يي از اين يادداشتها رضايت دادم. اين يادداشتها ممكن است از ميان همكاران جوان، دوستداران ادبيات و خوانندگان، برخي را به اندك تفكري وا دارد، بعضي را به لبخندي مليح و برخي ديگر را به بحث و جدلهاي دوستانه بكشد. چراكه آنچه به آن زندگي گويند، راهي نيست كه تنها با گلهاي قرمز مفروش شده باشد و به همين دليل اگر اين يادداشتها بتوانند يادآور خار هم باشند، من هرگز بخاطر زحماتي كه براي تاليف آنها كشيده ام، پشيمان نخواهم شد. بخشهاي ادبي و اجتماعي اين يادداشتها را بخاطر تفكيك ناپذيري ادبيات و اجتماع، مجزا نكرده ام.

استادان بزرگي چون «پوشكين»،«گوته»،«گوركي»،«ماياكوفسكي» و... در مورد شاعران بي احساس نظرات مختلفي ارايه داده اند، اما من، تا به امروز به نظر غضبانكي چون نظر شاعر مجاري«شاندرپتوفي» برخورد نكرده بودم. او مي نويسد: «آيا جاندار بدتركيبي چون شاعر بي احساس يافت خواهد شد؟ هرگز! گناه منتقد ناشي را خدا هم خواهد بخشيد، من هم. اما گناه شاعر بي احساس را خدا هم نخواهد بخشيد، من هم.
بي عارترين، تبهكارترين و بي رحم ترين جنايتكاري كه هيچ اميدي به اصلاحش نيست، ممكن است با گذشت زمان اصلاح شود، اما شاعر بي احساس را هرگز و به هيچ وجه نمي‌توان اصلاح كرد. او چيزي نيست كه بتوان ساختش».
من چه نظريه جديدي مي توانم به نظريه اين شاعر بزرگ بيفزايم؟ هيچ! هنگامي كه هنوز حتي يكي از هزاران راز ادبيات بر من آشكار نشده است، بخت و اقبالي مانند آنچه در بالا آمد، در انتظار من نيز هست و من از اين قضيه بسيار هراسناكم.

بعد از نوشتن اين سطرها در فكر فرو رفتم و از خود پرسيدم: «راستي چرا يادداشتهايم را با چنين سخناني شروع كرده ام؟»
همين ديروز بود كه روزهاي پاياني بيست و پنج سالگي‌ام را طي كردم. اين سنين اگرچه سالهاي ديوانگي و شوريدگي است، اما اگر اندك بهره يي از كمال برده باشي، دوره يي است كه مي تواني در راه انديشه قدم برداري. دوره يي است كه مي تواني درباره ديروز و امروزت، راهي كه انتخاب كرده يي و درباره بخت و اقبالت جسورانه بينديشي ...
مي تواني راه رستگاري را انتخاب كني و بفهمي كه كدام حماقت تو را به اشتباه وا داشت.
اي «پتوفي»بزرگ! لحني چنين صريح و تند را به چه چيزي غير از تاثير سخنان غضب آلود تو تعبير توانم كرد؟

به سوي كمال رفتن، قياس خود در آخر هر روز، عملي است بسيار ضروري. من امروز چه كار نيك و پسنديده يي در حق مردمم انجام داده ام؟ چه خطاهايي در طي اين روز از من سر زد؟ آيا در مقابل انصافم يكرنگ بوده ام يا نه؟
انتقاد از خود، پذيرفتن خطاهايي كه انجام داده‌يي، البته كه كار سهلي نيست! ولي آنچه كه به آن كمال گويند، براي چه كسي آسان به دست آمده است؟
انديشه كن!

دوستي داشتم كه معيار و ملاك اهميت هر كسي نزد او بستگي داشت به منفعتي كه او از آن شخص مي‌ديد و يا خواهد ديد. روزي به اتفاق هم و براي كاري نزد شخصي رفته بوديم كه مسئوليت كوچكي در جايي داشت. آنجا بود كه من رفتار او را بخوبي تحت نظر گرفتم؛ چندين و چند بار از حال و احوالش پرسيد، صدبار قربان صدقه‌اش رفت و چون پروانه گردش چرخيد. راستش بسيار خرسند شده و در دل گفتم:«آفرين، چه پرمحبت شده، آدم شده!» درهمين هنگام با لبخندي جلو آمد و در گوشم گفت: «چرا چنين نشسته يي! پاشو برو بغل دستش، باهاش گرم بگير، او همان كسي است كه ما لازمش داريم. مگر نمي داني! او تا يك ماه ديگر به رياست فلان اداره منصوب خواهد شد... »، اما او درست چند روز قبل از انتصاب در پست جديد، گرفتار بدبختي شد. ابتدا در بيمارستان بستري شد و بعد بلافاصله فوت كرد. آن دوست! حتي براي تشييع جنازه اش هم نيامد.

مساله مهمي در كميسيوني بزرگ به شور گذاشته شد. من جوانترين عضو اين كميسيون بودم. آخر سالن در گوشه‌يي نشسته و به سخنان ديگر اعضا بدقت گوش مي كردم. آخر سخن گفتن در جمع بزرگان براي جواني چون من بسيار بيجا به نظر مي رسيد.
رئيس كميسيون يكي از اشخاص تاثير گذار اين مجمع بود، كه براي جمع بندي نظريات ارايه شده پشت تريبون قرار گرفت، ولي او خلاف گفتار همه سخنراني كرد. نادرستي سخنان او بر همه روشن بود، ولي نمي دانم چرا برخي از حاضران سخن او را تصديق مي كردند و بعضي از سخنرانان قبلي نيز حالتي به خود گرفته بودند كه انگار به او مي گفتند: احسن! هر آنچه مي گويي درست درست است و ما بيجا اظهار نظر كرديم، قربان!
متعجب و حيران مانده بودم، فكر مي‌كنم اين حالت بخاطر نخستين حضورم در كميسيوني اين چنيني به من دست داده بود. در همين فكر بودم كه بناگاه شخص درشت هيكلي دست بلند كرد و از جا برخاست. تقريبا پنج دقيقه سخن گفت و در آخر اضافه كرد:
«... و رفيق فلاني فلاينوويچ به همين دلايلي كه اشاره كردم، تمامي اظهارات جنابعالي را نادرست مي دانم». و روي صندليش نشست.
اين سخن هر چند گران بود، ولي رئيس كميسيون به اجبار تمامي گفته‌هاي او را قبول كرد و اين چنين شد كه همه حاضران نيز قبولش كردند.
او«شاجا باتيروف» بود.

كيسه سخن كساني كه به وقت سخن گفتن به هيچ كس ديگري نوبت نمي‌دهند و همواره تنها خود مي‌گويند، كم كم خالي مي‌شود.
من يكي از اين اشخاص را مي‌شناسم. او اكنون بيش از چهل سال است كه تمام سخناني را كه قبلا گفته دوباره تكرار مي‌كند.
اين گونه بودن نزد اشخاص غريبه هيچ عيبي ندارد. آنها با لذت به اين سخنان گوش مي سپارند، اما براي كساني كه نيم قرن با او بوده اند، اين تكرار بسيار سخت مي‌افتد.
درست است كه مي‌گويند، «تكرار مادر علم است». اما اگر تكرار بيش از حد باشد، تبديل به نامادري مي شود.
چنين اشخاصي اگر بسيار انسان باشند مي‌تواني سخنانش را پنجاه بار هم بشنوي و لذت ببري، ولي نه از سخنش، بلكه از سادگيش، از اينكه خود از كمبود خود بي خبر است و تو تنها تماشاگر ظاهر بيرونيش مي‌شوي.
اينها آدمهاي بدي نيستند؛ و به همين دليل هم اگر آنهاخود كمتر سخن بگويند و بيشتر گوش بدهند، مي‌توانند زينت مجامع و محافل بزرگ شوند.

همانطور كه خوانندگان متفاوتند، نامه‌هايي كه از طرف آنها به دست مولف مي رسد نيز بسيار متفاوت است.
در نامه‌يي كه يكي از خوانندگان براي من نوشته، چنين آمده است:«ديشب منظومه «تايماز بابا»ي شما را مكررا خواندم، تا اينكه سحرگاهان خواب رفتم و شما به خوابم آمدي. من غمگين و افسرده و سربه گريبان نشسته بودم، تا اينكه شما سر رسيدي و پرسيدي :«اي جوان! چرا چنين غمگين نشسته يي؟»
... من از اوضاع و احوال خود برايت گفتم. از اينكه در تامين مخارج ساخت سر پناهي براي زن و بچه‌هايم درمانده ام و تو با لبخندي رو به من كردي و گفتي: «اينكه ناراحتي ندارد. بگو ببينم چقدر پول مي خواهي؟» من از تو هشت هزار «منات» پول خواستم و تو قول دادي كه فردا آن را برايم بفرستي. حالا اگر به وعده يي كه دادي پايبندي، خواهشمندم كه آن پول را به آدرس روي پاكت بفرست.
هر چند من در كمال شرمندگي نتوانستم آن مقدارپولي را كه در خواب قولش را داده بودم بفرستم، وي طي نامه‌يي كه به مسئول «كالخوز» نوشتم، از او خواهش كردم كه در ساخت يك واحد مسكوني كمكش كند.

بخل و حسادت بيشتر و تنها ميان افراد ناتوان و توانا به وجود مي آيد. افراد ناتوان و عاجز هميشه به افراد توانا حسادت مي ورزند.
بين همكاران خلاق و مستعد حسادت جايي ندارد. اگر هم داشته باشد، همچون باد ملايمي است ـ كه گاهي بخاطر بهاي بي موردي كه از سرناداني به خود مي دهند، به وجود مي آيد ـ خواهد گذشت.
روزي يكي از دوستانم كه سرمايه فراواني به هم زده بود، مرا به مهماني دعوت كرد. از هر دري سخن گفتيم . وقتي كه بين صحبت هايمان سكوت حكمفرما شد، دو دستش را روي لبه‌هاي مبل تكيه داد و راست به چشمهايم نگاه كرد و گفت: «شاعر: آيا ممكن است از تو سوالي بكنم؟»
ـ بفرماييد.
ـ اگر به تو بگويند كه با زدن يك دكمه هر آنچه خواستي در مقابلت حاضر خواهد شد، توچه چيزي طلب مي‌كردي؟
من مي‌توانستم به سوال غير منتظره او جوابي كنايه دار بدهم، ولي چون مي خواستم بدانم كه منظور او از اين سوال چه بوده است، جواب درست دادم، بنابر اين سلامتي طلب مي كردم.
ـ مي دانم كه سلامتي طلب مي كردي. به غير از آن چه طلب مي‌كردي؟
ـ امنيت طلب مي كردم.
ـ اين را هم مي دانم، اما مي خواستم بدانم از ثروت و مال و منال چه مي خواستي؟
چند تا خودرو؟ چند تا خانه؟ چقدر پول؟ به عنوان مثال مي بيني كه من همه چيز دارم. با اين وجود اگر از من بپرسند، ديگر چه مي خواهي؟ من مي توانم خيلي چيزها طلب كنم. دو خودرو، سه خانه بزرگ همچون قصر و خيلي چيزهاي ديگر... خوب تو چه طلب مي كني؟
ـ من طلب مي كردم كه آدمهايي چون توكم شوند.
اين دوست از فرداي آن روز رابطه‌اش را با من قطع كرد.

در تنهايي، با خود سخن گفتن: بخاطر پيروزي هايت خوشحال و خرسند شدن هيچ اشكالي ندارد. اما زماني كه شخص ديگري در كنارت باشد و شما دو نفر براي هم به به بگوييد و از هم تعريف و تمجيد كنيد، اين عملي است ناپسند، اما اينكه من مي گويم، آن نيست كه تو بخواهي خوشحالي و خرسندي خود را از داشتن دوستي خوب پنهان نگه داري! يك چهارم اين خوشحالي را به دوستت بگو و سه چهارم ديگر آن را به مردم.
مردم خوشحالي و حتي فخر تو را از بابت داشتن چنين دوستي صد برابر كرده به دوستت تحويل خواهند داد.

انديشه‌هاي نو، قافيه‌هاي نو، تصويرهاي نو... البته هر چيز نو و جديد ـ هر چند هم كه كوچك باشد ـ براي شاعر آسان به دست نمي آيد و تو از اينكه آنها را يافته يي احساس افتخار مي كني.
زماني مي گذرد و تو به ناگاه مي بيني آنچه كه تازه يافته بودي، در گله اشعار ديگر شاعران بع ... بع ... مي كنند. چنان كه مي گويند : «دزد خجل نمي شود، آن كه دزد را ديد خجل مي شود.» . بعدها اگر خواستي در جايي اشعارت را بخواني، خود بابت يافته هاي نو خودت شرمنده مي‌شوي. با اينگونه شرمندگي هم مي شود كنار آمد، ولي از اينكه مبادا يكي از حاضران به ناگاه از جايش بلند شود و بگويد: «شاعر! اينهايي كه تو مي خواني همه‌اش دستبرد به اشعار فلان شعر است»؛ مي ترسي
.

گلشن مهر

|+| نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386 ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

سالروز ولادت شاعر شهير مختومقلي فراغي را به همه ي تركمنان تبريك ميگوييم

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

گزارشی از مراسم بزرگداشت مختومقلی فراغی در زادگاهش

گزارشی از مراسم بزرگداشت مختومقلی فراغی در زادگاهش

مراسم باشکوه بزرگداشت 274 مین تولد سالگرد مختومقلی فراغی در روستای حاجی قوشان زادگاه شاعر به همت شورای روستا در حال برگزاری می باشد.
این مراسم در ساعت 9 صبح با پخش سرود جمهوری اسلامی ایران و با تلاوت چند از آیات کلام ا.. مجید توسط قاری جوان عبدالحکیم قوجق نژاد از اهالی ان روستا آغاز شد.
مدیر این برنامه ارازدردی خوجه با خیرمقدم گویی به مهمانان به تشریح برنامه های این مراسم پرداخت و سپس طواق گلدی مختوم نژاد از شاعران روستا شعری در وصف مختومقلی قرائت کردند که مورد توجه حضار قرار گرفت.

اجرای مراسم دوتار و موسیقی کلاسیک توسط عاشور پایمردی و آنه بردی وجدانی از برنامه های دیگر این مراسم بود.
دکتر ارازمحمد سارلی در بخش بعدی برنامه در مورد فعالیت های موسسه انتشاراتی مختومقلی گرگان و دیگر برنامه های ان در سال گذشته به سخنرانی پرداختند که ایشان به لزوم درج اشعار مختومقلی فراغی در کتاب های درسی دانش آموزان تاکید ورزیدند و جدیدترین کتاب های منتشر شده در مورد مختومقلی را به دبیر همایش این مراسم و استاد مراد دردی قاضی اهدا نمودند.

به گزارش خبرنگار سایت دانشجویان و دانش اموختگان ترکمن ایران از حاجی قوشان، مراسم باشکوه بزرگداشت مختومقلی فراغی در که روستای حاجی قوشان در حال برگزاری می باشد مهمانان داخلی و خارجی حضور دارند منجمله آقای شاپور دوجی از انجمن ترکمنهای مقیم گوتنبرگ سوئد که در سخنرانی کوتاهی که در این مراسم داشند ضمن ابراز خوشحالی و رضایت از برگزاری چنین مراسم هایی، یکی از دلایل اصلی مسافرت و سفر ایشان به ایران را مراسم های بزرگداشت تولد مختومقلی فراغی در ترکمن صحرا عنوان نمودند و سپس در پایان بیانات خود شعری در وصف مختومقلی سرودند.
نماینده انجمن ترکمنهای مقیم گوتبرگ سوئد در گفتگوی کوتاه به خبرنگار ما گفت: از اطلاع رسانی خوب و لحظه به لحظه سایت دانشجویان و دانش آموختگان ترکمن ایران کمال تشکر و قدردانی دارم بطوریکه ما ترکمنهای خارج از کشور با ورود به سایت خود را در ترکمن صحرا احساس می کردیم.
اجرای مراسم شعرخوانی توسط شاعران منطقه همچون قلیچ سخاوی از اوخی تپه و اجرای موسیقی سنتی دوتار ترکمنی توسط گروه رحیم عطایی از دیگر برنامه های این مراسم بود.

اجرای زیبای ذکر خنجر گروه عبدالرحیم آهنگری نیز مورد توجه و استقبال حضار قرار گرفت.
قابل ذکر است که در این مراسم فرماندار گنبد و تنی چند از اعضای شورای شهر گنبدکاووس نیز حضور داشتند

ادامه گزارش  و بخش پایانی

 در ادامه برنامه مراسم بزرگداشت 274 مین تولد مختومقلی در حاجی قوشان، اشعاری در وصف مختومقلی توسط منصور طبری رئیس انجمن شعر و ادب ترکمنی میراث گنبد و کودکان روستای حاجی قوشان مهری و رشید رحیمی و شاعررجب مختوم نژاد اجرا شد.
در بخش بعدی برنامه عبدالرحیم نیازی ساعی که در مورد برنامه های روزهای آینده در قالب اولین کنگره بین المللی مختومقلی فراغی و استاد حاجی مراد دردی قاضی در مورد زندگی مختومقلی و اندیشه های شاعر به ایراد نطق پرداختند.
امان قلیچ شادمهر از طرف انجمن شعر و ادب ترکمنی میراث ضمن گرامیداشت 274 مین سالگرد تولد مختومقلی در مورد زادگاه این شاعر در حاجی قوشان به سرودن اشعاری پرداختند.
اجرای موسیقی سنتی ترکمنی دوتار توسط نورجان آهمند و منات اهنگری با اجرای ترانه های یادبولی و نوایی از بخش های پایانی این مراسم بود.
پس از پایان برنامه ، مراسم پذیرایی ضیافت نهار (صدقه) در مدرسه روستای حاجی قوشان بود.
گزارش ها از : خبرنگار سایت حاجی قربان طریک

دانشجویان ترکمن

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

مختو مقلی فراغی شاعر ترکمن(برگرفته از مجله کیهان فرهنگی نوشته آقای اراز محمد سارلی )

 

برای مشاهده بهتر عکسها به لینکهای زیر کلیک کنید  :

صفحه اول                             صفحه دوم

دیگر مقالات:

مختومقلی فردوسی ترکمنها

مختومقلی شاعری درد آشنا

|+| نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386 ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

اشعار مختومقلی و جامعه امروزی ترکمنها

  اشعار مختومقلی و جامعه امروزی ترکمنها

 

همیشه هر قوم و مردمی را قهرمانی بوده است که گاه پیامبر بوده و گاه پیامبر گونه. رسالت اینان جز اصلاع اجتماع و مردش نبوده و همیشه در پی این بوده اند که با پندهایشان از مشکلاتی که مردم گریبانگیر آن شده بکاهند و اینگونه نیز می کردند و اجتماع او را همیشه قهرمان می نامد و برای او ارج می نهد تا که با شناخت و پیروی از او به آنچه که سعادت می نامند دست یابند . و هر گاه جامعه این گونه شخصیتها را به فراموشی بسپارد و یا چهره حقیقی او را در پشت پرده ظاهر پنهان سازد و گفته و آموزه هایش پیروی نداشته باشد جامعه وضعیت بحرانی پیدا خواهد کرد و سبب بر هم خوردن نظام اجتماعی می گردد.

می توان گفت که اجتماعی در جهان وجود ندارد که از این گونه شخصیتها و قهرمانها نداشته باشد و قهرمان پیامبر گونه ما ترکمنها نیز بی شک مختومقلی فراغی شاعر شهیرمان می باشد .

شخصیتی که ما خیلی به او احترام می گذاریم چنان که سبب حیرت دیگر مردمان می گردد و همیشه یاد او می کنیم و اشعارش ورد زبان ترکمنها بوده است. و تا زمانی که چهره حقیقی اش شناخته شده برای جامعه ترکمنها بود کمتر از معضلات اجتماعی رنج می بردند ولی اکنون چهره حقیقی ایشان برای بسیاری از ترکمنها ناشناخته است دچار معضلات اجتماعی گشته ایم و تا کنون راه مناسبی برای حل آن پیدا نکرده ایم.

زمانی بود که ترکمنها بیشتر اشعارش را در ذهنشان حک کرده بودند و از آن پیروی می کردند و سر لوحه اعمال خویش قرار می دادند و با وجود آنهمه فشارها و مشکلات جامعه ایده آلی را داشتند. اما امروزه که تمامی ما از سواد خواندن و نوشتن بهره مندیم کمتر دیوان مختومقلی فراغی را می گشایم و چهره این قرمان ماندگار برای بسیاری از ما ناشناخته مانده است و تقریبا قشر خاصی دیوان آن حضرت را در دستشان دارند و مروری بر اشعارشان می کندد و بیشتر آنها نیز به ظاهر اشعار می پردازند و تنها از زیبایی آن اشعار بهره مند می شوند و به عمق اشعارشان نظری نمی افکنند. کتابها و مقالات و رسالات فراوانی در مورد آن حضرت نگاشته شده است که افزون آن به بررسی ظواهر شعر پرداخته اند و توجهی به هدف از سروده شدن اشعار ندارند. مختومقلی فراغی را نه تنها همه ما ترکمنها بلکه غیر ترکمنهای زیادی اسماَ می شناسند اما ما چند جوان تحصیلکرده و دانشجوی ترکمن داریم که در کنار دیگر کتبش دیوان مختومقلی را نیز داشته باشند و چند جوان تحصیلکرده و آشنا به چند زبان، قادر به خواندن اشعار مختومقلی و درک آن می باشد و جوانان دور از علم و کتاب جای خود.

من که خودم را ترکمنی دانشجو می دانم تا دو سال پیش برای یکبار نیز دیوان مختومقلی را لمس نکرده بودم و گوش به آهنگهای باغشی ها نسپرده بودم و اگر هم گوش می دادم چیزی نمی توانستم استنباط کنم و حتی قادر به خواندن نوشته های ترکمنی نبودم تا اینکه مختومقلی را شناختم آن هم نه از طریق یک ترکمن بلکه از طریق کسی که ترکمن نبود اما مختومقلی فراغی را بهتر از هر ترکمنی شناخته بود و از او کمک می خواست و پیرو راه بود. کسی که همه ایرانیها او را می شناسند و به او احترام می گذارند کسی که خود را بامداد می نامد و دیگران با نام شاملو او را می شناسند. علاقه به اشعار شاملو مدتها پیش در وجودم بود تا یک روز چشمم به شعر "پیغام " افتاد و وقتی خواندم ابتدا احساس غرور کردم از اینکه اینچنین شاعر ما را می ستاید و سپس به خود گفتم مختومقلی فراغی کیست؟ و بر آن شدم تا او را هر چه بهتر بشناسم و مدت زیادی سعی می کردم تا خواندن نوشته های ترکمنی را فرا گیرم و از آنجا که کسی نبود که یاریم دهد برایم مشکل بود و بعد از این که توانستم تا حدودی اشعارش را بخوانم تا مقداری توانستم آن حضرت را بشناسم  و همین یه ذره شناخت سبب شد تا دیوان فراغی را بیشتر از هر کتابی دوست داشته باشم و هر روز و شب بر آن می نگرم تا که بهتر زیستن را از او فرا گیرم.

وقتی دیوان اشعارش را می گشایم به حیرت می افتم که مسئله اجتماعیی وجود ندارد که آن حضرت از آن سخن نگفته باشد و راه حلی برای آن ارائه نداده باشد از جوانان گرفته و مشکلات آنان و پندهایی که به جوانان میدهد تا نکوهش به ثروتمندان که دستگیر به نیازمندان نیستند و ثروت آنها مایه آرامش آنان نیست مگر این که دست نیازمندی را بگیرند و ازدواج و روشن کردن مضرّات اعتیاد به مواد مخدّر و انحاد بین مردم و احترام به حقوق همدیگر و به حقوق دیگر مذاهب و نژادها ، رعایت حقوق همسایگان، جلوگیری از مفاسد اقتصادی چون ربا خواری و مفاسد اجتماعی چون دزدی، انجام فرایض و تکالیف دینی چون نماز، نصیحتش به ملایان و روحانیون تا دست از ریا بردارند و مردم با دلی پاک به راه درست هدایت کنند، عاقبت آنانکه به حقوق خود احترام نمی گذارند به مانند شرابخواران و زنا کاران و سفارش او به همه که تا می توانند در پی به امنیت و آرامش رساندن مردمان خود باشند و در پی استقلال و آزادی باشند و نمونه های دیگری که به وضوح می توان در دیوانش یافت.

جامعه امروزی ما ترکمنها پر گشته از معضلات اجتماعی که نمی توان آنرا نا دیده گرفت معضلاتی که اگر راه حلّی برای آنان پیدا نشود جامعه را به نابودی خواهد کشاند و تمام ارزشهای ما له خواهند شد.

معضلاتی نظیر جوانان،  که به جای اینکه با دستان قدرتمندشان و ذهن هوشمندشان سعادت و آرامش را برای خود و مردمش به ارمغان بیاورد سوار بر موتور می شوند و آرامش را هم از خودشان وهم از مردمشان سلب کنند. آن جوانانی که باید خنجر به روی آنکه امنیت جامعه اش را برهم می زنند خنجر به روی هم می کشند و امنیت جامعه شان را خودشان بر هم می زنند و یا آن جوانانی که به مرتبه ای از ترقی می رسند اما مردمش را و خودش را فراموش کرده است.

و یا معضل خودباختگی و فراموش فرهنگ خود و دل به فرهنگ دیگران سپردن . امروزه اگر وراد یک شهر ترکمن نشینی بشویم اگر آن چند نفری که پایبند به فرهنگشان هستند را نبینیم چگون می توانیم بگویم که اینجا ترکمنهایی هستند و یا معضلات دیگری چون اعتیاد در بین جوانان، طلاق، عدم احترام به حقوق همدیگر، عدم وجود اتحاد و همبستگی، افزایش ربا خواری و ریا کاری ووو....

به راستی با وجود اینهمه مشکل اجتماعی در جامعه کنونی ما چرا در پی آن نباشیم که مختومقلی را چون گذشته شاعر عامه کنیم شاعری که همگان می شناسدش و به احترام می گذارد و او را الگوی خود قرار می دهند. و احترامی که از روی شناخت ما از شخصیت واقعی اش نه از روی تقلید از دیگران .

این روزها که روزهای بزرگداشت این قهرمان ترکمنهاست بهترین فرصت است برای شناختن چهره اصلی و پشت پرده ظواهر مانده مختومقلی است و مهمتر از همه شناساندن او به تمام قشرهای جامعه مان است و اجرای برنامه هایی که سبب ترویج افکار و اندیشه ها و آرمانهای آن حضرت تا راه حلی باشد برای حلّ این مشکلات .چرا که هیچ گره ای با زور و فشار باز نمی شود بلکه محکمتر می گردد و تنها می توان با عشق و محبت باز کرد عشقی که ترکمنها به حضرت مختومقلی فراغی دارند.

|+| نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386 ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

نرم افزار دایره المعارف ترکمن صحرا

نرم افزار دایره المعارف ترکمن صحرا توسط دانش آموز گمیشانی در جشنواره خوارزمی ارائه گردید . نخستین نرم افزار جالب و زیبا در باب آداب و رسوم ، فرهنگ، جغرافیا و اماکن دیدنی ترکمن صحرا که توسط دانش آموز رشته ریاضی و فیزیک گمیشانی آقای  کرامت الله گری به جشنواره خوارزمی استان گلستان ارائه گردید توانست حائز رتبه در این جشنواره گردد. این نرم افزار که از بین 3000 هزار نرم افزار ارائه شده در این جشنواره مورد توجه داوران قرار گرفته است در قالب و گرافیکی زیبا معرف زندگانی مردم ترکمن ساکن در استان گلستان می باشد که جهت آشنایی مردم سراسر کشور اسلامی ایران جهت شناخت هموطنان خطه ترکمن صحرا تدوین شده است .

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

 

سرزمین پهناور ترکمن صحرا از شهرستان بندرترکمن و شهر گمیشان در حاشیه شرقی دریای خزر، واقع در استان گلستان، شروع و تا منطقه راز و جرگلان از توابع شهرستان بجنورد واقع در استان خراسان شمالی ادامه یافته و از طرف شمال با کشور ترکمنستان هم‌مرز می‌باشد. در این فاصله شهرهای آق‌قلا، گنبدکاووس، اینچه برون، کلاله و مراوه تپه قرار داشته و شهر گنبدکاووس نسبت به کل منطقه ترکمن صحرا مرکزیت دارد. ساکنین اصلی این منطقه از نژاد ترکمن بوده و زبان مادری آنها ترکمنی و همگی اهل سنت و حنفی مذهب می‌باشند. جمعیت ترکمنها بالغ بر یک میلیون نفر تخمین زده می‌شود.

شخصیت‌های بزرگی در طول تاریخ این منطقه درخشیده‌اند که نقش اساتید بزرگ، مرحوم عبدالقادرآخوند داغستانی و مرحوم عبدالوهاب آخوند داغستانی(فروزشی) در تحولات دینی و مذهبی ترکمن‌صحرا منحصربه‌فرد بوده و به راستی می‌توان آنها را از مصلحان دینی تراز اول منطقه به شمار آورد.

از شهرت آنان پیداست که اصالتا اهل داغستان(از ایالت‌های خودمختار روسیه) بوده‌اند.

عبدالقادر در زادگاه خود، نزد اساتید بزرگ علوم دینی را فرا گرفت و با هوش و ذکاوتی که داشت و با تلاش و کوشش فراوان، در سن20سالگی، زبانزد خاص و عام گردید و این زمان مصادف بود با مبارزات شیخ شامیل. این مبارزات روحیه ای تازه در عبدالقادر دمید و بعنوان رهرو سردار بزرگ داغستان، مبارزات خود را با تکیه بر آیات و احادیث بر علیه ظلم و جور استبداد سرخ آغاز نمود و به همین جهت همیشه در تعقیب و گریز با نظام حاکم بود. فشار و خفقان عرصه را بر عالمان دینی تنگ نموده بود، به طوری که اعدام عالمان مبارز، رویه‌ی رایج آن زمان شده بود. به همین جهت تفکر مهاجرت در عبدالقادر آخوند شکل گرفت و عاقبت با دو برادر خود به نامهای ابراهیم آخوند و محمد، هجرت از زادگاه خود را آغاز و در سال 1348هجری قمری(1306 هجری شمسی) در سن حدود 29سالگی بعد از رنج و مشقت فراوان وارد خاک ترکمن‌صحرای ایران گردید.

اسکان در ترکمن‌صحرای ایران و نسبت خویشاوندی با عبدالوهاب آخوند و نیز هوش و ذکاوت و تلاش خستگی‌ناپذیری که در او سراغ داشت، استاد را برآن داشت، برادرش-محمد- را مأمور انتقال عبدالوهاب از داغستان به ترکمن‌صحرا کند. این دو یار دیرینه مجددا در خاک ایران در کنار هم قرار گرفتند و به تبلیغ دین و ترویج معارف اسلامی پرداختند. نور علم و ایمان آنها روشنایی بخش ترکمن‌صحرا گردید؛ اما کشف حجاب رضاخانی بار دیگر زمینه هجرت دوم را برای این مردان خدا فراهم ساخت.

کاروان مهاجران راه خدا به سرپرستی عبدالقادر آخوند و به همراهی عبدالوهاب آخوند و دیگران عازم کردستان عراق شدند. اسکان در شهرهای سقز، بغداد، سلیمانیه، حلبچه و کرکوک و مصاحبت و ملازمت با علمای طراز اول کردستان از قبیل ملا عبدالعظیم مجتهدی، شیخ علاءالدین و غیره شناخت مهاجران راه خدا را به معارف دینی و اسلامی به گونه‌ای افزون کرده بود، که در نزد اساتید بزرگ کردستان بعنوان عالمان طراز اول شناخته شدند.

کسب علم و فضیلت و جهاد علمی این بزرگان از یک طرف و نیز کار و تلاش شبانه‌روزی برای ارتزاق خانواده از طرف دیگر، دوران پرمشقت همراه با تجربه‌ای گران‌سنگ را در زندگی آنان رقم زد. تا اینکه هشت سال از این دوران سپری شد و اوضاع ایران متحول گردید و رضاخان به تبعیدگاه رفت و شرایط بازگشت مجدد به ترکمن‌صحرا فراهم گردید(سال1320هجری‌شمسی).

هشت سال دوران هجرت، مردان مهاجر را آبدیده کرده بود و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات عدیده زندگی، و کسب فیض از محضر عالمان بزرگ، آنان را تبدیل به شخصیتهای برجسته‌ای نموده بود و هر یک نمونه بارزی از صاحبان علم و تقوی شده بودند و با کوله باری از تجربه و علم و تقوی بار دیگر در ترکمن‌صحرا استقرار یافته و این بار با روحیه ای خستگی ناپذیر به ترویج معارف دینی پرداختند.

نبوغ علمی این بزرگان از یک‌طرف و تقوی و پرهیزگاری آنان از طرف دیگر، موجب شد تا در ترکمن‌صحرا شهره عام و خاص شوند و طلاب علوم دینی در نزد آنان به کسب علم بپردازند. مدارس علوم دینی توسعه یافت؛ به طوری که شمع وجود این عزیزان در هر کوی و برزن نورافشانی می‌نماید. مدارس علوم دینی، که امروزه در غالب روستاها فعال هستند و تعداد آنها بالغ بر 157مورد است، نتیجه‌ی مجاهدت‌های این بزرگواران تلقی می‌شود. این مدارس، حدود 4250نفر طلبه را در خود جای داده‌اند. امروزه برخی از علمای بزرگ در ترکمن‌صحرا، خود را مدیون تلاش و دانش آن عزیزان می‌دانند.

در حال حاضر عباس آخوند علیزاده فرزند ابراهیم آخوند و برادرزاده استاد عبدالقادرآخوند در روستای گلیداغ(محل دفن استاد) و طه آخوند فروزشی فرزند استاد عبدالوهاب آخوند در روستای اورجنلی(محل دفن استاد) از توابع شهرستان کلاله(هر یک با بیش از 100طلبه) دارای حوزه علمیه بوده و ضمن ادامه راه آن بزرگواران به ترویج علوم دینی و تربیت طلاب می‌پردازند. امروزه اکثریت قریب به اتفاق حوزه‌های علمیه ترکمن‌صحرا منتسب به یکی ازاین دو بزرگوار می‌باشد.

عاقبت عبدالقادر آخوند داغستانی در سن 63سالگی در سال 1340هجری‌شمسی و عبدالوهاب آخوند در سن 91سالگی در سال 1371 دعوت حق را لبیک گفته و به دیار باقی شتافتند.

روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد!


منبع:
"مهاجران داغستان" تالیف آقای هادی خرمالی


|+| نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385 ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

حکایات و تمثیلات

روحنامه

Ruhnamadaky hekayatlar we tymsallar

کتاب روحنامه از اثار بر جسته در ادبیات معاصر کشور ترکمنستان می باشد این کتاب که به وسیله رئیس جمهور مادام العمر کشور ترکمنستان آقای صفر مراد نیازوف تألیف گشته است به اکثر زبانهای زنده دنیا ترجمه شده است و از محبوبیت زیادی در بین مردم ترکمنستان و دیگر ترکمنهای جهان بر خوردار است و در همین اواخر کتاب روحنامه توسط آقای یوسف قوجق به فارسی ترجمه شده است تا مورد استفاده فارسی زبان نیز قرار گیرد و از حکایات و تمثیلاتی که در آن ذکر شد هاست لذت ببرند

آقای قوجق درمقدمه کتاب می فرمایند :یکی از ویژگیهای بارز روحنامه ،مفاهیم واندیشه ای تربیتی آن است .حکایات و روایاتی که در آن ذکر شده ، برای تعمیق غنای اندیشه رئیس جمهور و تفهیم اندیشه ها به مردم در تمامی سطوح است و همین نیز این اٍثر را برای عموم قابل فهم می کند.

  

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385 ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

عقاب یا مار

شعر از : رسول حمزاتف ( شاعر داغستان)

ترجمه از : امان قلیچ شادمهر

من می گویم:

عقاب

نخستین موجود روی زمین بوده

و هندیان می گویند:

نه ، مار بوده

اکنون می خواهم

                      به اساس خلقت جهان پی ببرم

شاید انسان

آغازین خلقت بوده باشد

ولی از آن زمان تاکنون

دسته ای عقاب شدند و پرواز کردند

و دسته ای دیگر

به مار تبدیل شدند.

|+| نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385 ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

گزارش مراسم مختومقلی فراغی از گوتنبرگ سوئد

گزارش مراسم مختومقلی از گوتنبرگ سوئد

ماختوم قلي سزله هرنه بلنينگ
اوزيگه کمليگ بيل آيتماني اولنيگ
تاراشلا شاقلاتغين کونگله گلنيگ
سندن سونکيلره يادگار بولسين
31 اردیبهشت 1385

من گزارش مراسم را با شعری از مختومقلی آغاز کردم، این قطعه شعر به تنهائی بیانگر عظمت مختومقلی در هر زمان و حامل پیامی همیشگی برای همه ی ما میباشد. ما ترکمنها، شعرا و ادیبان بسیاری داریم و داشتیم هر یک از این بزرگان در جای جای فرهنگ و ادبیات ترکمن درسخت ترین شرایط نقش بسیار جدّی داشته و دارند. اگر کمینه..... یا عیدی به بی عدالتیها حمله میکنند، ملانفس و.... در وصف دوست داشتن و محبت میسراید، مختومقلی ، کریم، ستار ...و... به همبستگی و آزاده گی دعوت میکنند .... همه ی ادیبان ، هنرمندان و شاعران ترکمن برای صیقل دادن و پرورش یک هدف ، هدف مقدسی که پدر مختومقلی بذرآنرا کاشت همّت میکنند. اگر امروز و در آینده مراسمی برای مختومقلی برگزار میشود و برگزار خواهد شد، دلیلش این نیست و نبوده که ما فقط مختومقلی را داریم . بلکه دلیلش بسیار ساده است مختومقلی درخت زبان ادبی ترکمن را که پدر کاشته بود رشد داد و تکامل بخشید و به آیندگان این امکان را داد آنچه که پدر و پسر طی کرده اند ادامه دهند و هر روز این درخت را آبیاری کنند و شاخ و برگ آنرا تمیز نمایند، و درخت ادبیات و زبان ترکمن را هر روز تنومندتر و پر بارتر کنند. مراسم این استاد در واقع مراسم گرامیداشت تمامی ادیبان و شاعران ترکمن میباشد و یا درست تر گفته باشم جشن و سالگرد زبان و ادبیاد ترکمن است. به همین دلیل هم هفته ی مختومقلی در هرجای دنیا ترکمنی باشد گرامی خواهند داشت و به مختومقلی افتخار خواهند کرد چونکه به خود به زبان و ادبیات خود افتخار میکنند......

برای بزرگداشت هر چه با شکوهتر این هفته ی مقدس مدتها بود انچمن فرهنگی ترکمنهای گوتنبرگ سوئد تلاش فراوانی به خرج داد تا مراسم بزرگی را برای شهروندان ترکمن این شهر تدارک ببیند. در این رابطه مسئولین انجمن فرهنگی ترکمنهای گوتنبرگ تلاش کردند مهمانان بزرگی از ایران دعوت کرده تا با برگزاری مراسم بزرگداشت مختومقلی بتوانند همبستگی خود را با ترکمنان سراسر جهان نشان دهند. در این رابطه انجمن فرهنگی ترکمنهای گوتنبرگ برای شاعر بزرگ و شخصیت  فرهنگی صاحب نام و با نفوذ ترکمنهای ایران آقای ستار سوقی، آقای اراز محمد شیرمحمدلی بخشی و دوتار زن بزرگ ترکمنهای ایران و بخشی، سازنده و هنرمند هزار هنر ترکمنهای ایران آقای یوسف دیبائی را ازادارات مربوطه ی کشور سوئد درخواست ویزا نمود. ولی با تاًسف باید بگوئیم مسئولین انجمن از مسئولین کشور سوئد جوابی دریافت نکردند. با این وجود مسئولین انجمن  مأیوس نشده و به تلاش خود ادامه دادند و کانالهای مختلفی را به آزمایش گذاشتند تا مهمانان خود را در مراسم سالگرد مختومقلی در کنار و در جمع خود داشته باشند . تلاشی که هفته ها قبل از نوروز بایرام شروع شده بود و در برگیرنده ی هزینه ی فراوانی برای انجمن ترکمنهای گوتنرگ شد هنوز هم پی گیری میشود. مسئولین انجمن هنوز هم امیدوارند شخصیتهای بزرگ هنری و فرهنگی ترکمنهای ایران را روز در سوئد ملاقات کنند و از دیدار آنان فیض ببرند. در میان همه تلاشها و امیدها خبر ناگوار از دست دادن فرزند دلبند شاعر ستار سوقی در آنتن خبرها قرار گرفت و این خبر سنگین و نا گوار همه ی تلاشهای انجمن ترکمنهای گوتنبرگ را زیر سایه ی خود قرار داد. انجمن فرهنگی ترکمنهای گوتنبرگ با صدور بیانیه ای از دست دادن جگر گوشه ی شاعر را به استاد و خانواده اش تسلیت گفتند و دعوت آن عزیزان را به زمان آتی واگذار نمودند . عدم پاسخ گوئی مسئولین سوئد و خبر ناگواری که از ایران دریافت شده بود مسئولین انجمن را بر آن داشته بود که خود را به مراسمی با امکانات خود آماده کنند. در این میان در کمال بی خبری از آلمان خبری جدید در یافت کردند که دکتر مجید تکه  سازنده و دوتاریست بزرگ ترکمنهای ایران در مراسم سالگرد مختومقلی در شهر کلن آلمان شرکت میکند . انجمن گوتنبرگ از موقعیت پیش آمده استقبال کرد و آن بزرگ مرد هنر ترکمن و در کنار ایشان  شاعر  و نویسنده ی ترکمنستان شیرالی نورمرادف را به مراسم بزرگ داشت مختومقلی دعوت کردند.

مراسم روز شنبه مصادف با 30 اردیبهشت 1385 با نیم ساعت تأخیر ساعت19.30 دقیقه به وقت اروپا آغاز شد و تا صبح یک شنبه با گرمی خاص خود ادامه یافت. در این مراسم علاوه بر ترکمنهای شهر گوتنبرگ از دیگر شهرهای سوئد و از کشور دانمارک نیز شرکت داشتند.. ترکمهای شهر گوتنبرگ همیشه به مناسبتهای گوناگون  مراسمهای گوناگونی برگزار میکردند ولی حضور انبوه ترکمنها را من فقط یکبار سالها پیش در جشن استقلال ترکمنستان در همین شهر تجربه کردم.... قبل از همه یکی از مسئولین انجمن گوتنبرگ در جایگاه سخنرانی قرار گرفت و به مهمانان خود خوش آمد گفت و سخنانی کوتاهی در مورد مختومقلی و نقش آن بزرگوار را در ادبیات ترکمن بیان نمود و خود به عنوان مجری برنامه از آقای بردی آق بندی یکی از نخبه گان ادبیات و شعر ترکمن خواست برای ایراد سخنانی در جای تالار سخنرانی قرار گیرد . بردی آقا در میان انبوه جمعیت که برای ایشان کف میزدند در تالار سخنرانی قرار گرفت و به حاضرین از طرف خود و انجمن ترکمنهای گوتنبرگ خوش آمد گفت و سخنان خود را با قطعه شعری که خود  سروده بود آغاز کرد:

آی بیلمه دیم دا

باغتیم دان نألیگخ دأل، تۆرکمن دوغلانئم اۆچین،

واغتیم دان اجیر چکیأن، آغئز آلا لئغیم اۆچین،

آغزی بیره تانگری بیر، هاچان دیجک بأش دوغان،

قوانیأرئن ینه ـ ده تۆرکمن بارلئغی اۆچین،

 و در ادامه به نقش ارزشمند ادیبان و شاعران ترکمن در زبان ادبی ترکمن اشاره کرد و این دو نفر برنامه ی شب را تا آخر با همکاری هم و متنوع پیش بردند و به برنامه ی شب حالت متنوعی دادند.

بردی آقا بعد از اتمام سخنان خود از شاهپور دوجی را برای ایراد سخنرانی و خواندن شعر به جای گاه سخنرانی دعوت کرد. آقای دوجی چهره ی شناخته برای تمامی حاضرین بود. ایشان در برنامه ریزی و در تدارک این مراسم فعالتراز همه شرکت کرده بود .آقای دوجی نه تنها به عنوان یک نخبه ی فرهنگی و ادبی در میان ترکمنهای اروپا شناخته میشود بلکه خود نیز به عنوان یک شاعر مدتی است در مراسم ها شعر میسراید. از میان انبوه جمعیت تشویق کننده آقای دوجی در جای گاه سخنرانی جای گرفت و از حضور جمعیت حاضر در مراسم امروز تشکر کرد و سخنانی در رابطه مختومقلی و نقش آن در زبان ادبی ترکمنی ایراد نمود و بعد شعری با صدای دل نشین خود در وصف مختومقلی از سروده های عزیزوف را خواند که مورد تشویق حاضرین قرار گرفت . آقای دوجی در این مراسم چندین بار در جایگاه سخنرانی قرار گرفت و از شاعران مختلف ترکمن منجمله شاعر و استاد شعر ترکمن ستار سوقی را با نام" کأر قالار"

 

تالاش گونی برک قوشالسا قوشاقلار،

ینگش گونی دؤلی بولور ساچاقلار،

پأک کأرینی خارایله یان قوچاقلار،

نانا یتمز کوب ایچینده حور قالار

 

سرود و به همین ترتیب در ادامه به آن عزیزان ستار سوقی، اراز محمد شیرمحمدلی و یوسف دیبائی اشاره کرد که قرار بود در این مراسم در جمع ما باشد ولی با مخالفت مسئولین مربوطه ی ادارات سوئد قرار گرفت..... و در ادامه شعری از آقای آهونبر شاعر فقید ترکمن را خواند.

انسان، سن بولماسنگ دنیأً ـ ده بولماز

عجیز توتما اوزونگ دنیانگ ایه سی

سنگ قوجورینگ سوودان نفت دان چیقاریار

گوزل لیگینگ دیره گی هم سویه سی

آقای دوجی در بخشهای مختلف مراسم شعرها ی گوناگونی در وصف پراغی منجمله شعری از شاعر بزرگ و خلّاق ترکمنهای ایران عیدمحمد اونق که در وصف شعر مختومقلی سروده بود را خواند:

اقبال منی آنگ اتدی چارمیخا گردی منی

باشیمی ایلاماق اوچین ترلادی دوردی منی

گون گویجینه قاینادیپ بوزدا دونگدیردی منی

اوندا- دا دئن مان دون مان جیدا دیم گوردی منی

عشق یوره گیم ده قایناپ یاندیردی گردی منی

در آخر از همه  آقای دوجی شعری از خود که در وصف مختومقلی سروده بود به حضور حاضرین تقدیم نمود که بیتی از آن اینگونه است:

ادبی دیل مئزینگ دۆبی نی توتون

منزل منزل یوراپ اوزوق یول اوتن

گیجه لر اویامان گوندیزه یه تن

ایلینگ اقبالی نا یانیپ هم توتان

بلند لنگ بلندی سن مختومقلی

آقای دوجی در پایان یک بار دیگر از حاضرین تشکر کرد و یک بار دیگر هفته ی استاد شعر و  ادبیات نوین ترکمن مختومقلی پراغی را به همه تبریک گفت:

   

مجریان برنامه را بعد از آقای دوجی نوبت را به مهمان عزیز ما دکتر مجیدتکه آهنگ ساز و دوتاریست و استاد بزرگ دوتار ترکمنصحرا تقدیم کردند . حاضرین همه جملگی این استاد را میشناختند و بارها از نزدیک به سازهای استاد گوش کرده اند و یک بار نیز در همین شهر و در همین سالن با استاد دیدار داشتند حتی بسیار جوانتر ها که در دوران کودکی صحرا را به سوی سرنوشت رها کرده بودند نام استاد را شنیده بودند .حضور استاد در صحنه همراه با کف زدنهای ممتد حاضرین روبرو شد بعد از تشویق طولانی سکوت بر فضای سالن حاکم شد. جمع حاضر در سکوت کامل کوچکترین حرکت استاد را زیر نظر داشتند. استاد مثل همیشه نرم و با طراوت خود را آماده میکرد لحظه ها مثل هفته شده بود که استاد در جایگاه سخنرانی قرار گرفت و قبل از هر چیز سالگرد مختومقلی را به همه ی حاضرین تبریک گفت و از اینکه خود را در جمع عزیزان خود میبیند بسیار ابراز خوشحالی میکرد و در ادامه به پیامهای مختومقلی و به جایگاه آن در زبان، شعر و ادبیات ترکمن اشاره کرد و بعد از حاضرین اجازه خواست و انگشتان طلائی خود را بر تارهای خود برد و به نرمی خاصی که فقط متعلق به مجید میباشد به نوازش در آورد. و حاضرین را به مکانی دیگر و دور دست به پرواز فرا خواند.

همه نه تنها مبهوت هنر مجید بودند بلکه مجید آنها را با خود به صحرا برده بود . با به اتمام رسیدن اولین ساز حاضرین کف بلندی به سلامتی مجید و هنر او زدند و شعار ساق بول از همه جا شنیده میشد . مجید در این مراسم واقعاً مایه گذاشت و بارها در صحنه حاضر شد و سازهای مختلفی را برای حاضرین نواخت و قبل از هر ساز استاد تلاش کرد در چگونه گی ایجاد ساز ها توضیح دهد و حاضرین را در جریان موقعیت زمانی هر ساز قرار میداد . استاد ساز دیلبرم که بر روی شعر مأتاجی ساخته شده بود و به وسیله ی بخشی قایغسیز چاریف ترانه شده بود را اولین بار در این مراسم به زیبائی نواخت و خود نیز قبل از نواختن ساز شعر دیلبرم را از مأتاجی برای حاضرین سرود و در مورد این شعر و چگونگی ساخته شدن ساز بر این شعر را توضیح داد. در سراسر برنامه شب مجید ستاره بود و همیشه هم با استقبال بی نظیر حاضرین روبرو شد .

مراسم بعد از چند ساز استاد مجید نوبت به هنرنمائی دختران گوتنبرگ رسید که مجریان برنامه آن عزیزان را به تالار جشن فراخواند. این دختران سالها در مراسمهای مختلف انجمن فرهنگی ترکمنها هنرنمائی کرده اند ، سارا ، ماهم و آناجان چهره های شناخته ای بودند که از سالها ی پیش در حضور مردم رقصهای فولکولوریک ترکمنی را به نمایش میگذاشتند . امروز نیز نوبت این عزیزان بود که هنر خود را در مقابل حاضرین در مراسم مختومقلی به نمایش بگذارند و سامیه نیز امسال به جمع آنها پیوسته بود. با حضور دختران در صحنه حاضرین همه گی در تشویق عزیزان کف زدند  و این کف زدنها به شکل ممتد ادامه پیدا کرد. دختران قبل از هر چیز خود را معرفی کردند و سالگرد مختومقلی را به همه تبریک گفتند.  بعد هنر خود را با رقص کوش دپدی به نمایش حاضرین گذاشتند نمایش دورناهای گوتنبرگ همه را به هیجان در آورد و حاضرین با خوشحالی عمیق خود دختران گوتنبرگ را تشویق کردند، مهمانان ما از ترکمنستان، از ترکمنصحرا و دانمارک اولین بار بود که هنر این عزیزان را نظاره میکردند. هر چند مهمانان مراسم، خود در ترکمنستان و ترکمنصحرا به رقص پروانه های ترکمن در شهر و روستاهای خود غرور کرده اند ولی وقتی برنامه ی دورنا های گوتنبرگ را تماشا کردند احساس جدیدی بر مهمانان دست میداد . احساس یک دلی ، احساس حضور مختومقلی درجمع حاضرین و تأثیر پیام آن بزرگوار در قلب تک تک ترکمنها در هر کجای دنیا که باشند. تشویق حاضرین  به قدری زیاد بود که دختران مجبور شدند دوباره به صحنه بیایند و از احساسات حاضرین تشکر دوباره نمایند.  


بعد از برنامه دختران گوتنرگ نوبت به مهمان عزیز مراسم، آقای شیرالی نورمرادف، شاعر و نویسنده ی بزرگ ترکمنستان، در صحنه حاضر شد و مورد تشویق حاضرین در سالن قرار گرفت.  همه ی بزرگترهای حاضر در مجلس با شاعر آشنا بودند و از شعرهای سنگین و سوزناک ایشان با خبر بودند و میدانستند که شاعر دو زندان را پشت سر گذاشته ، نه با شوروی کنار آمد و نه به دیکتاتوری نیازوف گردن نهاد به همین دلیل هم شاعر با قلبی پاره وطن عزیز خود را ترک کرد و مدتی است که در سوئد به شکل تبعیدی زندگی میکند و در اولین سال ورود خود به سوئد برنده ی جایزه ی قلم سوئد، را از پنکلوپ سوئد دریافت کرد، شاعر قبل از هر چیز تولد مختومقلی را به حاضرین تبریک گفت و از اینکه شاعر برای مراسم این مرد بزرگ دعوت شده بود از مسئولین انجمن ترکمنهای گوتنبرگ و از حاضرین تشکر کرد . و شعرهای مختلفی را در مورد مختومقلی و ترکمنها  بر حاضرین سرود . شاعر در بخشی از شعر خود میگوید.

دیر پیتراق بولان ترکمن

ایزینگا دولان ترکمن

یاد توپراقدا کوک ورمان

یاپراقی سولان ترکمن

 

پیتراب گیدن تورکمن

هایسی بیر دولت چوبلار

گؤر هرینگ بیر یرده سینگ

اهلی بیر هرده سینگ

شاعر بارها در صحنه حاضر شد و با وجود کهولت سن تا آخر برنامه حاضرین در مجلس را همراهی کرد و سراسر برنامه مورد تشویق حاضرین در مجلس قرار گرفت.

در بخشهای پایانی برنامه دوباره مجید در صحنه حاضر شد و با سازهای دلنشین خود حاضرین را به وجد در آورد ومورد تشویق حاضرین قرار گرفت در پایان برنامه آقای آق بندی از طرف انجمن ترکمنهای گوتنبرگ از کسانی که در تهیه ی این برنامه یاری کردند و وقت زیادی را صرف هرچه با شکوهتر شدن برنامه صرف کرده بودند تشکر کرد و از همه ی حاضرین نیز تشکر نمود و از همه ی عزیزان خواست در ماهها و سالهای آینده نیز در مناسبتهای گوناگون شرکت کنند.

و به دین ترتیب مراسم دویست و هفتاد و سومین سالگرد میلاد مختومقلی پراغی در شهر گوتنبرگ سوئد به گرمی به پایان رسید.

تهیه و تنظیم از یعقوب

منبع:سایت ترکمن ایلیم

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385 ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

سخنان دیگران در مورد مختومقلی فراغی
سيدمحمد خاتمي (رئيس جمهور سابق) : مختومقلي متعلق به تمام بشريت است.

صفرمراد نيازوف (رئيس جمهور تركمنستان): مختومقلي فراغي تاج مرصع و پر تلاءلوي ستون روحي مردم تركمن است. طبع بلند و بزرگمنشي مردم تركمن ، شرم و حياي آنها و معيار عدل و انصاف آنها در اشعار اين سخنور بزرگ نمايان است.

محمدولي كمينه: مختومقلي محصول اراضي سخن و سخنوري را درو كرده و رفته است. تنها كاري كه ما مي توانيم انجام دهيم ، خوشه چيني آن است.

والري ولاديميرويچ بارتلد: بين مردم ترك ، تنها تركمن ها هستند كه شاعري ملي همچون مختومقلي

منبع:سایت دانشجویان و دانش آموختگان ترکمن

|+| نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385 ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

موسیقی آئینی قوم ترکمن ( سیری بر جایگاه اهل بیت «ع»)
 
هرگز نباید گمان برد که تربیت یک هنرمند کاری است سهل ، ساده و آسان ، چون کسی که هنرنمائی می کند ، دو چهره از صدق را به نمایش می گذارد ، صداقت درون و صداقت رو در رو شدن . به همین سبب هنرمند همواره در جامعه مورد ارج و قرب قرار می گیرد .
هدف این پژوهش که طی یک سال مداوم صورت گرفته ارج نهادن به یافته های ریشه های وحدت بین برادران شیعه و سنی است و زحمات هنرمندانی که سالها در باب موسیقی ترکمن فعالیت داشته و دارند .

موسی جرجانی

|+| نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385 ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

شعری از مختومقلی فراغی

اقبال بولمادی



کوپ ییگیت لر گلیپ گچدی جهاندان
نیتینه گورا اقبال بولمــــــــــــــادی
گردیشی کج قهبه فلک الــــــــیندن
ارتیری شاد بولان اویلان گولمـه دی


گونده کفن بیچر بو آجال خــــــیاط
نه بلادیر هیچ قوتارماز بو صــــــیاد
پله پله آشاق دوشر آدامـــــــــزاد
بو گون گوردوگیمیز ارتا قالـــمادی


بیر دگیش خانه دیر دونیانینگ یوزی
نصیحتیم اشیت،دینگله بو ســـوزی
آجال یتیپ،آدام یومولسا گــــــوزی
گویا بو دنیاگه گلدی ،گلـــــمه دی


همایون قورغانین سالدیران هــــــارون
دونیانی دورت بولن هانی فریــــــــدون
قیرق شهری قیزل دان غرق ادن قارون
گوزی قوم دان دولدی پولدان دولمادی


مختومقلی حیران،هر یـــــــانا باقـــــــار
بو نه قدرت ایشدیر،سوودان اوت چیقار؟
یاغشی اوغولدان رحمت آریغی آقــــار
لعنت کرده اوغول دوغدی،دوغـــــمادی


|+| نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385 ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

محمد ولی کمینه
کمینه شاعر و هجو نویس ترکمن ادبيات به معني محدود کلمه، ساخت و چشم انداز ويژه ى هنر است که در آن سيمای هنری به دست واژه ها ساخته می شوند . يا به مفهوم ديگر، ادبيات شکلی از هنر و يکی از ساخت های شعور اجتماعي است که هستي اجتماعي را بازتاب می دهد و مانند شكلي از هنر، نتايج تفکر پر استعاره را تحکيم بخشيده و به سيمای هنری پديده های عينی زندگی می پردازد. ادبيات برعکس ديگر هنرها چون بيان سخن است، از اين رو آن را به فلسفه و علومی که با قوه ى بيان سروکار دارند، نزديک می کند. زبان ادبي به مثابه ى ابزار معاشرت و پيوند مردم ، به گونه ای تنگاتنگ با شکل گيری و تکامل ادبيات مربوط است. مشخص است که زبان ادبيات در پروسه ى شکل گيری و اعتلاى ژانر های مختلف خودِ ادبيات رشد و تکامل می يابد. چنين به هم پيوستگی زبان و ادبيات، قانون مندانه است و به کارکرد اجتماعي زبان از يک سو و نقش ادبيات دربودِ اجتماعی مردم از سوی ديگر مشروط می شود. همان گونه که رمان و تکامل « رمان » در هر ادبيات ملی ،نشانگر پيروزی انکار ناپذير آن در ادبيات خواهد بود، طنز اجتماعی نيز به مثابه ى بخشی از اين ادبيات ، نشانگر تکامل هنر سخن سرايی است. ادبيات ملي درست به اين دليل زاده می شود که برای برآوردن نيازهای نوين معنوی مردم ضروری است و شرافت مندانه رسالت کشف هنری را به انجام می رساند، به لحاظ استتيک آن را تقويت و به لحاظ فلسفی، ماهيت دگرگونی های بزرگ اجتماعی را عنوان مى كند و همچنين به همراه آن تحول زايی خودِ انسان را که در زندگی رخ می دهد، بيان می دارد. زايش طنز منظوم و اجتماعی در ادبيات ملی ، نشانگر مهم ترين دوران رشد و بلوغ و پختگی تدريجی آن، دستيابی آن به تکامل انديشه ای ‌‌هنری و به مثابه ى ظرفيت بزرگ هنری آن است. " کمينه " ، شاعر و هجونويس بزرگ ترکمن در وحشتگاه بيداد خان ها و شاهان در سال ۱۷۷۰ ميلادی در خانواده ى تنگ دست دهقانی زاده می شود. وی دوران جوانی خود را درمنطقه ى شهر" مرو " طی می کند و سپس در يکی از مدارس بخارا به تحصيل مشغول مى شود و بعدها برای تکميل دروس خود به" خيوه " می رود. وى در سال ۱۸۴۰ در سن هفتاد سالگی هستی را بدرود می گويد. آثار شاعر را که در آن نشان از ذهن کارا و کاوشگر و حقيقت جوى وى وجود دارد، نمی توان جدا از عوامل عينی موجود در هستی جامعه و بينش های برخاسته از شرايط اقتصادی و اجتماعی زمانش دانست . روندگی و دگرگونی های اجتماعی زندگی ، شتاب رشد اقتصادی ،اجتماعی و فرهنگی را که در توازن با تکامل اقتصادی و فرهنگی ملت ها جهت گيرى شده است ، تعيين می کنند. از اين رو جهش ها و ديگرگونی ها در بودِ اجتماعی آسيای مرکزی ، جای باش و ماندگاهِ شاعرکمينه در دوره ى تاريخی در حال گذار، دارای اهميت بسياری برای تکامل فرهنگی است. ترکمن‌ها در اين روزگار دشوار گذر آسيب ها، رنج ها و ملامت ها که در آن آبی از خون دل نوشيده می شد، دربيمگاه رنگ ساييده و بی‌سامان خود در عصر تضاد‌های اجتماعی زندگى مى كردند . هستی ادبيات ترکمن ازتهييج فرهنگی بود که سرچشمه ى آن در درون اين خلق است. ترکمن‌ها به حوزه ى فرهنگی بزرگ ايرانی - ترکی آسيای مرکزی تعلق دارند. بررسی روند پيدايش طنز منظوم در ادبيات ملی ترکمن، امکان کاوش بسياری از پرسمان هايي را که دارای اهميت تئوريکی هستند، می دهد. اين امر پيش از همه سبب خواهد شد تا واقع گرايی در ادبيات ملى تركمن شكل يافته و مطرح شود و اين خود موجب رشد و بالندگی طنز منظوم در ادبيات تركمنى خواهد شد . برای اين امر، بررسى چگونگى شكل گيرى سنن حماسى و ملى ، همكارى فولكلور ملى و ادبيات در مراحل گونا گون تكامل آنها ، شناخت چگونگى همكارى ادبيات ملى با ادبيات غير ملى كه خود موجب تكامل ادبيات ملى نيز مى شود ، امرى بايسته است . علم ادبيات به مثابه ى حربه ى مبارزات اجتماعی ، بيانگر اوضاع جامعه و مواضع نويسنده نسبت به اين امور است. مبارزه نقش تربيتی بزرگ ادبيات را در زندگی اجتماعی معين می کند. مواضع اجتماعی و سياسی نويسنده حتی در سيمای طبيعت نيز بيان می گردد. موضوع عينی ادبيات چيزی جز طرح خودويژگی انسان و رابطه ى همه جانبه ى او با جامعه و طبيعت نيست. همه ى پديده های متنوع طبيعت و اجتماع ، همچنين رابطه ى مردم بااين پديده ها در ادبيات بازتاب می يابند. يکی از پارامترهاى تعيين کننده ى ادبيات که پيشرفت آن را مشخص می کند، پيوند ناگسستنی هنرمند با زندگی توده های مردم است. پيوند با مردم به هنرمند، خلاقيت بخشيده ،به تفكر هنرى او نير مى دمد. كنه رسالت ادبی کمينه، خلاقيت نوين او در ساختِ طنز منظوم در حيطه ى ادبيات ترکمن و سخن سرای تهى دستان بودن است. آثارکمينه درعين سادگی خود ، دارای انتقادات شديد عليه نابرابری های اجتماعی است. وی می کوشد در اشعار و طنزهای خود رويدادهای واقعی زندگی مردم برگشته بخت جامعه ى خود را بازتاب دهد. انگاشت وی از بازتاب واقع گرايانه ى واقعيت زندگی غيرتاريخی و ضد تاريخی نيست. آثار و غزل های عاشقانه ی کمينه که عمرى بيش از يک سده درميان مردم ترکمن دارند در جمهوری ترکمنستان به زبان های مختلف ترجمه شده است. از غزل های عاشقانه ى اين شاعر می توان اشعار «ازاندوه تو» و «زلف تو» را نام برد. از آثار اين شاعر گفتارسنج و استادِ بی همتای طنز ترکمن ، اپراهای مختلفی در جمهوری ترکمنستان شوروی سابق ساخته و اجرا گرديده است. ازجمله ى اين اپراها می توان به ساخته های "و.موهادف" و "شوپوشينيکف" به نام «کمينه و قاضی» و کمدی «کمينه» از "ب. آمانف" اشاره کرد. کمينه شاعر و طنزپردازی فراخ بين، کاونده، جويای حقيقت و سازش ناپذير است ، که مهم ترين بخش اجتماعی آثار او ستيز با مالکان فئودال ، افشای بيدادگری و جولان گری های خودکامان و فئودال های بدنهاد و بدنژاد زمانه ى خودِ او است. جانمايه ى اين بيدادگری ها را شاعر در آثار خود چون : «فقر» ،«تهی دست» و «قاضی من» کاملا بازتاب می دهد. شاعر و طنزپرداز ما در برابر تفرقه اندازی و بدبينی ميان ملت ها که فرآورده ى گنديده ى جهان ستم و سياست ستمگران زمانه است، خواهان اتحاد مردم در برابر شاهان ايران، اميران بخارا و خان های خيوه است. کمينه خواستار آسمانی زيبا و بامگاهی آرام برای مردم است. وی طنزپردازی است گزيده سخن ، در جويش و پويش آفرينندگی و آگاه از محيط اجتماعی خود. او از کسانی نبود که واقعيت را با ترازبندی های کژانديشانه و واژگونه بيارايد و خوشبختی را برای مردم در ورای گور نويد دهد. شاعری با تجربه ى اجتماعی که چکامه هايش در ساختِ زندگی اجتماعی يافت مى شوند. زايش و پيدايشِ «آرمان های انسانی» کمينه نه با دستواره ى سحرآميز جادو، بلکه در هنر سخن سرايي او به مثابه ى اعتراض در برابر حقارت اجتماعی توده ها و در نبرد با جهان ستمگر و غيرانسانی است و با برندگی انکار ناپذيری برای برابری و عدالت و عليه بيداد سخن می راند. سخنان و نگرش او به زندگی که به رمانتيسم مترقی نزديک است ، به دور از ستايش ارزش های سنت گرايانه توانسته چکامه ى خود را از متنِ آينده بردارد. طنز منظوم صفتِ جدا نشدنی روش کمينه است. وی نه تنها آفرينشگر اوضاع طنزآميز بى شمارى است ، بلکه کالبدگشای جهانی پهناور است که در آن خصايص آزاردهنده ى جهان حاکم همچون آ زمندی، ستيزه های ضدانسانی فئودا ل ها و فقر نيز بيان مى شود. در نوشتارهای کمينه ، بسياری از پيشامد ها و رخدادها يادآور لطايف ملی هستند و به سنن فولکلور ترکمن بر می گردند. از اين رو فرا گرد پژوهش عميق زندگی مردم در تکامل تاريخی آن از يک سو ، بهره مند شدن اسلوب هنری و بارز کمينه برای ترسيم حقيقی واقعيات از سوی ديگر نشانه ى تداوم روش واقع گرايی در ادبيات ترکمن است. برای انديش وران و پژوهش گران روس سده ه ى نوزده ، کمينه نامی آشنا بود. ازجمله شاعر برجسته ی تاتار،"کايوم ناصری" ( ۱۹۰۲- ۱۸۲۵) که عضو انجمن باستان شناسی ،تاريخ و مردم شناسی دانشگاه" قازان" بود در نوشتار خود به نام « مقاله ى کوتاه تاريخی ادبيات خاور» درباره ى کمينه چنين می گويد: «... تمامی خاور مسلمان ، شاعر و فسانه گوی ، کمينه را می شناسد». "نيکلای ايوانويچ آشمارين" (۳۳-۱۸۸۰ 19) ، نويسنده ى روس و استاد "تورکولوگ چواشيايی" در يکی از نوشته های خود با چنين سخنانی کمينه را معرفی می کند: «... و کمينه افشاگر پرشور بی عدالتی و جوينده ى حقيقت برای تهى دستان است». [ نسخ خطی بنياد انستيتوی علمی پژوهش زبان ، ادبيات ، تاريخ و اقتصاد چوواشيا ( شهر چبوک ساری ) ج . ۳۴۵ ، ص . ۸۲ .] "ميخاييل يوگرافويچ سالتيکف شچدرين" هجونويس بزرگ روس که ارزش بسياری برای ادبيات و چکامه سرايان ترکمن قايل بود ، در پاسخ به نامه ى همکار سابق خود "آرته ميف" به تاريخ ۱۵ فوريه سال ۱۸۶۱ چنين می نويسد: «... برای من شاعر، کمينه نيز به همان سان جالب به نظر می آيد...ما چيزهايی درباره ى «ليلی و مجنون» و «هزار و يک شب» شنيده ايم و همين. بر اساس نامه ى شما، کمينه ، شاعر مظلوم و توهين ديده ى مسلمان است. در اين صورت اين موضوع ، سه چندان جالب است [ بايگانی ايالتی شهر کالينين ، بنياد دفتر فرماندار شهر تور سال۱۸۶۱]. وظيفه ى واقعی کمينه مانند هر نويسنده ى واقعی در اين نبود که انسان يا پديده ى مشخصی را تصويرکند، بلکه در آن بود که در سيما و نمودگارهای خود ، شناخت و ارزش ژرف اين انسان را بيان دارد و تلاش می ورزيد که جهان زندگی انسانی يا چگونگی جهان درونی انسان يعنی تاثرات آن را بشکافد. کمينه ، بيان گر شکل گيری منطقی و تکامل ساخت ادبی در شکل طنز منظوم ، در گستره ى ادبيات ترکمن است. طنز اجتماعی و منظومِ در آثار کمينه دارای سبک بارز خود اوست و خصوصيات عينی برای داوری جامعه در آن وجود دارند. هنر سخن و گفتار ، اين است ؛ فراى وظيفه ى طنز اجتماعی که هجونويس بزرگ ما به راستی از پس آن بر آمده است. آثار کمينه کيفيت نوينی را در بلوغ ادبيات ترکمن آفريد و بر پيکر آن دمی نو دميد. در حيطه ى ادبيات ، گسترش بيشتر عرصه ى کار طنز به غنی سازی شيوه ى هنری ، ژرفش روان شناختی ، بازتاب پيوند جزء وکل و به تکامل زبان ادبی کمک می کند. طنز اجتماعى و منظوم مى تواند ابزار مناسبى براى طرح مسايل و مشكلات و نيز پيشنهاد راه حل براى رفع آنها در قالب يك ايدئولوژى همراه با زيبايى شناسى باشد . اين مهم ، با تكامل سبك و اسلوب طنز در رشد و تكامل ادبيات ، مؤثر خواهد بود . شاعر ستم ديده "محمدولی کمينه" نويسنده ى آثاری چون: «تهى دست» و «قاضی من» به دو دليل معروف است : شاعر مردم شوربخت بودن و طنز منظوم اجتماعی خود . گوهر انديشه ى كمينه در بازيگاه تاريخى عصر خود ، نه خيالبافانه وبی بنياد بود و نه دادوستد با تاريخ . بلکه در بلندپايگی شرافت انسانی در ستيز با جنايت حاکمان مستبد زمان بود . کمينه يکی از شاعران انسان گرا، عدالت خواه و فئودال ستيز و مخالف روحانيان وابسته به فئودال‌هاست. کمينه به جناح دمکراتيک ادبيات ترکمن تعلق دارد. از اين رو ارزش ماندگاری خود را برای آيندگان درگم بيشه ی تاريخی از دست نداده است.
|+| نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384 ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

گل تنهای ترکمن

گل تنهاي تركمن

 

 

 

نوشتة‌ : عبدالرحمان مرادي
از : گوكجه (كلاله)


چند نكتة كوتاه :
دوست خوبم !
مي خواهم چند نكته را برايت بنويسم :
ـ شروع داستان خوب است .
ـ هر چند كه يك واقعه مي تواند دستماية داستان قرار بگيرد ،‌اما روايت يك واقعه با داستان نويسي تفاوت دارد .
ـ در يك داستان ، شخصيت اصلي بايستي برجسته باشد . در اين داستان ، علاوه بر كثرت شخصيت ها ، همه در يك سطح قرار دارند .
ـ‌ زاويه ديد قدري مغشوش است .
ـ غالبا در داستان كوتاه دست به انتخاب لحظات مي زنند . لحظاتي از يك زندگي . وقايع زيادي كه در اين داستان ذكر شده ، قالب يك داستان بلند را مي طلبد .
ـ نويسنده اي تواناست كه خواننده وقتي داستان را مي خواند ، حضور نويسنده را در بين سطور حس نكند .
ـ‌ نثر روايت قصه هم در جذابيت قصه نقش مهمي ايفا مي كند .
ـ‌ حرفهايي كه از زبان شخصيت ها در قصه مي آيد ، نشانگر شخصيت آنهاست . با دقت در نوشتن عباراتي از زبان شخصيت هاي قصه ، ديگر چندان نيازي به گفتن اين موضوع نيست كه مثلا مردي تندخو است ، دزد است و يا چاپلوس است. شيريني كار به اين است كه اين امر را مستقيما به خواننده تحميل نكنيم و با آوردن سخنانش و يا نشان دادن نكته اي كوچك ، اين قضاوت را به خود خواننده واگذار كنيم . نبايد همة شخصيت هاي قصه به شكلي واحد حرف بزنند .
ـ به نظر من ، هر فرد با مطالعة بيشتر داستان و دقت در شيوة بكار رفته در همان داستان ، مي تواند بسياري از مهارت‌هاي قصه نويسي را فرا بگيرد .
دوست تو :‌يوسف قوجق

متن داستان:
هوا سرد و باراني بود. هنوز جنگ شب و روز به پايان نرسيده بود، گويا آرام آرام شب در حال تسليم شدن روز بود. دل روستا در سكوت بي‌معنا به سر مي‌برد. گاهگاهي زوزه بادي سرد طلسم سكوت را در هم مي‌شكست. بي‌بي‌گل مثل هميشه از جا برمي‌خيزد با لباس يكسره و چارقدي رنگارنگ، آستين‌هايش را بالا مي‌زند. دستهايش چروك بسته است. چكمه بلند شوهرش را بر پا مي‌كند تا به آخور گوسفندان سر بزند. پاهايش در گِل فرو مي‌رود هر قدمش را با زحمت بلند مي‌كند او سختي را در بدنش پرورش داده و مي‌داند كه چگونه صراط مستقيم را ادامه دهد. گوسفندان را از آخور بيرون مي‌آورد. به خانه سرمي‌زند. پسر كوچكش مردقلي هنوز در خواب است بي‌بي‌گل دلش نمي‌آيد پسر مظلومش كه مثل فرشته‌اي خوابيده است، بيدار كند اما چه كند غير از مردقلي كسي نيست گوسفندان را به چرا ببرد. ‌بي‌بي‌گل دستهاي لرزان و خشكش را بر مردقلي نزديك مي‌كند و مي‌گويد پسرم پاشو، پاشو، دير شده.
مرد قلي غلتي مي‌خورد و مي‌گويد: 5 دقيقه بخوابم بيدار مي‌شوم.
گويا هنوز سختي ديروز از اندام نحيفش بيرون نرفته است. صداي كلفت و خشن پدر به گوشش مي‌رسد كه مي‌گويد: چقدر مي‌خوابي پاشو ببينم.
ديگر مرد قلي مجبور مي‌شود كه بيدار شود. دست و صورتش را با آب سرد مي‌شويد. نان و چاي خورده و كوله پشتي اش را برمي‌دارد و بجاي اينكه مثل همه بچه‌ها به مدرسه برود بسوي چراگاه گوسفندان مي‌رود با لباس كلفت و چند پينه خورده، با موهاي ژوليده و صورتي خشك و مبهوت زده.
امروز مردقلي جور ديگري است. در صورتش موجي از ترس به نظر مي‌رسد . رو به پدرش مي‌كند و مي‌گويد : پدرجان امروزه اجازه بده كه گوسفندان را به چرا نبرم.
گويا دل مردقلي خبر بدي از آينده مي‌داد. اما تنها جواب پدر ، نه بود . مرد قلي چوب قرمز رنگ درازش را برداشت. چكمه‌هاي سياه بلندش را پوشيد. چكمه‌ها تا بالاي زانويش مي‌رسيدند، با كلاه پشم آلود سفيد رنگ. سگهاي باوفايش را صدا مي زند و دل به دريا زده براي چراي گوسفندان مي‌رود. ساعاتي بعد مردقلي خسته و كوفته به چراگاه رسيد. هوا هم روشن شده بود. گوسفندان مشغول خوردن علف بودند و مرد قلي هم گاه با گلهاي شقايق بازي مي‌كرد و گاهي هم سر به سر سگش مي گذاشت. خسته شد. با خود گفت: حالا وقت خواندن آواز است.
چوب قرمز رنگش را به جاي دوتار برداشت و عين بخشيها شروع به خواندن كرد. صداي لرزانش در كوه مي‌پيچيد . هر جمله‌اش از ته دل او برمي‌خواست. او از سختيهايش ، از آينده‌اش ، از اسب ،‌ از زهره و طاهر مي‌خواند . آرزو داشت تا اسب آرزوهايش بيايد تا با آن بسوي سرزمين خوبيها سفر كند. سرزميني كه خوبيها و محبتها حاكم باشد.
گوسفندها ديگر علف نمي‌خوردند. سگ هم دورش چرخ مي زد . با گوشه‌ آستينش اشكهايش را پاك مي‌كند . گويا طبيعت هم دوست داشت صداي گرفته و مظلومانه مرد قلي را بشوند. ديگر ظهر شده بود. مردقلي كوله پشتي اش را باز كرد و شروع به حوردن غذايي كرد كه بي‌بي‌گل پخته بود . لقمه‌اي مي‌خورد و تكه ناني هم به سگش مي‌داد. دوست نداشت به تنهايي غذا بخورد.
مشغول خوردن غذايش بود. ماشين سياه رنگي در كنار جاده ايستاد. سه، چهار نفر با قد و قواره اي زمخت از آن پياده ‌شدند. نگاه كردن به صورتشان براي مردقلي ترس‌آور بود. ترس عميق وجودش را پر كرد و قلبش لرزيد. آخر چندي پيش گوسفندان دوستش را دزديده بودند و اين فكر در ذهنش او را اذيت مي‌كرد . فكر مي كرد كه اگر يكدفعه يكي از آنها گوسفندان را دنبال كرد چه بايد مي كرد ؟ ديگر آن فكر خطرناك به واقعيت پيوست. مردقلي قضيه را فهميد داد و فرياد زد ، اما كسي ناله‌هاي او را پاسخ نداد. خيلي‌ها كه با ماشين از جاده عبور مي‌كردند ، صحنه دزديدن گوسفندان را مي‌ديدند اما كسي توجه‌اي نمي كرد. گويا همه آنها كور بودند يا اينكه مردقلي چوپان دروغگو بود. وقتي ديد كسي به كمكش نمي‌آيد ، چوب قرمز رنگش را كه برايش دوتار تنهايي بود ،‌برداشت و با سرعت بدنبال يكي از دزدان رفت. محكم به پاي دزد كوبيد . اما دزد با چاقويي كه در دست داشت ،‌ مردقلي را دنبال كرد. مردقلي مي‌دانست كه اگر به دست آنها بيفتد معلوم نيست كه چه بلائي به سرش مي‌آيد. دوان دوان با چكمه‌هاي بلند بسوي خانه حركت كرد. او مي دانست كه به تنهايي نمي‌تواند با اين دزدان بي‌رحم مقابله كند.
نفس نفس به روستا رسيد. بايرام كه ماشيني داشت در خانه‌اش خوابيده بود. مردقلي سريعاً پيش بايرام رفت، قضيه را گفت. بايرام سراسيمه ماشينش را روشن كرد و راه افتاد .
وقتي به چراگاه رسيدند دزدان نبودند و گوسفندان هم پراكنده شده بودند. بايرام فهميد كه بايد با تمام سرعت بدنبال دزدان حركت كند. همين كار را هم كرد . چند دقيقه بعد به دزدان رسيد كه روي ماشينشان چند گوسفند مردقلي بود كه سروصداي آنها به گوش مي‌رسيد. گويا آنها هم مي‌دانستند كه عاقبت خوشي ندارند. بايرام نمي‌دانست كه تك و تنها چكار كند. مردقلي كه دو كلاس سواد داشت خودكار گرفت و شماره ماشينش را با دستهاي لرزانش نوشت.
از آن طرف ، گوسفندان مردقلي به روستا بر‌گشتند اما اين دفعه بدون او. وقتي بي‌بي‌گل گوسفندان را ديد ،‌ترسي عظيم در وجودش پيدا مي‌شود. با صداي لرزان رو به شوهرش گفت : مردقلي نيامده ! زود به دنبالش برو.
پدر مردقلي بسوي چراگاه ‌رفت اما آنجا مردقلي نبود. هوا هم در حال تاريك شدن بود و نم نم باران به آرامي مي‌باريد. پدر مردقلي دست خالي به خانه بر‌گشت. بي‌بي‌گل ديگر تحمل نكرد و داد و فرياد راه انداخت . گريه كرد. صداي او در همه جاي روستا پيچيد . همه جمع شدند و اضطرابي عميق در چهره مردم مشاهده مي‌شد. همه در مورد مرد قلي صحبت مي‌كردند. يكي ‌گفت: مردقلي را با چند گوسفندش دزديده‌اند.
ديگري ‌گفت : حتماً دست و پاي مردقلي را بسته‌اند و به آب انداخته‌اند و گوسفندهايش را دزديده‌اند.
اما هنوز حقيقت امر براي كسي روشن نبود.
نيمه‌شب شد . ديگر بجاي نم نم باران ، برف مي‌باريد. زن ديوانه روستا دست به سوي پروردگار بلند مي‌كند و دعا مي‌كند. دل هواي روستا گرفته بود كساني كه ماشين داشتند آوردند و مردم سوار ماشين شدند تا دزدان احتمالي را پيدا كنند. آه غم انگيز پسربچه‌اي كه از ته دلش برمي‌خيزد در تاريكي شب به سفيدي برف ديده مي‌شد. بيچاره بي‌بي‌گل از حال رفته بود. دسته‌اي از مردم در تاريكي شب به چراگاه رفتند تا شايد مردقلي را آنجا پيدا كنند.
بايرام با مرد قلي در تعقيب دزدان بودند اما هنوز كاري نتوانستند بكنند و ديگر نزديك شهر رسيده بودند. بايرام نمي‌دانست چه كند هزار فكر مي‌كرد كه يكدفعه يك ماشيني از جلويش پيدا شد بايرام سريع ماشين را كناري كشيد اما فايده‌اي نداشت و تصادف كردند. يك لحظه همه جا را سكوت فرا گرفت گويا همه مرده بودند. صداي از ماشين بايرام آمد مردقلي بود كه در گوشه‌اي از ماشين افتاده بود سزش كه خوني بود و بايرام هم دستش آسيب ديده بود. اما متأسفانه دزدان فرار كرده بودند.
از طرف ديگر در روستا اضطراب كمي بالا رفت آخر كسي از قضيه خبر نداشت. و همهمه مردم ديگر به فريادهاي مكرر تبديل شد. هر كسي چيزي مي‌گفت. نظري مي‌داد . موذن پير روستايمان با عصاي قديميش با كت دراز و عمامه‌اي بلند باريش سفيد لنگ لنگان هم از مردم سوال مي‌كرد و از حيرت چشمهايش در تاريكي برق مي‌زد شايد در ذهن موزن ما هم اين باشد كه مبادا مردقلي را كشته و به آب انداخته باشند و باز صدا و ناله‌هاي بي‌بي‌گل دل روستا را ناراحت مي‌كرد.
راستي اين دزدان بي‌انصاف كه حسي از انسانيت در وجودشان نيست چگونه به خود اجازه مي‌دهند كه گوسفندان كساني را بدزدند كه با آنها گذاري زندگي مي‌‌كنند.
پدربزرگ مردقلي هم با كمري قوس زده‌اش كه كت بلند و عمامه سفيد داشت دستهايش در جيبهاي بزرگش بود و فقط گوش مي‌كرد. گويا نمي‌توانست سخني بگويد، بغض گلويش را گرفته بود آخر او هم شبها براي مردقلي قصه زندگيش را مي‌گفت حالا اگر مردقلي نباشد چه كسي قصه زندگيش را گوش كند.
زمان مي‌گذشت و مي‌گذشت اما هنوز جاده بلند روستا بي‌صدا در انتظار خبري را مي‌كشيد كه روستا را خوشحال كند. واقعاً انتظار چقدر برايشان سخت بود و همه در غار تنهايي خويش فرو رفته بودند.
ماشينهاي كه بدنبال مردقلي مي‌گشتند بايرام و مردقلي را پيدا كردند و همه آنها خوشحال بودند از اين كه مرد قلي سالم هست بسوي روستا حركت كردند. اما هنوز خبر به روستا نرسيده بود و همه منتظر بودند از دور صداي مي‌آيد. ماشين آبي رنگ چراغ زنان بسوي روستا مي‌آيد. گويا خبر خوشي را مي‌خواهد بدهد. داخل ماشين مردقلي ديده مي‌شود ديگر همه خوشحال بودند.
مردقلي با لباس خيس و چهره‌اي پژمرده و اضطراب گويا وجودش يخ زده است. ساكت و ساكت بود. همه يكديگر را هل مي‌دادند تا مردقلي را ببينند. گونهاي مردقلي سرخ شده بود. موهايش ژوليده پيش بي‌بي‌گل مي‌رود. بي‌بي‌گل با چشمهاي گريان فقط مي‌گويد پسرم آمد، پسرم خوب است معلوم نيست گه چقدر بي‌بي‌گل خوشحال بود شايد جهنم دردناك برايش به بهشت پر از گل تبديل شده بود. ديگر شادي بود گريه‌ها و ناراحتيها ديگر جايش را به شادي و سرور داده بود. و زن ديوانه روستا هم از اين موضوع بسيار خوشحال مي‌شود. راستي واقعاً او ديوانه است.
چند روز بعد دزدان پيدا مي‌شوند. مردقلي باز مثل هميشه هر روز صبح كوله پشتيش را بر‌مي‌دارد و به سوي چراگاه مي‌رود انگار كه هيچ رخ نداده است و يك لحظه مي‌توان صفا صداقت اتحاد بين مردم روستا را احساس كرد.

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384 ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

نقد رمان آوای صحرا

نقد رمان آوای صحرا ــ نوشته عبدالرحمن اونق

رمان « آوای صحرا» نوشته نویسنده صاحب نام ترکمن عبدالرحمن اونق است که چاپ نخست آن در سال 1381 توسط انتشارات سوره مهر منتشر شد. این رمان در 399 صفحه نگاشته شده ، و داستانی تاریخی است که نویسنده در آن، آوای جدائی ها، آوای مهربانی ها و نیکی ها، آوای عشق و کینه، آوای باورها و ناباوری ها، آوای تفرقه و اتحاد، آوای جنگ وصلح، آوای توطئه و یکرنگی، آوای سنت ها و رسوم و آوای یموت ها وتکه ها را در هم تنیده و بهم بافته و بعنوان مجموعه ای واحد عرضه می نماید.

جایگاه اصلی حوادث و ماجراهای این رمان «کمش دفه» است. امتداد رویدادها به دیگر نقاط حاشیه دریای خزر و «اینچه برون» نیز کشیده میشود. رمان علیرغم تاریخی بودنش در توصیف اماکن و روستاها آنطور که باید انتظارات را برآورده نمی سازد، و این شاید یکی از ضعف های این رمان باشد.

زمان وقوع رویدادهای رمان از آغاز تا پایان در دوران قاجاریه و دوره سلطنت ناصرالدین شاه است. که به صراحت در داستان نیز عنوان می شود. نویسنده رمان در انعکاس واقعیت های این دوران موفق است. یکی از حقایق مربوط به این دوران این بود که شاهان قاجار برای اعمال اقتدار شاهانه خود همیشه تلاش میکردند که سیاست تفرقه بیانداز و حکومت کن را بهر شکل ممکن بکار گیرند. " یک مسافر انگلیسی می نویسد که « شاهان قاجار امنیت وآسایش خود را با سوءاستفاه از حسادت های گروهی و تحریک شده آنها تأمین میکردند.»" ( ایران بین دو انقلاب: ی. آبراهامیان ـ صفحه 54) " آنان(شاهان قاجار) با دامن زدن به اختلافات محلی ــ میان حیدری ها و نعمتی ها در شوشتر، اصفهان، قزوین، شیراز؛ میان شیخی ها و متشزعه ها در تبریز... میان ترکمن ها و فارس ها در شمال شرق و... حضور خود را در مناطق دور افتاده حفظ می کردند و اطرافیان خود را یه حکمرانی ولایات می گماشتند." (هماجا صفحه 55) . سیاست توطئه و تفرقه قاجار حتی به میان طوایف مختلف ترکمن ها نیز امتداد می یافته است که آوای ترکمن بروشنی آن را بگوش و چشم خواننده می رساند.

داستان با بحران عجیبی شروع می شود. بحرانی که مجموعه ای از تناقضات است.از یک طرف هیجان دیدار دوباره مردان،یکی از قهرمانان اصلی رمان، که سال ها از خانه و خانواد ربوده شده، مردانی که روزها و شب ها به دنبالش گشته بودند، مردانی که در نبودش اشک ها ریخته شده بود؛ همه ده را پر می کند. اما ناباوری، ناباوری به حکومت ها چه ایرانی، چه روسی، نا باوری نسبت به اینکه چرا اکنون مردان را پس می دهند، چرا بعد از اینهمه سال ها، تردید را رشد می دهد. مادرو پدر، خویشاوندان، مردان و زنان ده در برابر دو راهی خوشحالی یا بدبینی قرار می گیرند. مردان را پس می دهند، چه خوب، ولی نکند نقشه ای در کار باشد؟ توطئه ای چیده شده باشد؟
نویسنده با مهارتی زیبا نشان می دهد که مردان و زنان ترکمن، ابه ترکمن چه اندازه زجر کشیده و چه ها گذرانده است که حتی در روز آمدن مردان نمیتوانند خوش باشند، بلکه بیم از توطئه، نگرانی از غریبه جلوه خود رابه وضوح تمام نشان میدهد.

برخورد پدر ومادر که جگرگوشه خود را بازیافته اند، برخورد ترکمن ها اعم از زن ومرد، پیر و جوان با مردان به زیبایی تشریح شده است.
مردان نیز از طرفی دیگر متوجه این برخورد دوگانه است. « مردان انتظار هلهله و شادی استقبال کنندگان را نداشت اما از طرز نگاه کردنشان هم هیچ خوشش نیامد. انگار غریبه ای از آن ور دنیا به سرزمین شان پا کذاشته بود» (آوای صحراــ صفحه 52 )

مارال، آهوی زیبای ابه نیز گرفتار تناقض است. از یک طرف دوباره دیدن مردان، عشق دوران کودکیش، دوست و همراز دوران کودکیش بازگشته « اما با قیافه ای دیگر. مارال هیچ نشانی از آن کودک خجول سر به زیر در مردان نمی بیند»(آوای صحراـ صفحه 53) دل مارال سرشار از شادی و نگرانی است. «او تعلق به اینجا ندارد، نمی تواند دوام بیاورد، ای کاش صورتش مثل صورت جوانان صحرا آفتاب سوخته بود و به قهوه ای میزد ...چرا؟ من حالا چطور می توانم تمام آنچه را که در طول این سالها در قلبم جمع کرده ام به او بگویم؟» (آوای صحراـ صفحه 53)

عبدالرحمن اونق الحق به زیبایی از بحران پدر و مادر خوانده مردان نیز پرده برداری میکند. رضاقلی خان و گل بانو در آستانه از دست دادن پسری هستند که آنهمه سال در آغوششان پرورده اند. بدون مردان دیگر زندگی برایشان معنائی ندارد، او تمام هستی آنهاست. مردان عضوی از خانواده آنهاست، فرزند آنهاست، گل بانو بی او نابود میشود همینطور رضاقلی خان. (آوای صحراـ صفحات 29ـ28 )

اما حکومت قاجار نقشه هایی دارد. حال در این میان برای حکومت قاجار فرقی نمی کند که مردان قربانی اهداف شان بشود یا نشود. هدف او، یعنی ناصرالدین شاه فقط این است که «تراکمه را سرجایشان بنشاند.» او نیز میخواهد « به مانند نادرشاه ترکمن ها را سرکوب کند و خود را شاه قدرتمندی نشان دهد.»(آوای صحرا ـ صفحه 18) اندیشه او در این است که « اگر این جوان بتواند این دو تیره جعفربای و آتابای را با هم متحد کرده و علیه تکه ها بشوراند، بسیاری از مشکلات ما در آنجا حل خواهد شد. هم از دست قبیله بد قلق راحت می شویم و هم راهمان برای مطیع ساختن بقیه تیره ها باز می شود.» (آوای صحرا ـ صفحه 21)

آتش اختلافات و درگیری ها میان طایفه های گوناگون ترکمن هم بدلایل تاریخی و هم بعلت دسیسه چینی های تفرقه افکنانه دولت های روس و ایران و مداخله جوئی های حیله گرانه انگلیسی ها، شعله ور است. توصیف های واقع گرایانه عبدالرحمن اونق ازاین پدیده و رنج تاریخی بدون هیچ اغراق، در سطح بالائی ارائه گشته است. « خیلی وقت است که عطش جنگ میان این دو تیره فروکش کرده است، به جز در میان چپاولزنان که آن هم بیشتر از طرف راهزنان و شاید جوانان طالب جنگ است. آتابای ها، هم باقشون استرآباد درجنگند و هم با تکه ها و هم باید مواظب جعفربای ها باشند. جعفربای ها هم دیگر انگیزه ای برای جنگیدن ندارند، مگر برای گرفتن انتقام. با توجه به شناختی که ما از جعفربای ها داریم، آنها منطقی ترین تیره میان ترکمن ها هستند. راحت می شود باهاشان کنار آمد. حالا یک نفر باغیرت لازم است که پاپیش بگذارد تا آنها را از اشتباهشان در بیاورد. یک نفر که هم دلش به حال آنها بسوزد و هم بادل و جان بخواهد به این برادرکشی پایان دهد. خودشان امکان ندارد به این نتیجه برسند. غرورشان این اجازه را به آنها نمی دهد. اگر هم به این نتیجه رسیده باشند که صلح کنند، دوست دارند اول دیگری قدم پیش بگذارد. این درحالی است که خان های هردو تیره، هم خان آتابای و هم خان جعفربای، دوستان قدیمی هستند. کسانی هستند که قبلا در جنگ علیه روس ها در کنار هم جنگیده اند. حالا اگر کسی پیدا شود و بتواند آنها را راضی بکند، خیلی از مشکلات حل می شود. و چه بهتر که آن یک نفر الیاس آخوند(پدر مردان) باشد. بر اساس اطلاعات ما، خان کمش دفه قبل از همه، به مصلحت او عمل می کند که البته نه فقط کمش دفه بلکه همه ابه ها به او به دیده احترام می نگرند. هم آخوند است و هم طبیب، و اگر مردان بتواند پدر را به این کار راضی کند، چند ماه نشده کار تمام است. مهم خان های دو تیره هستند. خان ها اگر راضی شوند راضی کردن بزرگان هم چندان مشکل نیست. اگر این اتحاد صورت بگیرد و آتابای ها از بابت جعفربای ها خیال شان راحت شود، با روحیه و افرادبیشتری بر تکه ها خواهند تاخت. مخصوصا اگر ترتیبی داده شود که قشون استرآباد هم هماهنگ با آتابای ها بر تکه ها هجوم بیاورند، کار تکه ها تمام است.» ( آوای صحرا صفحات 25 ـ 24 )

ناصرالدین شاه در خیالش تکه ها را می دید که پا به فرار گذاشته و قشون ایران از کشته آنها پشته ساخته است. ( آوای صحراـ صفحه 25) غافل از اینکه « در صحرای ترکمن، هیچ چیز را از قبل نمی شود پیش بینی کرد» (آوای صحراـ صفحه 24)

مردان اما، با وظیفه ای بس سنگین به میان ابه و به میان مردمش باز میگردد. حالا او فقط به دیدار پدر ومادرش نمی رود، یا فقط متحد کردن یموت ها وظیفه اش نیست. وظیفه ای بمراتب بزرگتر و با ارزش تر برای خود تصور می کند... و سفر را توفیقی اجباری می داند که توسط آن تلاش دارد ذهنیت ترکمن ها را به ایران عوض کند. ترکمن ها باید خود را یک ایرانی بدانند، یک ایرانی. ( آوای صحراـ صفحه 43)

مردان به ابه کمش دفه وارد می شود، به میان مردمش، مردمی که « خواب بعد از ناهار جزو عادت آنهاست وچای بعد از خواب...مخصوصا چای سبز با شکلات ترش بادکوبه ای، دل چسبترین لحظه های آنها.» (آوای صحراـ صفحه 69)

توطئه خط سرخی است که در طول تمام داستان نمایان است. مردان که از یکسو توسط توطئه گران اصلی (دولت قاجار و مباشران انگلیسی) به سرزمین پدری اش فرستاده می شود، از سوی دیکر در صحرا نیز آماج توطئه است. یک یا چند نفر که وجود مردان به نفعشان نیست علیه اش شایعه پراکنی می کنند. الیاس آخوند فکر میکند یکی از آنها می تواند قیاس خان باشد. الیاس آخوند میداند که گرچه میانه قیاس خان با او خوب نیست ولی او آدم با حوصله ای است، زود تصمیم نمی گیرد مگر اینکه روس ها کیشش کرده باشند. با همه اینها الیاس آخوند نمی تواتد به خود بقبولاند. به عاشیر لنگ شک میکند، ولی او نیز نمی تواند باشد، چون که او یک آدم خرافی است که اگر پشت سر کسی هم شایعه پراکنی کند، با خانوده آخوند چنین نخواهد کرد. پس کی؟ چه کسی؟
نویسنده توطئه هایی را که با مقاصد سیاسی جریان دارند بطرز ماهرانه ای با توطئه هایی که اهداف عشق و عاشقی دارند بهم آمیخته و به داستان رنگ و بوی انسانی تر ی میبخشد. مارال و مردان خاطر همدیگر می خواهند ولی چشم قارلی پسر قیاس خان نیز به دنبال مارال است.

در میان توطئه ها و شایعه پراکنی ها ، در میان ناباوری ها و بی اعتمادی ها، مردان هاجر گلجه را پیدا می کند. پیرزنی که مانند او مهاجر است. او از "گلیداغ" به کمش دفه مهاجرت کرده، غریبه ای که با دیگران درست مثل مردان تفاوت دارد. مردان یموت و هاجر گلجه گوکلان یکدیگر را می یابند. هردوی آنها درد مشترکی دارند. درد مشترکشان اینستکه ابه هیچ یک از آنها را از خودشان نمی داند. اما این دو آروزی مشترکی نیز دارند. آرزوی صلح. «تو طالب صلح هستی، من هم هستم، اما من صلحی می خواهم که همیشگی باشد. صلحی که هم ترکمن ها را با هم متحد بکند، این طوری همسایه های ما نیز از جنگیدن با ما حذر خواهند کرد. ولی ابتدا باید جعفربای ها را با آتابای ها آشتی داد. همین کاری که تو می خواهی انجامش بدهی.» (آوای صحراـ صفحه 87ـ86)

عبدالرحمن اونق بسیار زیبا انگیزه آرزوی صلح در دل هاجر گلجه را بقلم می کشد. صلح را برای چه میخواهم؟ « حداقل نفعی که من می برم این است که می توانم قبل از مرگم یکبار دیگر گلیداغ را ببینم و روی کوه های سر به فلک کشیده اش بنشینم و منظره زیبای جنگل ها و باغ هایش را ببینم و گل هایش را ببویم.» (آوای صحراـ صفحه 87). «می توانم بیاد جوانی هایم و بیاد کسانم و دوستانم که دیگر هیچگاه نمی بینمشان اشک بریزم...من هیجده سال در آنجا، درمیان کوه های گوگلان ها زندگی کردم. جاجای گلیداغ برای من خاطره است. خاطره ای که هر وقت بیادش می افتم، تنم بلرزه درمی آید.»(آوای صحراـ صقحه 87). و واقعا چه کسی بهتر از مردان که خود نیز « از خاک خود دور افتاده» می تواند هاجر گلجه را دریابد؟

ایل و طایفه بازی ها، از خود وازغریبه خوردن ها، غرور و تعصب در جای جای داستان بطرز برجسته ای نمایان است. «ایلی که زمان بدجوری دارد به آنها بازی می دهد. آنها حتی قادر نیستند بدانند که دوست کدام است و دشمن چه کسی است. هم از خودی ضربه می خورند، هم از غیر. اگر از آنها بپرسی برای چه می جنگید؟ جواب درستی تحویلت نمی دهند. انتقام! این جواب آنهاست. چون آنها میکشند، ما هم میکشیم. آنها برای چه میکشند؟ خواهند گفت برای اینکه اینها میکشند. همینطور کشتار و کشتار و کشتار.»( آوای صحراـ صفحه 90)

وظیفه مردان است که پیام آور صلح باشد، منجی صلح باشد. اما متقاعد کردن دیگران کار آسانی نیست و راه پر فراز ونشیبی در پیش روست. راه اتحاد جعفربای ها و آتابای ها سرشار از حوادث هیجان انگیز، سرشار از تلاش و کوشش، سرشار از نیرنگ و توطئه و سرشار از دسیسه های روس ها و ایرانی هاست.

آوای صحرا کتابی ست که می توانم آن را بگرمی به دیگر خوانندگان توصیه نمایم تا لحظاتی شیرین و هیجان انگیز و صد البته آموزنده را با قهرمانان داستان داشته باشند.


نویسنده بابا کلته
|+| نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384 ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

مختوم قلی که بود؟
مختومقلی که بود ؟



• ترجمه از : مهندس امانگلدی کوچکی ـ کارشناسی ارشد دانشگاه اميرکبير
akochaki@yahoo.com

ادبيات ترکمن در قرن هیجدهم شهرت يافت و با ظهور مختومقلی ( محدومقلی يا محتيمقلی در لهجه ترکمنی ) بزرگترين شاعر ترکمن و يكی از بزرگترين شعرای آسيای ميانه ، به نقطه اوج خود رسيد . در مورد زندگی مختومقلی هیچ اطلاعاتی در آرشيوها يافت نمی شود . آنچه که ما از آن می دانيم به احاديث و نقل و قولهای عمومی که در سال 1941 توسط پيرزن 90 ساله ای که حالی قاری ( Halli Garri ) ـ حالی پا به سن گذاشته ـ خوانده می شد ، بازنگری شده است ، بر می گردد . حالی قاری عروس شاعر کلاسيك ترکمن زليلی ( Zelili ) ( 1846 ـ 1785 ) ـ خواهر زاده مختومقلی ـ بوده است .
مختومقلی پسر نويسنده و شاعر کلاسيك ترکمن ، دولت محمد آزادی ( 1760 ـ 1700 ) بود . در مرثيه ای که برای پدرش خوانده است ، مختومقلی تاريخ تقريبی از وفات او را معلوم می کند :
آلتمش ياش دا ، نوروز گونی ، لوييلی
وردی عجل ، يولن توتدی آتامينگ
( در سن 60 سالگی ، در روز نوروز در سال" لو" ( ماهی ) مرگ جلوی زندگی پدرم را گرفت )
آزادی نويسنده کتابهائی چون : وعظ آزاد ، حکايت جابر انصار و بهشت نامه بود . آزادی مردم را به سامان دادن به زندگی مختل خود نصیحت می فرمود و بچه هايشان را آموزش می داد و کشت و زرع می کرد . آزادی نويسنده و شاعر فرانگری بود که عقايد بشری را بصورت ادبيات کلاسيك ترکمن در می آورد ، اما حرفه اصلی او معلمی ( آموزش ) بود . مختومقلی نيز آموزشهای اوليه خود را از پدرش آموخت .
مختومقلی در سال 1733 در "حاجی قاوشان" ، روستايي در شرق گنبد در شمال ايران متولد شد . او متعلق به تيره "قيشق لار" از طايفه "گرکز" از" گوگلانها" بود. او می گويد :

بيلمه يان سوزن لارا آيدينگ بو غريب آديميز
اصلی گرکز ، يوردی اترک ، آدی مختومقلی دير
( به آنهايي که در مورد من پرسش کنند بگوييد که طايفه ام گرکز ، سرزمين ام اترک و اسمم مختومقلی است ).

او در بسياری از اشعار خود شکوه و رونق کوه و تپه های نا هموار اطراف " سونقی داغ " ، سرزمين گوسفندان و گوزنهای وحشی و جويهای سرد کوهستان را به تصوير کشيده است ، که او بسياری از زندگی خود را در آنجا سپری کرده است .
پدرش اورا به دست معلمی به نام " نياز سالی " سپرد و در طول تحصيلاتش مهارتهای نقره کاری و سراجی ( زين سازی ) را آموخت . بعد از تحصيل در مدرسه " ادريس بابا " در روستای " قيزيل آياق " در " لباب " ، او تحصيلاتش را در مدرسه" گوگل داش " در بخارا ادامه داد که بعد از چند سالی آنجا را ترک کرد . او سپس به مدرسه " شيرغازی " در " خيوه " رفت و در آنجا به سبب استعدادش به صورت قائم مقام استاد مشغول به تدريس شد. او در اينجا بخشی را برای دانش آموزان ترکمنی تاسيس کرد. شاعر کلاسيك ترکمن " سيدی " ( 1836 ـ 1775) و " ذليلی " در آنجا تدريس می کردند . در شعری که به مدرسه اش اختصاص داده است ، مختومقلی از" شيرغازی " به دليل آموزشهای آن تقدير و تشکر فراوانی می کند و با آن برای برگشتن به بستگان گرکز خود خداحافظی می کند:

مکان آيلاب اوچ يل ايدم دوزنيگی
گيدر بولدوم ، خوش قال گزل شير غازی
اوتورديم قيشينگی ، بهار يازينگی
گيدر بولدوم ، خوش قال گزل شير غازی
حق دون بيز بايراق باقلی دربيلم
سندا ، تعليم آلديم ، آچيلدی دلم
گل سين دیپ قارايار اول گرکز ايليم
گيدر بولدوم ، خوش قال گزل شير غازی
( من سه سال را با تو گذرانده ام و اکنون بايد بروم ای شيرغازی عزيز
من زمستان و بهارهايي را با تو بوده ام و اکنون بايد بروم ای شيرغازی عزيز. با توکل به خدا من برای رفتن آماده ام ، تو به من روشن گری عطا کردی و تو گره زبانم را باز کردی .
خويشاوندان گرکزام منتظر من هستند و اکنون من بايد بروم ای شيرغازی عزيز ) .
با برگشت به سرزمين مادری خود او در مدرسه روستا تدريس می کرد در حاليكه به پيشه نقره کاری مشغول بود ونوشتن شعر را ادامه می داد . روايتهای زيادی در مورد مهارتش در نقره کاری آمده است . روايتی که توسط يكی از اشعارش نيز حمايت می شود نشان می دهد که او هم در کار صنعت بوده است و هم مردی بوده است که توجه زيادی به ارزشهای اخلاقی داشت .
يك داستان می گويد که : خانم جوان زيبايي ، مختومقلی را به ساختن يك قطعه نقره ای مامور می کند وقتی که قطعه آماده می شود ، زن جوان سعی می کند که با گمراه کردن او از پرداخت دستمزد اجتناب کند . مختومقلی در ابتدا وسوسه می شود ولی موفق می شود در برابر طلسم او مقاومت کند و زن جوان از کوشش خود نا اميد می شود . مختومقلی در شعرش می گويد :

بنده ، سن بد ايش باتيرليق ادمه گن
آلينگ دا قويورلا اول گون بو ايشی
نفس يوی ما ف ، شیطان رای نيا گيدمه گين
های غالاطا ، قويار بيل گل بو ايش
( اوه، خدای من ، مرا به انجام اين کار بد گستاخ نکن
تو در روز قضا آن را در پيشانی من خواهی نوشت .به خودت اجازه نده که از نفس پيروی کنی به دنبال شیطان نرو از اين کار پرهيز کن )
بنا به روايت ديگر مختومقلی به زن می گويد، ( يا بنا به روايت ديگر به خودش می گويد ) ؛ " دست خدا روی اين اخگر داغ قرار بده و اگر توبتوانی گرمای آن را تحمل کنی ، ما اين رابطه را برقرار خواهيم کرد واگر نه اينجا را ترک کن . اين روايت توسط قطعه زير تأييد می شود :
شیطان آيدار : شيرين ايش در ، آز قوی
رحمان آيدار : نفس يوميدين يوزقوی
مختومقلی ، تور قولی دينگی کوز قوی
اگر دوربيلسنگ ، قل قيل بو ايشی
( شیطان می گويد : اين کار شيرينی است و گمراه شو خداوند می گويد : از وسوسه نفس بر خذر باش
مختومقلی برو دست خود را روی اخگر داغ قرار بده اگر آن را تحمل کردی به اين کار مبادرت کن )
عشق واقعی او دخترخاله اش "منگلی" بوده است . او درهنگام جوانی خواستار منگلی بود . در آن زمان مختومقلی پدرش را از دست داد و دو برادر بزرگترش نيز در زدو خورد کشته شدند. تنها دارايي اش يك الاغ و درآمد نامنظم حاصل از نقره کاری و ساختن زين اسب بود که برای نگهداری از دو برادر کوچکتر و خواهرش خرج می کرد . اوقادر به فراهم کردن هزينه عروسی نبود . بستگان منگلی اورا مجبور به ازدواج با شخص ديگری کردند و او بسياری از غزليات خود را به طور کامل بازيافت ، ترک کرد . او بسياری از غزليات خود را به منگلی اختصاص داده است ، بعضأ به طور مستقيم با ذکر نام و بعضا به طور غيرمستقيم . او می گويد:
سوز لشردم ، سر لشرديم يار بيلن
يورگيم دا يار حيالی بار بلن
عمدی لکن ايردی لار زور بيلن
باغشی لسانگ نی لار يارم ، يا جبار
( من اسرار خود را با يار و محبوبم در ميان می گذاشتم و وقت مان را با حرف زدن می گذرانديم
من تصوير محبوبم را در قلبم داشتم . اکنون آنها او را به اجبار از من جدا کردند.ای خدا اگر او را ببخشی يارم چکار خواهد کرد.)


شعری که در مورد جدايي اش از منگلی سروده است ، اندوه و غم او را بيان می کند . اين شعر بصورت يكی از غزليات و آواز عمومی مردم در آمده است :
بلبلم ، آه زار چکیپ تازه گلزاردن آيريلديم
گوزدن قانلی ياشيم دوکیپ اول سوور ياردن آيريلديم
ايلری بار دينگلی دينگلی سوق سولی ، تر اولينلگی
ديلی گوگلان ، آدی منگلی نازلی دلبردن ايرل دم
( من مثل بلبلم ، گريه و زاری می کنم . من از گلزار جدا شده ام . اشکهای خونين از چشمانم می ريزد . من از تنها معشوقم جدا شده ام . خانه اش وسط برجها و تپه ها است . و سرزمين با زمستان سرد ، او از گوگلان هاست و نامش منگلی است . من از معشوق بارقارم جدا شده ام )
در شعرهای ديگرش او توضیح می دهد که چگونه " دشمن " او را به زور از منبع و سرچشمه وحی جدا کرده است . ظاهرا به دليل اين جدايي است که او در بسياری از اشعارش نام مستعار " فراغی " را به کار برده است . در يكی از اين اشعارش می گويد :
آيره دوشیپ کعبه ام دان ، قوی ديم " فراغی " آدی ما
( بخاطر جدائی از معشوقم من اسمم را فراغی قرار دادم )
در يكی ديگر از اشعارش می گويد :
مختومقلی ، آدينگ دوندی فراغی آ
فراغی بولیپ چک اوزينگی قای راقا
( ای مختومقلی ، اسم تو به فراغی تبديل شده است ، آزاد باش و خودت را از قيد همه چيز رها کن )
در شکست با ازدواج با عشق واقعی اش " منگلی " او طبق رسم ترکمن با زن بيوه برادرش " آق قيز " ازدواج می کرد . ما از اشعارش نارضايتی مختومقلی را از زندگی با زن برادرش در می يابيم . که او می گويد :
بر ظالم ينگم دن باشقا بر گزل قامت اسيلارين
( من يك نفر با وقار می خواهم ، نه زن برادر ، بی رحم ام را )
چند شعر ديگری نيز وجود دارد که اين ايده را تصديق می کند . در اينجا بخشی از شعری که او از همسر و شريك زندگی اش انتظار داشت آورده می شود . او اين شعر را وقتی که 20 سال داشت نوشته است :
اوزن حرمت گترن اری نينگ خيدمتنی بيترن
قاشی نی چيت مانی اوترن گزلری گولن ايسلارين
فراغی ، گلدم جهان بير يار برگل ، عقلی دانا
رو شدم عالم بلمز نادانا بير قدرم بلن اسلاريم
( من کسی را می خواهم که دعوت به احترام کند . کسی که شوهرش را تکميل کند . کسی که بدون اخم بنشيند . کسی که چشمانش لبخند بزند . )
ييگريم ياش اوقدی من دن فصل ادمه ديم دنيا ، سن دن
تايلی سوی جی ، لبی خندان بر گون سالان اسلاين
( 20 سال از عمرم می گذرد . ای دنيا من از تو لذتی نبرده ام . ای خدا به من يك محبوب با شعور عطا کن
من گرفتار يك آدم نادان شده ام . من کسی را می خواهم که از من قدردانی کند. )
اشعار هجوی که در مورد ازدواج گفته است او شکايت خود را به صورت زير اعلام می کند:
يوک ورزش بير بوز اشک بولاين دسينگ ، اوی لنينگ
( اگر آرزو داری که يك الاق ورزيده ، حيوان باری ، شوی . برو و ازدواج کن)
اگر چه او دارای دو زن نبوده است در شعر ديگری در مورد مردهايي که دو همسر دارند می گويد :
درشعرهای ديگرش او توضیح می دهد که چگونه " دشمن " اورا به زور از منبع و سرچشمه وحی جدا کرده است . ظاهرا به دليل اين جدايي است که او در بسياری از شمارش نام مستعار "
فراغی " را به کار برده است . دريكی از اين اشعارش می گويد :
آيره دوشیپ کعبام دن ، قومی دم " فراغی " آدی ما
( به خاطر جدايي از معشوقم من اسم را فراغی قرار داده ام ).
در يكی از اشعارش می گويد :
مختومقلی ، اسم تو به فراغی تبديل شده است ، آزاد باش و خودت را از قيد همه چيز رها کن )
با شکست در ازدواج با عشق واقعی اش " منگلی " او طبق رسم ترکمن بايد با زن بيوه برادش " آق قيز " ازدواج می کرد. از اشعارش نارضايتی مختومقلی را از زندگی با زن برادرش درمی يابيم . که او می گويد :
بير ظالم ينگم باشقا بر گزل قامت ايسلارين.
( من يك نفر با وقار می خواهم ، نه زن برادر بی رحم ام را
چند شعر ديگری نيز وجود دارد که اين ايده را تصديق می کند . در اينجا بخشی از شعر که او از همسر و شريك زندگی اش انتظار داشت آورده است. او اين شعر را وقتی که 20 سال داشت نوشته است :
اوزين حرمت گترن اری نينگ خدمتينی بيترن
قاشی نی چيت مانی اوتوران گوزلری گولن ايسلياريم
فراغی ، گلدم جهان آ بير يار برگيل ، عقلی دانا
روشدم عالم بيلمز نادانا بير قدريم بيلن اسلياريم
( من کسی را می خواهم که دعوت به احترام کند ؛ کسی که شوهرش را تکميل کند ؛ کسی که بدون اخم بنشيند ؛ کسی که چشمانش لبخند بزند )
ييگريم ياش اوتدی من دن حضل ادمه دم دنيا ، سن دن
تايلی سویجی لبی خندان بير گون سالان اسلياريم
( 20 سال از عمرم می گذرد ؛ ای دنيا من از تو لذتی نبرده ام ؛ ای خدا به من يك محبوب با شعور عطا کن ؛ من گرفتار يك آدم نادان شده ام ؛ من کسی را می خواهم که از من قدردانی کند . )
در اشعار هجوی که در مورد ازدواج خود گفته است او شکايت خود را به صورت زير اعلام می کند :

يوک ورزش بير بوز اشک
بولايين ديسنگ ، اوی لنينگ

( اگر آرزو داری که مانند يك الاغ ورزيده و باری شوی ، برو ازدواج کن )
اگر چه دارای دو زن نبوده است ، در شعرديگری در مورد مردهايي که دو همسر دارند می گويد :
بير ار قوشيلماز آدام سانی نا
ايكی خاتن و بير ار ، اوچ آيال بولار
( يك شوهر نمی تواند به دسته مردان بپيوندد ، دو زن و يك شوهر ، بصورت سه همسر در می آيند )
او به ازدواج از روی آگاهی تکيه می کرد و خوانندگانش را توصيه می کرد که همسرانشان را قبل از ازدواج بشناسند . او می گويد :
مختومقلی کيم سه بيلمز باطنی
ادی لن سنگيز قاراپ آلينگ خاطنی
( مختومقلی ، هیچکس نمی داند که در درون افراد چه می گذرد ، اما زن را قبل از ازدواج بشناس )
در شعر ديگری می گويد :
ييگيد کون گول سويه نی آلماسا
ديينج آلیپ ، فراغت ياتیپ بولمايار
( اگر جوان با کسی که عشق واقعی اوست ازدواج نکند ؛ برای او ساده نخواهد بود که زندگی راحتی داشته باشد )
او دو پسر از آق قيز داشت . يكی از آنها " ساری " ( همچنين " ساری بای " و " ملا بابک " خوانده می شد ) بود که در هفت سالگی درگذشت . و ديگر پسرش " ابراهيم " در سن ده سالگی درگذشت . مردی که مظهر شجاعت در شعرهايش بوده است و موفقيتهای زيادی را در شرایط سخت زندگی اش برای مردم نشان داده است ، هیچ بچه ای بعد از خود نداشته است :
مختومقلی آيدار اييللر
ايزيمدا ذوريات قالمادی

( مختومقلی می گويد ای مردم ؛ من هیچ فرزندی بعد از خود بجا نمی گذارم )
در يكی از مرثيه های احساسی خود ، واکنش پرنده ها و حيوانات مشخصی را به از دست دادن جوانهايش به تصوير می کشد و در قطعه آخر اين شعر می گويد :

آيرالیغا آدام اوغلی نيله سين
کيم قالار گورمه ين اجل حيله سين
مختومقلی حيوان بيلسه بالاسين
آدام اوغلی ييغيلمايان بولار من ؟

( انسان در مورد جدايي چه می تواند بکند ؛ چه کسی در اين دنيا باقی می ماند ، بدون اينکه طعم مرگ بچشد ؛ اگر مختومقلی بچه هايش را اندازه حيوان هم دوست داشت ؛ مگر می توانست گريه و زاری نکند ؟ )
زندگی غم انگيز خانواده اش در ميان ناخوشی های ناشی از کشمکش های قبيله ای بود که در قرن هیجدهم به دليل قطعه قطعه شدن طايفه های ترکمن به گروههای کوچک تشديد يافت . اين کار را برای حکمرانان قلمروهای همسايه ـ خانها و اميرهای خيوه و بخارا و نادرشاه افشار ـ برای غارت ترکمنها و بستن مالياتهای سنگين و له کننده برای آنها ، آسان ساخت . بسياری از ترکمنها کشته شدند و مرگ نادرشاه تنها هرج و مرج بيشتر را به همراه داشت . از جمله احمد دورانی در افغانستان ، شاهرخ در خراسان و خانهای قاجار در قسمتهای شمال ايران ، در اطراف دريای خزر ، در صدد گسترش قلمروشان برآمدند . در طول اين کشمکشها دو برادر بزرگتر مختومقلی ، عبدالله و محمد صفا و نيز چاودرخان معروف که مختومقلی او را مورد تحسين قرار داده است ، کشته شدند . مرثيه های مختومقلی برای يرادرانش و چاودرخان و بسياری از اشعار ديگرش ظلم و بی رحمی حکمرانان و خانهای آن زمان را به تصوير می کشد . از اشعارش معلوم می شود که مختومقلی در اين دوران دستگير می شود و کتابهايي که او نوشته بود در يكی از اين تاخت و تازهای قزلباشها نابود می شوند . او می گويد :

غافل ليق دا دشمان الدی داشی ميز
دارقادی هر يانی دنگی دوشی ميز
بأش ييلدا کتاب ادن ايشی ميز
قزل باش لار آلیپ ويران ادی لر

( دشمن در حال غفلت ما را غافلگير کرد ؛ همه هم سالانم نابود شدند ؛ کتابهايم که حاصل پنج سال تلاش بود ؛ توسط قزلباشها برده و نابود شدند )
در 50 سالگی از وضعيت فيزيكی و ضعف و بدبختی های زيادش شکايت می کند و به خداوند متوصل می شود که او را کمک کند :

قارری ديق چا قول دان گيدی انصاف ام
ای دوست لار ، الی يشيشدی سالم
کريم آ گون گوندن کم دير حسابم
دم به دم دن آرتدی بو بد اقبالم

( در سن پيری ام ، من نمی توانم با اين همه مشکلات ايستادگی کنم ؛ ای دوستان سن من به پنجاه رسيده است ؛ خداوندا من روز به روز به موعد معين نزديك می شوم ؛ با گذشت سن ، اقبال من نيز بدتر می شود )
بنا به روايتهای زيادی مختومقلی در نتیجه فشارهای ناشی از پيری درگذشته است . تاريخ درگذش ايشان مشخص نيست ، اما فکر می شود که مرگ وی در اواخر قرن هیجدهم ( 1790 ميلادی ) بوده است . قبل از وفاتش او برروی در باز خانه نشسته است و و به شکوه قله های اطرافش که بخش بسياری از زندگی اش را در ميان آنها بوده است ، نگاه می کند . در اينجا اولين و آخرين قطعه از شعر آخرش آورده می شود :
سين ادينگ بو جهانا
جهاندا نی لر گورنر
اسکندر ، جمشيد سالديران بييك بينا لار گورنر
( بياييد به اين دنيا نگاه کنيم ؛ برای ديدن آنکه در اين دنيا چه هست ؛ برای ديدن ساختمانهای بزرگی ؛ ساخته شده توسط اسکندر و جمشيد )

مختومقلی کيم بار اولمز ؟
عجل دويماز ، زمين دويماز
آسمان اينی ميز ، ير چوريل مز
گون يورير ، آی لار گوری نر

( ای مختومقلی چه کسی می تواند از مرگ فرار کند ؟ ؛ مرگ هیچ وقت راضی نمی شود و زمين هیچ وقت پر نمی شود ؛ آسمان نمی افتد و زمين زيرو رو نمی شود ؛ خورشيد بالا خواهد آمد و ماه کم کم بزرگ می شود )
او در آق توقای ، روستايي در شرق گنبد کاووس در شمال ايران ، در کنار پدرش دفن می شود .




 

|+| نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384 ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

مصا حبه ای از عبد الرحمن اونق

در مصاحبه با عبدالرحمن اونق، برنده سه كتاب برتر مسابقه‌ي معلم:

آنچه كه باعث شهرت نويسنده مي‌شود، آثار برجسته‌ي اوست

مصاحبه از: طاهر جاني


از عبدالرحمن اونق (نويسنده و مترجم) تاكنون آثاري چون «سورتك» (مجموعه‌‌ي داستان)، «در عمق شبهاي تار» (رمان براي نوجوانان)، «سماجت» (ترجمه مجموعه‌داستان) و چند كار مشترك ديگر با نويسند‌گان نام آشنا به چاپ رسيده است. انتخاب رمان «راز خاير خوجه» از آثار برجسته‌ي ايشان به عنوان يكي از سه كتاب برتر مسابقه‌ي معلم در هفته‌هاي اخير بهانه‌اي فراهم آورد تا با وي جهت بررسي آنچه كه پيرامون جامعه‌ي قلم بدستان مي‌گذرد به گفتگو بنشينيم.

شما از نخستين اعضاي كلاسهاي قصه شهرستان بندر تركمن در محل كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان بشمار مي‌رويد. ابتدا در اين مورد توضيحاتي را بفرمائيد؟

پيش از آنكه در نشستهاي نقد و بررسي قصه حضور يابم براي خودم مي‌نوشتم. آن زمان كلاس قصه‌اي نداشتيم و طبعاً نشستهاي ادبي نيز برگزار نمي‌شد تا اينكه يك روز به پيشنهاد آقاي ديه‌جي (مدير مسئول نشريه صحرا) نشست ادبي ترتيب داديم. اوايل، تنها ما دو نفر كار مي‌كرديم. بعدها به اين نشستها كمي رسميت داديم يعني كار را از خانه به كانون پرورش كشيديم و آقايان يوسف سقالي، حاجي دردي كوسلي، عزت اللّه شرافت، غفار جاني از همانجا به جمع ما اضافه شدند. سپس به اتفاق صالح پاك، احمد و حاج امان كم، عطا كوسلي، صالح عطا مرادي، وحيد شرافت و خود شما جمع واحدي را تشكيل داديم.

از قصه‌ي كوتاه يلمك كه اولين كارتان بود تا راز خاير خوجه راه درازي پيموده شده است. هيچ فكر مي‌كرديد اين اثر جزو منتخبين كتاب معلم برگزيده شود؟

بله البته، بالاخره هر نويسنده‌اي ممكن است چنين تصوراتي را در ذهنش بپروراند. يلمك شروع ماجرا بود و توانست نقطه‌ي روشني را براي ادامه‌ي كارم ترسيم كند كه در نتيجه‌ي آن، رمان راز خاير خوجه به ثمر رسيد.

هيأت برگزاري  مراسم بر خلاف سالهاي قبل كه هيچگاه از خود مؤلّف، كتاب نمي‌خواستند امسال سنت شكني كرده بودند. از اين جريان مطلع بوديد؟

× بنده قبلأ از اين جريان اطلاعي نداشتم. در واقع فراخوان كتاب معلم را روزنامه‌ي نوروز در آبان ماه سال 80 منتشر كرده بود و به نظرم روش مناسبي است تا نويسندگان خود براي حضور در مسابقات اقدام كنند و  اميدوارم در انتخاب كتاب سال هم چنين روشي معمول شود زيرا حقي از كسي ضايع نخواهد شد.

در بحث منطقه‌اي پس از احياي كلاسها در كانون پرورش سالها بعد شاهد جلسات نقد و بررسي  در محافل آزاد هم بوديم كه بازده‌شان به روشني مشخص است خود شما و بچه‌هاي شهرستان مانند برادران كر و سايرين در مسابقات سراسري كشوري مقامهاي برتر را كسب كرديد. اخيراً دو، سه سالي نيز جلسات ديگري تحت عنوان انجمن ادبيات داستاني در محل خانه‌ي فرهنگ ارشاد اسلامي شهرستان برگزار مي‌شود اما عملكرد آن از پيشرفت طبيعي برخودار نبوده است و پيش از آنكه در بطن كار باشد در حاشيه قرار دارد. شما علت ركود اين انجمن را در چه مي‌دانيد؟

به عقيده‌ي بنده اين امر مي‌تواند چند دليل داشته باشد اولاً يك علاقمند به قصه اگر مي‌خواهد نويسنده شود بهتر است تا كسب تجربه‌ي لازم فكر و ذهنش منحصر به نوشتن باشد حال آنكه مي‌بينيم و مي‌شنويم بچه‌هاي انجمن ادبيات داستاني همزمان با كار قصه‌ در ديگر رشته‌ها هم فعاليت دارند و اين نوع تناقص مي‌تواند در كار نويسنده سكته ايجاد كند. نويسندگان مجرب معمولاً فعاليتهاي چند‌گانه نمي‌كنند و دليل موفقيتشان هم در همين موضوع مي‌باشد. از طرفي لزوم وابستگي به يك نشريه‌ي تخصصي هميشه مطرح بوده است به هر حال بچه‌هاي انجمن ادبيات داستاني به دليل مشغوليتهاي بسياري كه دارند فاقد فاكتورهاي لازم براي نويسنده‌گي مي باشند.

فكر نمي‌كنيد اين فعاليتهاي همزمان، بيشتر براي كسب شهرت و محبوبيت زود هنگام در اجتماع باشد؟

هر هنرمندي به هر حال دلش مي‌خواهد در حوزه‌ي كاريش خدمتي به جامعه بكند و به شهرت و محبوبيت برسد. اين خواسته‌ي هر انسان ديگري هم مي‌تواند باشد منتها به سادگي به دست نمي‌آيد كلاً آنچه كه باعث شهرت نويسنده مي‌شود آثار برجسته‌ي اوست شما مي‌دانيد نويسندگان بيش از آنكه به چهره و قيافه شناخته شوند از طريق انتشار آثارشان شناخته شده و به شهرت رسيده‌اند در اين مقوله نمي‌توان ابتدا كسب شهرت كرد و سپس نويسنده شد علاقمندان نخست بايد در فكر خلق آثار برجسته باشند آن گاه خواهند ديد در جامعه چقدر به شهرت و محبوبيت رسيده‌اند هر چند كه ممكن است درصد قابل توجهي از مردم آنها را به چهره و قيافه نشناسند.

با توجه به روند موجود، احتمال تخريب علاقمندي استعدادها روز به روز جدي‌تر مطرح مي‌شود و اين نگراني كه آنها در دراز مدت نتوانند به توفيقاتي دست يابند بيشتر قوت مي‌گيرد؟

دقيقاً همين طور است. شما خود نويسنده هستيد و به خوبي مي‌دانيد شرط نويسنده شدن چيست. اگر يك انجمن نتواند در دراز مدت به بازده قابل برسد لطمه خواهد ديد و بيش از همه اعضايش متضرر خواهند شد. بنابر اين موضوع مطرح شده جدي و قابل بررسي است و اين مهم بايد از سوي اساتيد آن انجمن صورت بگيرد.

آيا نوع متفاوت فعاليت اعاي انجمن در مسابقات سطح منطقه هم تأثيرگذار بوده است؟

نفس كار خوب است چون ايجاد انگيزه مي‌كند اما چون بنده نمودي عيني در نوشته‌هاي بچه‌ها نديدم تصورم اين است كه قصه‌ها در حد اسم و رسم انجمن نباشد. در گذشته آثار برتر در مجلات معتبر كشور چاپ مي‌شدند اما چنديست از بچه‌هاي انجمن ادبيات داستاني چيزي چاپ نمي‌شود.

اگر چند نوع فعاليت همزمان را اشتباه بدانيم براي جبران آن چقدر فرصت باقي خواهد بود؟

در پاره‌اي اوقات فرصت براي جبران اشتباه وجود دارد به هر حال روزي خواهد رسيد كه شما حتماً بايد به مرحله‌اي از تجربه و اندوخته رسيده باشيد، در غير اين صورت جبران وقت تلف شده ناممكن و يا حداقل دشوار خواهد بود و احتمالاً ناچار مي‌شويد نامتان را از ليست قلم بدستان حذف كنيد.

خود شما هيچ شده در دوران فعاليتتان به هنر ديگري هم بپردازيد؟

بنده علاوه بر قصه‌نويسي چند صباحي هم به دنبال تحقيق درباره‌ي مقامهاي موسيقي تركمن بودم ولي بعدها به توصيه‌ي اساتيد پيشكسوت كه گفتند در صورت پرداختن به شعر بكار اصلي‌ات لطمه خواهد خورد حرفشان را آويزه‌ي گوشم كردم و ديگر به تحقيق ادامه ندادم. شده است گاهي شعر هم بگويم اما هيچگاه آن را مانند قصه‌نويسي جدي نگرفتم.

كار ترجمه‌ چطور؟

كار ترجمه شاخه‌اي از كار نويسندگي است و پرداختن به آن علاوه بر كسب تجربه به خلاقيت ذهني نويسنده هم كمك مي‌كند. كارهاي ترجمه‌ي بنده تماماً در حيطه‌ي قصه‌نويسي بوده است و اين شيوه‌ي فعاليت مانعي براي داستان نويسي نمي‌باشد.

در مواردي شاهد بوديم عده‌اي از نويسندگان در ميانه‌ي راه دلسرد شده و بي‌آنكه به مرحله‌اي از تجربه رسيده باشند كار را براي هميشه و يا لااقل تا مدتها رها كرده‌اند. شما معضل را در كجا مي‌بينيد؟

مشابه چنين مواردي در طول تمامي دوره‌ها ديده شده است و بيش از هر چيزي بستگي به ظرفيت خود نويسنده دارد. در اين مورد مسائل متعددي بايد در نظر گرفته شود. امروزه نويسند‌گي به جهت برخوردار نبودن از يك منبع درآمدن مشخص حرفه محسوب نمي‌شود. خصوصاً در منطقه‌ي ما نويسندگان غالباً به ناچار تفنني مي‌نويسند. از آن سو به زير چاپ نرفتن آثار اوليه ممكن است ايجاد عدم انگيزه كند و عموماً پستي و بلنديهاي زندگي مانند مشكلات مادي و معنوي و گرفتاريهاي اجتناب‌ناپذير نيز به نوعي تأثير گذار مي‌شوند.

بنا بر تمامي مشكلات موجود آيا اصلاً مي توان روي درآمد اين مقوله حساب كرد؟

نمي‌توان منكر درآمد نوشتن شد، مشروط بر اينكه شغل ثابتي نيز در كنار آن تأمين كننده اصلي‌ترين نياز‌ها باشد. بدين‌گونه مي‌شود روي درآمد حاصله حساب كرد و از آن استفاده نمود.

برخي علاقمندان به جاي حضور در نشستهاي ادبي ترجيح مي‌دهند صرفاً در خانه به فعاليت بپردازند و به همين دليل اختلاف فاحشي بين طرح نوشتاري آنها و كساني ديده مي‌شود كه در جلسات مزبور شركت مي‌كنند اين دو موضوع را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

كار در خانه تنها بخشي از فعاليت‌ نويسنده است و حضور در نشستهاي ادبي به علاقمند كمك مي‌كند فنون قصه‌نويسي را بشناسد و از آن به عنوان ابزاري در نوشته‌هايش بكار ببرد كه باعث مي‌شود به مرور شناخت كاملي از قصه پيدا كند. مزاياي جلسات نقد و بررسي در كل بيش از اينها نمي‌باشد و فعاليت در خانه مرحله‌ي بعدي كار مي‌باشد. نويسندگان اگر بخواهند تمام تلاش خود را منحصراً در محيطي تنها پياده بكنند طبعاً در بررسي آثار آنها با اعضاي جلسات كمي و كاستيهاي فاحشي ديده خواهد شد.

از ديگر علل عدم حضور علاقمندان به ويژه خانمها حساسيت برخي خانواده‌ها نسبت به حضور فرزندانشان در جلسات بوده است. براي رفع اين مورد چه پيشنهادي داريد؟

حساسيت خانواده‌ها را مي‌توان درك كرد چون در حال حاضر نشستهاي انجمن ادبيات داستاني به صورت مختلط انجام مي‌شود و خود به خود مي‌تواند واكنش والدين را باعث شود در اين باره پيشنهاد مي‌كنم مسئولين براي خانمها كلاسهاي جداگانه بگذارند تا با جلب اعتماد بيشتر خانواده‌ها حساسيت‌ها نيز برطرف گردند.

توجه‌ي اصلي شما در جلسات قصه به نقد ريشه‌اي موارد مي‌باشد برخي نويسندگان معتقدند اساتيد براي نقد از روشهاي سختگيرانه و غير اصولي پيروي مي‌كنند. اصولاً تعريف كلي نقد چه مي‌باشد؟

نقد در حقيقت برشمردن نقاط ضعف و قوت اثر و در اصل كالبد شكافي موضوع مي‌باشد نويسندگان جوان ما نبايد از نقد و انتقاد دلسرد شوند. هر عضو علاقمند تا نويسنده شدن راهي طولاني مي‌پيمايد. آنها هم بايد همين روش را در پيش بگيرند. آنقدر بنويسند و آنقدر نقد شوند تا به تجربه برسند، البته معتقدم بعضي منتقدان چون قصه را نمي‌شناسند كار را خراب مي‌كنند. تكليف اين افراد با اساتيد مي‌باشد و اصولاً اساتيد كلاس بايد در جمع بندي نهايي نقد نقاد را نيز اصلاح كند.

به تازه‌گي خبردار شديم نفرات برتر جلسات قصه‌ي حوزه گميشان كه شما عهده‌دار اداره‌ي آن هستيد قرار است در مسابقات كشوري حضور داشته باشند. آيا دست يافتن به اين مهم دليل خاصي دارد و اگر مي‌شود اسامي نفرات برتر را هم نام ببريد؟

اين سؤال در واقع مكمل سوالي است كه قبلاً كرديد. سعي من همواره بر اهتمام علاقمندان جوان كلاسم به قصه‌نويسي مي‌باشد و از آنها مي‌خواهم تنها به خلق آثار بينديشند در مواردي نيز كتابهاي مناسب را معرفي مي‌كنم و اجازه مي‌دهم در شرايطي خاص به مشورت بپردازند. از جمله‌ي آنها كه خيلي به آينده  كارشان اميدوارم مي‌توانم از آقايان بهروز كم، جمال‌الدين اونق و محمد حاج ارازي نام ببرم.

از اوضاع و احوال كلاسهاي كانون شهرستان هم خبري داريد؟

در كانون پرورشي هم خوشبختانه وضعيت به گونه‌اي مناسب پيش مي‌رود. خوب است بدانيد چندي پيش نوجوانان ما در سطح استان مقامهاي جالب توجهي را كسب كرده‌اند و احتمال بسياري مي‌رود در مسابقات كشوري هم رتبه‌هاي بالايي كسب كنند.

اگر بخواهيم در مورد آينده خوشبينانه فكر كنيم شايد آثار ديگري هم مثل يكي از آثار شما به فيلمنامه و فيلم تبديل شوند؟

بله، چرا كه نه. تا اينجا داستان سورتك در سريالي به نام قصه‌هاي هفته از گروه كودك و نوجوان شبكه‌‌ي دوم سيما به صورت فيلم درآمده و پخش شده است و بايد خوشبين بود آينده‌ي فيلمهاي كوتاه از آن همين داستانهايي باشد كه با دست پر توان نويسندگان ما خلق مي‌شوند.

اخيراً در محافل ادبي شهرستان صحبت از اختصاص يافتن يك نشريه‌ي مستقل براي منطقه مي‌شود. اين مورد خاص تا چه حد جدي مي‌باشد؟

در اين خصوص شايعاتي بر سر زبانها افتاده است. كار نشر مجله چه به صورت ماهنامه و يا هفته نامه كار ساده‌اي نيست. بزرگان شهر بايد بنشينند و در مورد آن بحثهاي كارشناسانه انجام بدهند و اگر به نتيجه رسيدند قاعدتاً خواهند توانست نشريه مورد نظر را ارائه بدهند. موضوع اختصاص نشريه براي منطقه از نظر بنده نيز ضروري مي‌باشد به دليل اينكه در پيرامون ما استعدادهاي فراواني وجود دارند.

درباره‌ي كارهاي جديدتان هم صحبت كنيد؟

اگر خدا بخواهد امسال (سال 81) يك رمان دوجلدي به نام «حماسه‌ي گوراوغلي» از انتشاراتي قدياني وارد بازار خواهد شد. رمان «آواي صحرا» نيز در طول چند ماه آينده منتشر مي‌شود. علاوه بر اينها يك كار ترجمه از آقاي گلدي الله نظرف نويسنده خوب تركمنستاني و دارنده‌ي ديپلم افتخار «هانس كريستين آندرسن» زير چاپ دارم و در حال حاضر كارهاي پاياني رمان «آن سوي مرزها» را انجام مي‌دهم كه انشاا سال آينده به زير چاپ خواهم داد.

تشكر از اينكه وقتتان را در اختيار ما قرار داديد؟

من هم از شما متشكرم و برايتان آرزوي موفقيت مي‌كنم.

 

 

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384 ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط نعمان جمالزاده   | 

 

JavaScript Codes
Jamasp
جستجو در وب جستجو در http://www.jamasp.com